تبليغاتX
نازنین گل یخ
قهر و آشتی!

صبح از خونه زدم بیرون دنبال کارهای اداری عقب افتاده که فقط ۵شنبه ها فرصت دارم انجامشون بدم. تا ظهر تلفنی با مادرم راجع به تصمیمم حرف زدم. شب قبلش اصلا آرامش و بی خیالی همیشه رو نداشتم. فکر میکنم تازگی خیلی نمیتونم گذشت کنم.دارم یاد میگیرم که گذشت به بدیه گناهکار بودنه.

ظهر میرم خونه شروع میکنم به جمع کردن وسائلم ...اون هم دور و برم میپلکه و هر طرف میرم با چشمهاش دنبالمو میگیره. میاد تو اتاق خواب من سر کمد لباسهامم .

اون میگه نمیایی بریم دیدن بابابزرگ.شنبه داره میره کربلاها.دیگه وقت نمیکنیم ببینیمش.

من جوابشو نمیدم. هنوز همه وسائلمو جمع نکردم که زنگو میزنن.باباست که اومده دنبالم.  میاد تو یه سلام سردی رد و بدل میشه .بابا از همه جا بیخبر.من واسه سوتی ندادنه نیما میگم ..قراره بره ماموریت چند روزی نیس ..

بابا با ناباوری به هر دومون نگاه میکنه اما ساکته!  وسائلمو برمیداره و میره و میگه من پایین منتظرتم. تلفن زنگ میخوره من کفشو میپوشم که نیما بهم میگه صبر کن. گوشیو میذاره و با رنگ پریده و صدای لرزون میگه: داری میری؟

من از دیدن آشفتگیش دست و دلم میلرزه اما یاد حرفهای دیشبش و حتی امروز صبحش با مادرم میفتمو و میگم خودت اینطور خواستی..

تاب نگاه کردن به چشمهای انتقامجوی منو نداره و پشتشو به من میکنه و تو همین فاصله درو میبندم و میام بیرون.

هنوز کمربندو نبستم و بابا راه نیفتاده که گوشیم زنگ میخوره و نیما پشت تلفن با صدای لرزون میگه نازنین نرو! برگرد...

- من گوشیو قطع میکنم و به عادت وقتایی که مضطربم ناخنمو میجویم. پدرم نگاهم میکنه و میگه چی شده بابا؟ چته؟

-مخفی کاریهام تموم میشه اما بازم همه قضیه رو نمیگم..

بابا بهم میگه بچه نداشتن چیزی نیست که بخوایید تقصیر رو گردن همدیگه بندازید ..خداخواسته تا وقتی هم نخواد کاری نمیشه کرد اما اگه اذیتت میکنه و زندگی برات اینقد سخت شده که بیطاقت شدی .هر تصمیمی بگیری ما ازت حمایت میکنیم.

از وقتی ناراحتیهای عصبیم بیشتر شده خانواده ام ناخواسته کمی رابطه شون با نیما تیره تر شده و همشون آمادگی این اتفاق رو داشتن.

دوباره تلفن زنگ میخوره .. نازنین نرو..اصلا بعد ناهار منتظرتم. شب نشده برگرد..

-تعجب میکنم مگه همینو نمیخواستی ؟ فکر نکردی تو که طاقت یه روز قهرمو نداری چطوری میخوای بی من زندگی کنی... دیگه خسته شدم !!

ساعت ۷ شب بیشتر از ۱۰ تا اس ام اس و ۵ باری زنگ زدن..تو مسیر برگشت از کلاس اومده دنبالم خودمو گم و گور کردم اما اینقد زنگ زد که بالاخره تسلیم شدم ..با هم  رفتیم خونه بابا اینا..با اونا صحبت کرد . ساعت ۸:۳۰ خونه خودمون در حال شام خوردنیم!!!!!

- اولین ببخشیدی که تا حالا از دهنش شنیدم و بعد از مدتها یادم اومد عادت داره وقتی تو تنگنا قرار میگیره بی مهابا گریه کنه .  شاید حالا اونم مطمئن شده بدون من نمیتونه !!! همون اطمینانی که من خیلی وقته بهش رسیدم و هر چی زور میزدم بهش بفهمونم با غرور نفی اش میکرد. البته منم تو این نصفه روز به خیلی نتیجه های مهمتر در مورد خودم رسیدم!!!

داشته ها و نداشته ها
من سیب دوست دارم.

من اسب خیلی دوست دارم.

من نقاشی کردنو دوست دارم.

من موسیقی طبیعتو دوست دارم.

من گلها و درختهارو دوست دارم.

من رودها و دریاها رو دوست دارم.

من بارونو دوست دارم .

من زیباییو دوست دارم.

من سفرو دوست دارم.

من خدا رو دوست دارم.

من بچه ها رو دوست دارم.

من زندگی رو دوست ندارم!!!!!!

من خیلی از چیزهایی که دوست دارم رو ندارم .با این وضع ٬ چیزی که دوست ندارم٬  دارم.

7 سال گذشت!

قد تمام روزهای دانشجویی استرس داشتم .فکر اینکه چه جوری برم و برگردم و کارهامو ردیف کنم لحظه ای رهام نمیکرد...در بدو ورود نگهبانی راهم نداد و منو فرستاد تا یه دور شمسی قمری دور حصارها بزنم و از در اداری وارد شم. همراه من یه آقایی وارد شد..خانومه که مسئول بود پرسید با همید؟ آخه هر دومون گفتیم واحد فارغ التحصیلان...گفتم نه...وارد محوطه جدیدشدم ساختمونهای جدید با نمایی کمی شبیه ساختمون قبلی.. بعد از کلی پیگیری از دبیرخونه و انتظامات و ریاست ، تازه فهمیدم شرکت لطف کرده و نامه منو نگه داشته تا شخصا بروم تحویل بگیرم و بیارم واسه لغو تعهد . ساعت 11 حرکت کردم  وقتی رسیدم شرکت خیلی امیدوار بودم همکارایی که فقط صداشونو شنیده بودم زیارتشون کنم.

اما کلا روز روز من نبود...یکی از همکارا تو اداری بود که نامه رو تحویل داد و وقتی  نداشتم  واسه منتظر موندن تا یکیشون از جلسه بیاد و اونیکی هم که ظاهرا مشخص نبود کجاس.. نمیدونم چرا اینقدر حالم گرفته شد...خداحافظی کردم و با عجله خارج شدم.. با یه بغض گنگ.. خیلی منتظر شدم تا ریاست که کلاس داشت!! بیاد و پای نامه آزادسازی رو امضا کنه اما فرصت خوبی شد تا من به تموم جاهایی که هنوز شامل تغییرات نشده بود برای یادآوری خاطرات سر بزنم..اصلا احساسم قابل توصیف نبود...بغض میومد و میرفت..اما یکی از درون بهم  تلنگر میزد بابا وقتی اینجا بودی هم خیلی خوش نگذروندی ...به هر گوشه که میرفتم اونجا بچه ها رو میدیم..چقدر بچه هایی که الان میبینم ریزه نقلین...جدی چرا اینقد ریزه میزه ان؟... به این فکر میکنم که وقتی ما همسن و سال اینا بودیم میانگین قد بچه ها خیلی بیشتر بود، بین دوستام ٬از همه کوتاهتر من بودم با قد 159 اما اینا گمونم بلندترینشون 160باشه.

با در و دیوارها درد دل میکردم : که خیلیها بعد ما اومدن و رفتن ولی گمون نکنم منو یادتون رفته باشه..وسائل بازی وسط فضای سبز منو به خنده واداشت از اون جهت که روی تاب و الاکلنگ دخترهای 18-19 ساله بازی میکردن..سایت 1..سایت 2 الان چند تا سایت دیگه هم اضافه شده بود..سمعی بصری هم همینطور..آزمایشگاه و کارگاه هم همینطور ..گمونم به اندازه 5 کیلومتر راه رفتم..تموم محوطه رو چند بار چندبار با دلم و با تجسم تغییرات احتمالی دور زدم. کنار باغچه زیر بید مجنونی که حالا نبود ...یاد عکس یادگاری من و سمیه افتادم... کنار اونیکی فضای سبز که علاوه بر درختای قدیمیش پر از درختای زیتون بود یاد لحظه دیدار و آغوش گرم زهرا آرومم نمیذاشت..دلم میخواست جلوم ظاهر شه شاید کمی دلتنگیم کم شه... یکی از فضای سبزا نصف شده بود و بقیه اش ساخت و ساز شده بود...اون جا شبیه جنگل بود وقتی از شمشادا رد میشدی اینقدر گیاهو درخت انبوه بود که تاریکتر از حد معمول بود یاد دستهای پوران که زیر درخت توت تو دستام گره خورد و طیبه که ازمون عکس گرفت .. اما اینقدر نور کم بود که چیزی از صورتامون دیده نمیشد...ولی خوب یادمه اونروز هم توت خوردیم هم کلی دردل کردیم. دست آخر یه عکس یادگاری..

وسط محوطه جایی نزدیکی سلف و ساختمون اصلی دو تا درخت بود که یه روز من و مرضیه و مریم و اعظم و سمیه به زور چپیدیم تا یه عکس دسته جمعی بگیریم...اوه...

خیلی بد بود که عده کمی که من میشناختمشون اونا اصلا منو به یاد نداشتن...تنها استاد که هنوز اونجا تدریس میکرد هوشیاری بود...خیلی عوض شده بود و به قول زهرا از اون وضعیت لای سنج رفتگی خلاص شده بود..از بس لاغر بود یه بار زهرا اینو گفت و اینطوری صداش میکردیم البته تا وقتی استادمون نشده بود ..و استاد ترم بالاییا بود..بعدش دیگه اسم خودشو یاد گرفتیم...اما جالبه بدونید زهرا هم با یکی از همین مدل لای سنج رفته اش ازدواج کرد..دفعه اول که نامزدشو دیدم نزدیک بود از دهنم بپره و بهش اینو بگم..

خواستم برم جلو و سلام احوالپرسی کنم اما چون از صبح اوضاع به نفعم نبود دلم نخواست برم و یه دنیا خاطره قشنگی که تو کلاس محاسبات عددی باهاش داشتیمو با یه خاطره گس از امروز عوض کنم..

نمیدونم چرا(با اینکه هیچوقت به اندازه بقیه بچه ها شیطنت نداشتم )..  خیلی از دستم به ستوه میومد...اگه همه سر و صدا میکردن اسم منو صدا میزد ومنم از ترس نمره  کاری میکردم عصبانیتش با خنده جابجا شه..ولی آخر ترم پیش همه بچه ها بهم گفت 2 نمره هم اضافه بهت میدم...من با چشای گرد پرسیدم چرررررررررا؟

اونم با خنده گفت مطمئن شم دیگه تو کلاس نمیبینمت!!! خیلی بهم برخورده بود اما سرجمع خاطره بدی نشد..

از پله های طبقه دوم که بالا اومدم برای یه لحظه چشمامو بستم تا استاد راهنما پروژمو ببینم که با شادی برگه گواهینامه موقتمون بهش نشون دادم و گفتم خلاصه تموم شد...گمونم دلتنگیهام هم تموم شه از این زندون خلاص شدم...( اصلا دانشجو هم که بودم زندگی رو سخت میگرفتم.) وایستاد و خندون گفت ببینم حکم آزادیتو...برگمو نگاه کرد همیشه حس میکردم میخواد یه چیزی بگه و نمیگه..الان اگه به عقب برمیگشتم تموم اون دفعات ازش میخواستم حرفشو نخوره و اینجور تو ذهنم یه آدم مرموز نمونه. چقدر دلم میخواست هنوزم اونجا بود شاید شاید شاید میرفتم و ......

وای که هجوم ناگهانی اینهمه خاطره به مغزم ...به قلبم فشار میاورد. به این فکر میکردم 7 سال اینقدر زیاد هست که دنیا رو روی سرم خراب کنه...

با تردید و تشویش ساعت 4 پامو از اونجا بیرون گذاشتم.....با غصه...با حس بد عقب موندن از یه غافله که سرعت عبورش چشمهامو خیره کرده بود..

زیارت کوتاه و دلچسب..

چهارشنبه صبح دعام این بود خدایا به تن اونایی که قدر عافیت نمیدونن طعم ساعتها دست و پنجه نرم کردن با درد رو بچشون...دردی که فقط با تزریق آرامبخش رهاشون کنه و بعدش با یه مرده فرقی نداشته باشن.. اینقدر دست و پاشونو به ریسمان مشکلاتی شبیه هم ببند که فرق بین استراحت از روی راحت طلبی رو با فرق استراحت از سر ناچاری بدونن.

نزدیکیهای ظهر بود تلفن به صدا دراومد و به من نوید یه سفر زیارتی یک روزه رو داد..استقبال کردم و بعدش حالم خیلی بهتر شد. احساس کردم خدا داره دل شکسته امو نوازش میکنه..قد شیرینی احساسم اوقات تلخیها تموم شد و جای خودشو به بی خیالی داد.

جمعه صبح ساعت 6 حرکت کردیم..نماز جمعه رو بعد از زیارت توی حرم حضرت معصومه اقامه کردیم...بعد ناهار رفتیم سمت جمکران..خدا میدونه با دیدن چاه چه حالی داشتم..نماز مغرب و عشا رو توی حرم امام بودیم..و بعد از اون به سمت شاه عبدالعظیم حرکت کردیم. بعد از شام به زیارت این بزرگوار همچنین 2 امامزاده دیگه ای که اونجا حضور داشتند رفتیم.

خیلی سبک شدم..تونستم برای همه دعا کنم حتی اونایی که  رو زخم دله من ....  وقتایی که اینطوری میشه اولش فک میکنم چی شد که پادشاه نظری به درویش کرد ..چی شد که دل صدپاره اش براش مهم شد..چی شد....

بعد با بی رحمی نتیجه میگیرم خدا اینقدر …. که نمیخواد آه یه دلشکسته دامنگیرشون شه !!!

ولی خدایی شما جای من چند بار از یه سوراخ نیش میخورید و باز بیخیالی طی میکنید.؟! اشتباه از خودم بوده قبول...باور کنید تنهایی باعثش میشه..

-        دلم شور میزنه..موندم که چی میخواد بگه که اینهمه پلیس بازی لازمه...خدایا به قلبم آرامش بده.!!

اینو بعد از صحبت باهاش مینویسم...حرفاش مثه پتک تو سرم میاد و حالمو دگرگون میکنه..منو یاد حرف مدیر میندازه که میگه چه خورده برده ای ازش داری که .....

انگار " گذشت" اینروزها اینقدر بی معنی شده که همه سریع این فکر به سرشون میزنه....بدتر غمگین میشم...بغض راه گلمو بسته..حرفهامو میزنم اما بازسبک نمیشم. شب مهمانی دعوتم عذر خواهی میکنم و.. وقتی از اون کوچه بم بست میام بیرون فک میکنم همه راههای دنیا به روم بسته است.

-        پسر آیناز رو تو 4 ماهگی ختنه کردن که کمتر اذیت شه...

دلم برای آرزوهای قشنگم لک زده..دیگه تصویرشون هم که به ذهنم میاد ..حتی یه گوشه شون .. منو به خنده غم انگیز تر ازگریه میندازه.

ماه رمضان هم رفت..باز ما ماندیم و گرسنگی روحمان.

-ناگهان چه زود دیر می شود.
بار اولی نیست تا به دلم مجال میدهم تا شاید کمی نرم شود کار از کار میگذرد ...
.
ای کاش برای بی تابیها رفتنی بود
برای غصه ها..
برای دوستان دشمن خو..
نه برای هرچه که خوبتر از احساس لغزش شبنم بر برگ گلیست
.

تا نگاه میکنی وقت رفتن است..!!

کاش رنگی تازه به زندگی طراوت میبخشید...