تبليغاتX
نازنین گل یخ

نازنین گل یخ

حرفهای دل یخیه من

يادم نمياد

- اسفندماه راجع به عروسي دخترعموي نيما نوشتم يا نه ..كه بعد از 4 سال نامزدي و با سابقه طولاني ترين قهرهاي نامزدي كه تا حد جدايي پيش رفته بود بالاخره ازدواج كردن...ولي جو عروسي سنگين بود...بالاخره  وقتي دختر و پسر فاميل باشن موقع دعوا دو دستگي ميشه...يه جورايي با يه عده خانواده دختره سرسنگين بودن با عده هم خانواده پسره!!! من هم به بركت خواهرشوهرام از نيش و كنايه هاي اقوام عروس بي نصيب نموندم. جالبه قبلا از دوستاي صميمي من بوده و من حتي به قدر يك كلمه دخالت نكردم ..و نظري ندادم...
خواهر داماد از اون خانوماي تپليه كه هيچكي نفهميده بود بارداره...و البته اونشب ديگه با لباس مجلسي معلوم بود اگرچه خودش ميگفت خبري نيس و چاق تر شده!!!  الان زايمان كرده بچه دوميشو!!! با فاصله 4 سال....

- از همون موقع تا الان خواهر نيما و پسرش خونه پدرشون تشريف دارن بدليل بيكاري و ايضا ... همسرشون!

- 19 ارديبهشت يه سفر يه روزه خسته كننده به تهران داشتيم..من و نيما...باز هم يه دكتر ديگه ولي همون حرفها.

- جمعه مراسم ختم شوهر دختر عموم بود كه تو فاميلهاي مادريش ازدواج كرده ...جوون با 2 تا بچه!
- بنا به دلايل مذكور و پاره اي مسائل ، اينروزها اوضاع اطرافمون خيلي خوب نيس...هواي دلم نيمه ابري ..ابري....همراه با بارش پراكنده....و استرس زياد به خاطر درس و مشق و امتحان و نبودن حسسو حال درس خوندن!! عدم تمركز و حواس پرتي را هم بهش اضافه كنيد...

پ.ن: میخواستم اینارو ننویسم که تلخی ها شاید برن...ولی موندگار شدنو ونوشتمشون

برام دعا کنید...تو این روزای عزیز

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 16:12 توسط نازنین|

روزهاي بهار با خلسه هاي كشدارش چه كلافه كننده اس اغلب ساعات روز با چشمهاي نيمه باز بين خواب و بيداري اجباري  ميگذره و در همون حال روياهاي سريع و درگيريه ذهنم با تصوير همه آدمهاي زندگيم ...گاهي فك ميكنم كوچكترين حرفي كه راجع بهم ميگن به صورت يه فيلم كوتاه ميبينم و ميشنوم...خواهرم ميگه حس ششمته!! ولي منو اذيت ميكنه!!  در كنارش هواي مطبوعي كه چند دقيقه قدم زدن كافيه تا سرخوشي عجيبيو تجربه كني!! يه حسي كه دلت ميخواد هر وقت اراده ميكني در دسترست باشه....گاهي فك ميكنم آيا واسه حسي شبيه اين مواد مصرف ميكنن؟!!!

پاي به پاي بهارهايي  كه با همه حسهاي خوب و ملس و گاهي گس ميگذره ، عمر ما هم ميگذره....

خدايا ، خداي بهار...................!!!

خدايا، خداي اجابت كننده دعاها............!!

خدايا، خداي موسي و هارون............!!

خدايا ، خداي مهربان..............!!

خدايا...خداي صبور.............!!

خدايا...خداي منه عجول، گناهكار، ناسپاس، ناسپاس ناسپاس ناسپاس ناسپاس و ..........من نمي فهممت ، كاري هم از دستم برنمياد جز اينكه مثه پرنده اي كه جايي گير كرده خودمو به تك تك شيشه ها كه سراب رهايين ، بكوبم به اميد اينكه يكي از اونها رهايي باشه...به اميد اينكه قبلش ... تو يكي از پنجره ها رو باز ميكني!!

 

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی      /      ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه  /     مژه‌های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی                   /     دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی                    /    ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را              /      ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت           /      به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت  /   همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی          /      نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:4 توسط نازنین|

امسال هم با همه خوبیها و بدیهاش گذشت.....

بیخودی خندیدیم ،که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم ،که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را ،زود زود رنگ زدیم و نشستیم لب رود ،و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری ،آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم ،یک نفر با ماهست
ما زمان را دیدیم ،خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم ،شب زیبایی هست!
بیخودی پرسه زدیم ،صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم ،سهممان کم نشود
ما خدا را با خود ،سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم ،ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم ،که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم ،حال همدیگر را ،که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم ،از بیان غم خود ،و تصور کردیم ،که شهامت داریم
ما حقیقت ها را ،زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم ،که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای ،حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم ،ما که را گول زدیم ؟!

.

من میدونم که این همیشه صادق نیس اما خیلی وقتها برای دیگران زندگی کردیم.

سال نو رو تبریک میگم و آرزوی بهترینها رو برای دوستان خوبم دارم....

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:8 توسط نازنین|

سلام به دوستان خوبم

اتفاقات مهم اینروزها....

تغییر گرایشم با شرط معدل انجام شد........  انتخاب واحد هم انجام شد...

موفق شدم نیما رو راضی کنم بیاد جلسات مشاوره و ان شالله به کمک دکتر مشاورم مشکلمون حل بشه!

امروز ساعت ۳ هم اولین جلسه سه نفره مونه!

پ.ن: خانوم باران... کامنت گذاشتید و خواستید تماس بگیرم...ولی لینک یا شماره ای ندادید...اگه ممکنه  اسم واقعیتونو بگید...یا معرفی کنید...ممنون میشم

گرچه بعید میدونم اینجا خواننده خاموش داشته باشه ولی ...واقعا همدلیهاتون کمکم میکنه حتی اونایی که ظاهر تلخ و گزنده ای دارن....البته زمان میبره تا کاملا هضمشون کنم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 14:32 توسط نازنین|


آخرين مطالب
» قبل امتحانات نوشت!
» ز کدام باده؟؟
» عید اومده دوباره......شادی؟!! و خنده؟!!!
» مشاور
» نا اميدانه
» مرگ آرزوها
» خدای بخشنده ام منو دریاب..
» دارم دیوونه میشم!
» بدون نگرانی!
» روحت شاد!

Design By : Pichak