تبليغاتX
نازنین گل یخ
سکوت

نگاهش رو صورتمه، من یه لبخند تصنعی رو به زور رو صورتم نگه داشتم تا به نظرش بی تفاوت نیام...یه ریز و پشت سر هم حرف میزنه، امان نمیده و البته منم نمیخوام خیلی حرف بزنم و بیشترسعی میکنم حواسم باشه حرفی نزنم که بعداً دردسر بشه.اصلا حوصله گیر دادنهای خواهرشو رو ندارم. سعی میکنم بی طرفانه نظرمو بگم.

نمیدونم چند ساعت حرف زدیم..از خاطرات کربلا و نجف رفتنش با اشتیاق خاصی شروع کرد ، و از زیارتها و دعاها و خواسته هاش حرف زد و اینکه خیلی برام دعا کرده...و جالبتر اینکه چند بار منو تو حرم دیده!!!!

 

نیم ساعت که گذشت رفت سراغ سختیهای سفر و از اون همه لذت روحی که سعی در انتقالش داشت به یه دوره مرارت و بیماری و بی حالی رسید!!!!....بعد از آمال و آرزوها حرف زدیم...شاید گذشت 3 ساعت به همین خاطر مثل چشم به هم زدن گذشت.

 

واقعا رویا درست به نتیجه رسیده که هیچکس تنهاییهای ادمو درک نمیکنه...چون هر کس فک میکنه تنهاترین خودشه و بقیه این مشکل رو ندارن.

همین دیشب بود..بهم میگه خوبه!... تو زیاد هم غصه نمیخوری(؟!)..من یه دوستی دارم 5-6 ساله ازدواج کرده مثه مرده های متحرکه! خیلی غصه میخوره! هر وقت پیشش بشینی حرف بچه رو میزنه!

نگاهم رو از رو چشمهاش برمیدارم و سعی میکنم جلو اشکهامو بگیرم...با خودم میگم اینم مثه بقیه افراد خونواده اش فک میکنه من از سنگم؟!! همچین حرف میزنه انگار تموم 24 ساعتو داره با من زندگی میکنه....

همینجوریش روزی نیس که به خاطرش حسرت نخورم، اشک نریزم و به بخت سیاهی که 8-9 ساله داره منو به امید صبح سپید بازی میده لعنت نفرستم.

آره خوب ، اون چه میدونه تو دل من چی میگذره، فک میکنه تموم مشکلی که تا امروز داشتم فقط به بچه ختم میشه که اونم لابد برای من زیاد اهمیتی نداره ..هیچکی فکر غصه هایی رو نمیکنه که نمیتونی به هر کسی بگی...

باز سکوت میکنم. بذار فکر کنه من آدم بی خیالیم. بذار فک کنه من غصه ای ندارم. بذار فک کنه دنیا همیشه بکامم بوده.

کی به کیه!

.

.

 

پ.ن: شما هم رؤیا (خواب) میبینید؟ مثه همیشه ظاهر خوابم یه دنیا تفاوت داره با واقعیت. گاهی با گذشت چند سال کمتر و بیشتر خوابهام تعبیر میشه و به محض تعبیر شدنش ٬ ناخودآگاه خوابیو که دیده بودم مثل یه فیلم از جلو چشمم رد میشه.

به نظرم  گاهی نباید برم دنبال تعبیر خوابهام....و گاهی بعضی خوابهام یه تهدید جدیه...بعضیهاشم در حد داشتن چیزهاییه که فقط تو آرزوهام هستن و شاید با دیدنشون تو خواب قراره کمی آروم بگیرم یا برعکس جدی تر برم دنبالشون.ولی جالبه در عرض یک هفته با فاصله چند شب. دو تا خواب ببینی با تعبیرهایی متضاد!!

یاد یار!

فکر کردن به مرگ...در هر حال و در هر صورت تو لحظه اول که به رها کردن جسم و جدا شدن به اون میرسه غم انگیزه...به تاریکی قبر و لحظه های مخوفی که برامون گفتن که میرسیم ، چهره اش رو درد فراق از جسم با وحشت و ترسی ناگزیر عوض میکنه و تو لحظه ای که به این فک میکنی که جسم و روح جدا میشن و تو میمونی و اعمالت ته دلت یه کور سویی هست که خدا رو داری همیشه و در همه حال امیدی هست به اون و خوبیهاش.

واسه دلگرمی دادن به خودت هم که شده میگی فشار قبر که از فشار این زندگی که روزی صد بار خوردت میکنه که بیشتر نیس!! ترس از دست دادن بخشی از جسم یا سلامتی هم که همیشه با همه هست...تاریکی قبر هم وقتی نور ایمان به خدا هست ..معنی نداره...

وقتی خدا خودش تاکید میکنه کسی که منو داره هیچی کم نداره...و من هیچگاه تنهاش نمیذارم..پس اینهمه ترس کشنده برای چی؟! بذار من پیش اینهمه چشم بهت بگم خدایا ...بهت امید دارم ..امیدم اینه که تو لحظه های غم انگیز و وهم آلود اول مرگ تنهام نذاری!

و باز هم کمی آرامش از یاد خدا...مرگ هم جزئی از زندگیه...نشونه ای از بیهوده نبودن زندگی...و وجود معاد ...

ای عزیزی که عاجزم از بیان اسماء اعظمت....دوست دارم.

- یک هفته به بارون فکر کردم ...از خدا خواستمش...و لحظه ای که صدای رعد آسمون توی گوشم پیچید...ناخواسته گفتم ..باز هم صدا کن ، صدای تو زیباست.....

و باران..به اندازه 15دقیقه با شدت بارید و در تموم این 15دقیقه در حالیکه صورتم به سمت آسمان بود، ضربه دانه های درشت باران را بر صورتم شکر کردم...و به یمن باز بودن درهای رحمت پروردگار که امروز از عشقش لبریزم ، دعا کردم...حیف ! چه زود تمام شد.

 باران تمام شد و دعاهای من نه

باران تمام شد اما هنوز رحمت خدا از آسمان جاریست ..میبینی؟ ...باز هم شکر!

گریه سکوت!

دو شب پیش زنمو اومد پیشم و خواست که عکسای گوشیو و دوربینشو بعد از ویرایش رایت کنم. گوشیش هم مشکل اتصال به کامپیوتر داشت..وسط جابجا کردن عکسها ٬ عکس یه نوزاد با مزه بود..بی خبر از همه جا ازش پرسیدم این کیه؟

گفت مگه خبر نداری..بچه سمیه است...من که نتونستم ضد حال وارده رو مخفی کنم خیلی بی اشتیاق گفتم: اِ اِ بالاخره به دنیا اومد..

- آره بابا ۵-۶ روزه....تازه بچه منصوره هم بدنیا اومده

- مگه اون یه ماه دیرتر از سمیه نباید زایمان میکرد؟

- نه بابا اینا دیرتر گفتن والا هر دوشون با هم حامله شدن...(زنمو که از من بدتر دل پُری داره) میگه: اَه خیلی خوشم میاد مامانش منو سه چهار روز هم نگه داشته نازنین چرا خدا به اونا بچه میده و به ما نه؟ اگه بدونی چقد به خودشون مغرورن؟ انگار هنر خودشونه !

من طبق عادت سعی میکنم هر حرفی رو به زبون نیارم .میگم: خوب خدا بچه هاشونو سالم نگه داره ! ما رو هم بی نصیب نکنه.

در حالیکه هنوز بهش فکر میکنم و ذهنم درگیره...شب بعدش که میرم پیش آیناز میبینم اونم یه جورایی ترس بَرِش داشته٬ اونا هم انگار بعد ۹-۸ ماه نتیجه نگرفتن...سعی میکنم بهش دلگرمی بدم اما خوب یادمه آره...یادم میاد اوایل که من ناراحت بودم خود همین خانوم که اون موقع مجرد بود ٬ به من میگفت : تو اگه شوهرتو دوس داشته باشی اینهمه واسه بچه بی تابی نمیکنی و زندگیتونو تلخ نمیکنی ؟!! میبینی که شوهرت بچه نمیخواد تو هم بیخیال باش!!و..و... که همه حرفاش برای من بی ربط بود و فقط اعصابمو بیشتر به هم می ریخت.

اما خووووب....معنی علاقه به همسر طبق تعاریف اون الان کاملا برام مشخص شده  تموم بحثها و دعواهاشون برای بچه است...شاید منم میتونستم تو اون فرصت حرفاشو بهش برگردونم و بگم خوب اگه شوهرت بچه نمیخواد تو هم بی خیال شو یا........(اما تو کوه درد باش ٬ طاقت بیار و مرد باش!) دنیا کوچیکه آدما زود به هم میرسن!!!!!هر چند من از این تصادف اصلا خوشحال نشدم اما یه هشدار برای همه آدمایی که دنبال فرصتن برای آزار دادن دیگران با زبون و زخم زبون .

تضادهای بغرنج

سلام

بنویسم؟ ننویسم؟....یه مدت دست از نوشتن بردارم!!.....به اینکه چه موضوعی برای نوشتن مناسبه فکر میکنم...! موضوع زیاده...از ایستادن های اول صبح کنار خیابون بگیر تا برگشتنهای دو سه مسیره لعنتی. از نگاهها و محبتهای قلمبه راننده و پزشک و پرستار و خدمه بگیر تا عابرین ناشناسی که با عشقی معادل اقوام درجه یک سلام میکنند و ناخواسته وادارت میکنن که چشمت را به جمالشان روشن کنی و خنده های شیطنت و چشمکهای آماده و بیکاری و خوشی که زده زیر دلشون و از طرفی پسربچه خسته ای که یه بغچه را محکم تو بغلش گرفته و تمام سر و صورتش پر از گرد و غبار گچه و لباسهاش به حدی توی گچ تفت داده شده که با تماس با لباست مثه برخورد جوهر با کاغذ جا میذاره و تو دلت نمیاد بهش چیزی بگی...ودلی که میگه اگه این پسر من بود!! نمیذاشتم اینجور کودکیشو لابه لای دیوار خونه ها گِل بگیره!

 

میشه نوشت از ماهیت زندگی که باید براش یه دلیل پر از معنویت و عشق بتراشم و تو زندگی واقعی یه ذره به معنویتها توجه نکنم که چی؟...چرا؟...چون فقط بتهایی هستن که ما برای اوقات فراغت و درد و رنجمون ساختیم !!

از آدمهایی که تو فاصله چند سال دیگه نمیشناسمشون...گاهی به نزدیکی و عزیزیه یه (؟؟بذارید نگم چون درد خودمو بیشتر میکنه)....کسی که عاشقانه میپرستیدمش و الان باید خودمو قانع کنم که باید دوستش بدارم..دنیاست که آدمها رو بد میکنه ..؟ آیا؟!!

موضوع زیاده اما ارزش نوشتن و گفتن نداره وقتی گوش شنوایی نیست..وقتی من نتونم کاری بکنم..وقتی قدرت شنا خلاف جهت آب رو ندارم! هیچوقت از آدمهای همیشه شاکی خوشم نمیومده اما الان خودم به همین درد گرفتار شدم و با کوچکترین مساله ای که ممکنه به هیچی جز تربیت غلط ربطی نداشته باشه به زمین و زمان بد و بیراه بگم...

 

پ.ن: عزیزم نیست ،و من قبل از این چند وقت ٬ خیلی وقته که استرسهای ناجور سراغم میاد که هر چی میگردم براش دلیلی پیدا نمیکنم.

چرا وقتی یکی میگه علی به فقر شکوه و افتخار بخشیده!! همه (من جمله خودم ) یه صدا میگیم علی٬ علی بود! ما نمیتونیم باشیم!.. مگه ادعای شیعه علی بودن رو نداریم؟! به نظرتون شیعه بودنمون عمروعاص وار نشده؟ 

 

یه روز نسبتا خوب

صبح زود با صدای زنگ در از خواب بیدار میشم ، هنوز کاملا بیدار نشدم که درو باز میکنم....یه ظرف تو دستشه و من مبهوت دارم فک میکنم این چیه که یادم میاد دیشب با اصرار راضیم کرده که امروز صبح کله پاچه بخوریم...صورتش نزدیک صورتم میشه هنوز دور نشده که شاکی و کلافه در حالیکه دستمو روی گونه ام میکشم میگم اااااااااه ، ریشاتو بزن دیگه!

-  اونم مثه همیشه بدون اینکه اصل مطلب براش مهم باشه میگه خانوم گله من سر صبحی پا شده و بد اخلاقی میکنه، خشگلم، هزار دفعه گفتم خوش اخلاق باش ..دنباله حرفشم میگه چایی دم نکردی؟!

-    بی میل نگاهش میکنم و ابروهامو میندازم بالا ، و با صدای گرفته مخصوص بعد ازخواب آروم میگم: نه ... الان دم میکنم.

تا من چایی رو دم کنم سفره پهنه ...از تو آشپزخونه میرم سمت خواب و یه نگاه به ظرف میندازم و میرم جلوی آینه به مردمک چشام نگاه میکنم هنوز عادی نشده یادمه دیروز هیچی از عنبیه ام دیده نمیشد و تو خیابون با چشمای بسته نزدیک بود تصادف کنم واقعا خدایا بر هر نعمتیت شکری واجب ، موهامو برس میزنم و جمعش میکنم. هوای صبح کمی سرده و منو وادار میکنه لباس خوابمو عوض کنم و یه بلوز بپوشم ، صدای نیما از تو سالن میاد ...حالا اگه اومدی تو..

میرم سر سفره با بی میلی به غذای مورد علاقه اون نگاه میکنم . میدونم این قیافه من الان ممکنه اونو هم بی میل کنه وقتی نگام میکنه یه لبخند زورکی تحویلش میدم ظرفو از دستش میگیرم و میگم دست درد نکنه.

هنوز نصفشو نخوردم که احساس دگرگون شدن میکنم و میگم من دیگه نمیتونم بخورم.... و میرم چایی میریزم که شاید با خوردنش بهتر شم.

سفره رو جمع میکنیم و بعد از خوردن چایی ، از اونجایی که اخلاقشو میدونم که برای هر کاری که انجام میده باید ده بار تشکر و تمجید و تعریف کنم تا خیالش راحت بشه که کاری که انجام داده خوب و درست بوده ....بازم ازش تشکر میکنم. نگاهم رو صورتش خیره مونده و رفتم تو فکر حرفی که چند روزه تو دلم قلمبه شده و نمیتونم بهش بگم...میخواستم بگم ولی گفتم حیفه این احساس رضایتی که از صبح بهاری متفاوتش داره خراب کنم. در حالیکه حاضر میشم ذهنم کاملا درگیره همون موضوعه.

قبض تلفن رو میگیرم و در حالیکه غر میزنم که پول حرف زدن مستاجر قبلی رو هم ما باید بدیم که چیه ........

نمیذاره بقیه حرفمو بزنم و بعد از بوسه خداحافظی تا پارکینگ با همیم و بعد از هم جدا میشیم.

تا نور به چشمم میخوره باز چشامو میبندم و یادم میاد بهتر بود عینکمو برمیداشتم...هنوزم مشکله دیدم کاملا حل نشده. میرم سمت خیابون و با احتیاط رد میشم اما خدایی سخته با چشمای نیم بسته از خیابون رد شدن ها..

صبح ساعت 9 بود ....صدای زنگ تلفن که میره رو پیغامگیر یادم میاد که باید گوشی محل کار رو از رو پیغامگیر بردارم ، همزمان یه میس کال دارم و شماره خونه مامان اینا....

شماره خونه رو میگیرم و مادرم که میگه کجایی تو ؟...چرا جواب نمیدی....من که انگار منتظر شنیدن خبری باشم بی مقدمه میگم خبریه مامان؟

آره خبر خوش! از ته دلم گفتم خدا رو شکر...هزار مرتبه. و در حالیکه میخندم میگم خوب شد صبح به نیما حرفی نزدم!

پ.ن: گاهی میدونی یه کار اشتباهه ولی بازانجامش میدی .شاید اون اشتباه به کوچیکی ارسال یه اس ام اس سند تو آلی برای کسی باشه اما معلوم نیس دامنه اش به چی ختم شه!!!! وای از این سادگیهای من...امان از خوش باوریهام و فریاد از این همه بی صداقتی...

 

پ.ن: دیشب شب رویایی بود یه جورایی خاطرات خوب یادمون اومد. با بهرام و هانیه نیمه شب گردی رفتیم و یاد اونوقتایی که با هم میرفتیم شهر بازی و وقتی هیچکی تو پارک نبود از اون سرسره بلند ملقب به آبشار با چه ذوق و شوقی بالا میرفتیم و با چه سر و صدایی تا پایین میومدیم..تموم فریادهایی که تو دلمون میموند اونجا رها میشد ...البته دیشب در اون مکان به احترام اونروزها فقط چند دقیقه سکوت کردیم و حسرت خوردیم..آخه با وجود امیر که خواب بود نمیشد بریم!!! چقد خوبه که کیفیت زندگی با حضور دوستان خوب بهتر میشه.