گاهی اوقات از اینکه تو یه مکان یا زمان خاصی قرار میگیری اصلاً احساس خوشایندی نداری و مثه اینکه تو رویا باشی لحظاتو با ناباوری میگذرونی ...حالا این طور مکانها و زمانها ممکنه تو شرایط مختلفی به وجود بیان که ممکنه گاهی شدیداً بد بگذرن یا خیلی خوش و چون غالباً ما به روزای معمولی و یکنواخت عادت داریم اینطور روزا یه جورایی باورپذیری شون کمتره...و اما دیروز روز جمعه من بعد یه ماه باشگاه نرفتن یه مبارزه سخت و نفس گیر رو پشت سر گذاشتم...وقتی تو اون زمان و مکان تو لحظه مسابقه اون حسه گنگ به دلم چنگ مینداخت و ناتوانیم در مقابل حریفم که منو یاد ِ تمومه ضعفای نفرت انگیزم انداخته بود ....و در عین حال سرتق بازیم ....و اینکه نمیخواستم کنار بکشم.....همشو همش یه جورایی داشت حالمو از خودم و زندگی به هم میزد
...هر چند یه نیروی ضعیفی تو دلم سعی میکرد منو توجیه کنه و بهم دلداری بده وبا صدای ضعیف زمزمه میکرد درسته که من خوب نبودم تو این مبارزه اما کم کارهای این اواخر و بالاتر بودن حریفم -هم از نظر کمربند و هم وزن- بی تأثیر نبود....با این حال از اونجایی که دیشب از درد خوابم نبرد و همش هم ناله کردم تو خواب ( به گفته شنوندگان کلافه) و یه مقدار تبی که داشتم باعث شد بفهمم نه تنها ضعیفم بلکه خیییییییلی هم نازک نارنجی ام ... هیچ عذری رو قبول نکردم ...
حالام یه قولهایی به خودم دادم اونم اینکه اولاً تمرین تمرین تمرین..... ثانیاً ترک کردن اعتیاد به آدامس ـ آخه نمیدونید که دیروز یه اختار واسه آدامسه لعنتی گرفتم...اصنم حواسم به این نبود قبل از رفتن بندازمش دور...بعدشم با داور حرف زدم شد 2 تا اختار امتیازمو از دس دادم....البته حریفم زورمند بود اما امتیازی نگرفت ....چون اصن رو ضربه هاش دقت نداشت...منهای 2 تا اختاری که گرفتم با اختلاف یه امتیاز باختم...به هر حال الان که بش فک میکنم همون حسی رو نسبت بهش دارم که اول گفتم.
*ممکنه براتون سؤال پیش بیاد که من رشته ورزشی ام چیه منم بهتون میگم تکواندو...و توضیح اضافه اینکه الان تقریباً یه ساله که کار میکنم از استاد مون هم که مثه یه تیکه سنگ همه رو سگ محل میکنه متاسفانه خوشم میاد با اینکه اگه وقتایی که دوس دارم بهم توجه نکنه کلی تو دلم بهش فحش میدم...به حرفاشم گوش نمیدم تا اونم حرصش در بیاد!!!![]()
* تولد خواهرم بود...پنجشنبه کادوشو بهش دادم ...و ناهارو با اونا بودم (اینقده دوسِت دارم بشششنوی خندت میگیره!!! این آهنگو اونروز گذاشته بود.) یه بلوز مشکی حریر پوشیدم داشتم مسخره بازی در میاوردم ...واسه اینکه ببینن چقققققققد بلوزه بهم میاد
اصن حواسم نبود بابام از تو اتاق حواسش به منه و از کارام خندش گرفته(البته با محبت نگام میکرداااااا...نه اینکه مسخرم کنه!)....کلی خجالت کشیدم...!!!! ![]()
![]()
* اّیییییی این آیناز (دخترخالم) از یه خونه 90 متره پا شده رفته تو یه قوطی کبریته 45 متره اونوقت مجبور شده نصفه اسباب و اثاثیه شو بفرسته خونه اینو اون....فکرشو بکنید منه درب و داغون (فداکار) بعد ِ مبارزه پا شدم رفتم کمک اون واسه اسباب کشی....اگه بدونید چه حالی داشتم.البته کار زیادی از دستم بر نیومد فقط کلی درد دل گوش کردم
..نه نه اصلاً اصرار نکنید چون قرار نیس راجع بهش با کسی حرف بزنم!!!!![]()
* من واسم زیاد مهم نیس قیافه وبلاگم اما به افتخار بعضی از دوستان خیلی عزیزم (جیران جون و مهم نیست و ...)سعی میکنم صفا بدم بش....که بتونم بگم در کلبه ما رونق اگر نیس صفا هست.
* فردا اول محرم ....
(بس جانگداز است ...این حادثه....تسلیت میگوییم به دوستداران حسین(ع))
مهمونی های نذری امام حسین طبق سنت اقوام و آشنایان و آشنایان ِ آشنایان ِ ما؛از امشب شروع میشه و تا آخرای صفر به صورت متصل و منقطع ادامه داره ....دعوتیم اما چون راه دوره ما که نمی تونیم بریم.


