
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
جواب: سلام.اجراییه گرفتی؟
اس ام اس ۲: نه تا قطعیت رای پیش رفتم..
جواب: سریع تو این هفته اجرائیه رو بگیر یه نسخه بفرس کارخونه من هر کمکی بتونم انجام میدم...
اس ام اس۳: چشم...ممنون از لطفتون...نمیدونم چی بگم..
جواب: مواظب خودت باش ...
اس ام اس ۴: me too ....
این اس ام اس اشتباهاْ سند شد...چون ۲-۳ تا اس ام اس زده بودم شمارش جای شماره داداشم اومده بود....و نا خواسته اتو دادم دسش
اس ام اس ۵: دریایی باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی..
جواب: بیشترین اشکها برای حرفهای نزده و چیزهای نگفته ریخته می شود.
اس ام اس ۶: سکوت سرشار از ناگفته هاست.
جواب: آره٬ اعتراف به عشقهای نهان مگه نه؟؟
اس ام اس ۷:
۷۷۸۸ ناقلا...!!! شنیدی که میگن عشق پیری.... بعدشم تو فرهنگ لغت همه عشق یه معنی رو نمیده(اسمشو برداشتم)
جواب: یه سئوال آیا هنوز به من علاقه داری؟ ( رو راست )![]()
اس ام اس ۸: اووووو... با توجه به چی میگی هنوز؟!!
جواب: جواب نمیدی؟
اس ام اس ۹: چرا برات مهمه ..؟چرا میپرسی؟
اس ام اس ۱۰: فکر میکنم خیلی راحت نباشه که بگم
دوس داشتن برای قلب یخیه من سخته
جواب: قلب یخیتم هستم.
اس ام اس ۱۱: شما واقعاْ منو نشناختید...من نییییییییییییستم..
دوست دارم اما دوس ندارم با زندگیمون بازی کنم ..تو داداشی منی تازه من خاله ایلیا هم هستم!!!
جواب: من هم دوست دارم.
هر جور که تو بخوای.
خیلی میخوام تنها با هم صحبت کنیم.
اس ام اس ۱۲: من میخوام خوشبخت باشی بدون من !! البته من با حرف زدن تو چارچوب مخالفتی ندارم اما بی اف باز نیستم...نمیدونم چه فکری میکنی؟
جواب: ما به هم محتاجیییییییییم...
اس ام اس ۱۳: نیازو تو خودم کشتم...که هرگز...
* از دیروز تا حالا دارم اشک میریزم ...آخه چرا یه آدم که همه چی تو زندگیش داره بازم احساس کمبودشو میخواد با گذروندن وقتش با یه نفر دیگه پر کنه؟...من اونو اینطوری نشناخته بودم..فک میکردم مغرورتر از این باشه که اینطوری بگه بهم علاقه بیمارگونه داره!!!
ما همکار بودیم و تو تموم مدتی که همکاری داشتیم حرفای عاشقانه بینیمون رد و بدل نشد فقط صمیمیت بود ...اما نمیدونم بعد ۱ سال و اندی از کجا فهمیده که به هم محتاجیم؟!!!!!!!!
**وای از اين خاطره های شيرينی که گذر زمان تلخشان ميکند...از زهر تلخ تر از سرب داغ سوزانتر
حسرت عشقت دلمو مي سوزونه و به يادم مياره كه من يك بازندم ، كسيكه هيچ راهي جز تحمل قفس و زندانبان رو نداره ...مرغ زيرك گر به دام افتد تحمل بايدش!!!
ولي باور نميكني شيرين ِ من كه امروز با طنين پژواكت و خيال آمدنت و بودنت به اوج نه ...به قعر يك خلا پرتاب شدم وحشتناك وتلخ!!!
يادآوري نبودنت زجرم ميدهد...ميسوزم باور كن جهنم خدا همين است داغ و تحمل ناپذير...اشك هم خشك ميشود
گرميگيري ، تب ميكني ، سرخ ميشوي ، سرد ميشوي ، يخ ميكني ، زرد ميشوي ...دگرگونی...آشفته ای ...نمی فهمی در تودرتوی این خلا به چه گناهی اینچنین دردناک شکنجه می شوی و حتی می ترسی کسی دردت را بفهمد ...چون هیچ توضیح واضحی برای آن نخواهی داشت.
به دنبال بهانه ای هستم برای غمهای دست و پا گیرم ، برای شکست هایم، برای سرخوردگیهایم ...هر بار خود را برای نبودنت سرزنش میکنم در حالیکه "این تقصیر من نیست ، تقدیر من است."
غمناک است ...نه؟
می آیی دلربایم میشوی ...یگانه معشوق لحظه لحظه های عمرم میشوی ...در خیال با تو هستم...
اگرچه در واقعیت چشیدنی ترین لحظه ام با تو همان نگاه عاشقانه دختری غمگین است به تو که با محبت پاسخ میدهی ..... همین دلگرمم میکند که اجازه میدهی شوق را در چشمان تیله ایت ببینم...و نگاه عاشق کشت عاشق ترم میکند..دیوانه ام میکند ...من ترکت میکنم تا تو نفهمی که عشق قرار از من گرفته است...اشک حسرت را عجولانه از چشم پاک میکنم تا مبادا راز دل از پرده برون افتد.
من میتوانم تو را فراموش کنم؟!!!!!!!! با آن همه محبت ، با آن همه خوبی...؟!
تو مرا فراموش کرده ای.میدانم، حس میکنم و این مرا می آزارد.
آهنگ زیبای عشق در گوشم صدا میکند و عسل یاد تو را برایم تداعی می کند و هر چه خوبی در دنیاست هم..
گل یخ مرداد ۸۳
صداي حزن انگيزي اين ترانه رو ميخوند و همزمان با اون زمزمه اي شنيده ميشد...برگشتم ديدمت شيطنتم گرفت.. اسپيكر رو خاموش كردم و تمو مه نگاهم به تو بود تا ببينم عكس العملت چيه...صدات تو سالن پيچيده بود و خنده ريز ريز من....واي چه صداي دلنشيني داري... سكوت ميكني و صورتت قرمز شده و با شرم نگاهم ميكني...به من كه با شيطنت سرمو تكون ميدم كه ادامه بده اما اينبار تو بودي كه اونجارو ترك كردي!!!! هنوز عسل خاطره پر رنگمه از تو اگرچه دل آشوبي رو برام به ارمغان مياره و آهنگش چندان برام دلنشين نيس.

ميام از شهر عشقو كوله بار ِمن غزل
پر از تكرار اسم ِ خوب و دلچسب عسل
كسيكه طعم اسمش طعم عاشق بودن
طلوع ِ تازه خواستن تو رگهاي من ِ
عسل مثه گله ، گل ِ بارون زده
به شكل ناب عشق كه از خواب اومده
سكوت لحظه هاش هياهوي غمه
به گلبرگ ِ صداش هجوم شبنمه
نياز ِ من به او براي خواستنه
نياز جويبار به جاري بودنه
كسيكه طعم اسمش طعم عاشق بودن
تمام لحظه ها مثل ِ خود ِ من با منه
تويي كه از تمام ِ عاشقا عاشق تري
منو تا غربت پاييز ِ چشات مي بري
كسيكه عمق چشماش جاي امن بودن ِ
تويي كه با تو بودن بهترين شعر ِ منه
تو مثل خواب گل لطيف و ساده اي
مثل من عاشقي به خاك افتاده اي
يه جنگل رمز و راز يه دريا ساده اي
اسير عاطفه ولي آزاده اي
نياز ِ من به تو براي خواستنه
نياز جويبار به جاري بودنه
* دل گل یخ هم گرم میشه وقتی عاشق میشه!!!!! اما چه میشه کرد تقدیرش به همیشه سرد بودنه

در پارکینگو باز میکنم فکر اینکه پله هارو چطووور برم بالا سختیشو بیشتر میکنه رو پله یه کاغذ هس از همون دور میتونم اسم خودمو روش بخونم برش میدارم بی حوصلگیم بر کنجکاویم غلبه میکنه ..اما یه لحظه چِشَم به کلمه رأی قطعی میخوره...پشت در میرسم در خونه دو قفله ...پس کسی خونه نیس ..درو یه قفله میکنم . از همون دم در کیفو پرت میکنم رو صندلی و مقنعه رو از سرم میکشم بیرون و همزمان کش موهامو از پشت در میارم و با یه تکون سر موهام میلغزن سر جاشون ...جلو آینه به صورت رنگ پریده و چشام که از بیخوابی دورش یه حلقه قهوه ایِ ...یه نگاهی میندازم و آه میکِشم...
اول از همه میرم سراغ یه نوشیدنی داغ...زیر کتری رو روشن میکنم..چشام به اطراف دنبال چیزی میگرده که شاید یه کم حالمو بهتر کنه ...ناامید میرم رو کاناپه ولو میشم کنار دستم می بینمش ، با اینکه اصلاً حال نمیده اونو به زبونم میکشم و صدای جرقه کبریت سکوتو برای چند لحظه میشکنه ...اولش گلوی خشکمو اذیت میکنه اما کم کم بهم آرامش میده...
اعتماد به نفس اعصاب خورد کن ...اینم توصیف کاملی از اون نیس...آخه چرا بعضی آدما به خودشون اجازه میدن راجع به همه یه جور فک کنن..مگه میشه ؟!!ولش کن بابا اصلاً مهم نیس واسم که!!!! آخه اون که منو میشناسه...البته با اون کارآگاه بازیهایی که تا حالا درآورده از من یه تصور غلط داره تقصیره خودشه وقتی یکیو بازی میده خودشم حتماً یه وقتایی بازی داده شده ....اُووو باز یادم اومدا....با حرص خاموشش میکنم همزمان بلند میشم میرم سمت اتاق خواب... پتو رو محکم بغل میکنم آخییییییی....هنوز لذت گرم شدن زیر پتو وجودمو تسخیر نکرده که صدای زنگ رو اعصابم پاتیناژ میره!!! دلم میخواد داد بزنم ...بابا بذارید ۲ دقیقه واسه خودم باشم...
-بله.....صدای نامفهومیو از پشت آیفون میشنوم ...صداشو میشناسم ...دکمه رو میزنم و قفل درو باز میکنم که ....
- تنها نیستم حاج خانومم با هام هس!!!!!!! به این میگن قوز بالا قوز
- إإإإ خوش اومدید...بفرمایید باهاش روبوسی میکنم از نگاهش متوجه یه چیزه غیر عادی میشم...
میام لباسا رو از رو مبلا جمع کنم ذهنم هنوز درگیره که یه هو با دیدینش رو عسلی کنار کاناپه خشکم میزنه ...یادم میاد چه گندی زدم!!! دلم میخواد زمین دهن وا کنه و منو قورت بده!!!
یه سر درد صاعقه ای تو سرم می پیچه... دیگه روم نمیشه باهاش صحبت کنم سعی میکنم تو چشاش نگاه نکنم...
- اومده بودم مسجد روبروی خونتون گفتم یه صله رحم هم به جا بیارم...
-من تو دلم غرغرکنان(کی گفته آدم ۵ دقیقه بعد از خونه رسیدن یه نفر میره واسه صله رحم...؟ من اصن نخوام کسیو ببینم باید به کی بگم...!!!) بَبببله ...خوب کاری کردید دلمون تنگ شده بود(من به گور بابای آ....خندیدم..من غلط بکنم دلم واسه کسی تنگ شه) ظرف میوه رو میگیرم جلوش بفرمایید....
-خدایا...ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!!!!من نمی فهمم کلافه ام...درو که میبندم به زمین و زمان فحش میدم...آخه الهام تو نمیتونی قبل اینکه بیایی یه زنگ بزنی بعد برداریش بیاری..؟!!!!
- مممممن نننننننه...من اونو تو مسجد دیدم گیر داد میخواد تورو ببینه ....(مطابق معمول بهش برخورد ...به درک!!)
حوصله بحث کردن و ندارم...واسه همین دیگه هیچی نمیگم ..چند دقیقه ای سکوت حاکم میشه ،اونم میبینه اعصابم خورده و خستم خداحافظی میکنه...هیچ تعارفی رد وبدل نمیشه!!!!
آقا من چیکار کنم هر کی منو میبینه فک میکنه اِند مثبتم؟ اینکه من اینقد که قیافم نشون میده مثبت نیستم که تقصیر من نیست...اصلاً من میخوام بد باشم به کسی چه ربطی داره؟
از سرمایی که آزارم میده چشامو باز میکنم هنوز تنهام...میوه ها روی میز چایی نیم خورده ..مکان و زمان و به یادم میاره....
*دیشب ساعت ۲ نیمه شب از مسافرت برگشتم ...نفهمیدم چطور صبح شد. خوااااابم میییییاد!!!!
ای کاش که جای آرمیدن بودی ...یا این ره دور را رسیدن بودی

-- نظرتون راجع انتخابم برای عنوان این عکس چیه؟
امروز ۲ تا از دانشجوهای دکتر اومده بودند واسه نمره آخر ترم ببیننش...دکتر از قبل بهم گفته بود هیچ دانشجویی نفرست تو اتاقم....
بهشون بگو برن روز اعتراض تو دانشگاه می بینمشون....اما یکی از این دو تا اینقد استرس داشت که واقعا دلم سوخت..
- می تونم تو یه نامه براش توضیح بدم چی میخوام شما نامه رو بهش بدید...
-خوب بنویس من نامتو بهش تحویل میدم....اونی که استرس داشت ازم کاغذ قلم گرفت و شروع کرد به نوشتن...
اونی که از چشاش شیطنت می بارید....همش حرف میزد.... طوری عمیق تو چشام نگا میکرد که من سعی میکردم جهت نگاهمو عوض کنم...و به اونی که استرس داشت میگفت...بنویس درگیر عروسیم بودم...بنویس نمره رو به عنوان کادوی ازدواج بهت بده!!!!!!!!!!!!!![]()
اصلاْ نامه ننویس!! نمیخونه که پاره میکنه میریزه دور...
به اونی که استرس داشت گفتم نه اینکارو نمیکنه...حتماً یه اثری داره....
اونی که شیطنت داشت خم شده بود و روی مانیتوره منو نگا میکرد ببینه اینور چه خبره که من تو چشای اون نگا نمیکنم و به مانیتور نگاه میکنم....![]()
من همینطور که حواسم به اونا بود تایپ کردم...۵۰ ساله بودن به سن و سال که نه به حرکات و پختگیشه که دوس دارم....
- اِ اِ اِ....پس ای کاش منم ۵۰ ساله بودم...
یه نیم نگاهی به اونی که شیطنت داشت انداختم تا دیگه به کارش ادامه نده....و یه لبخند بهش زدم اما باز زل زد به چشام....- چه قدر ظالمید بذارید یه دقیقه دکتر و ببینه!!!
من سعی کردم رنجِشم رو تو نگاهم بریزم و اون که به تخم چشام زل زده بود ....یه هو نصفه حرفشو خورد...
من به اونی که استرس داشت گفتم....بچه کجایی؟ گفت قوچان....
اووووووووووووو ...
.........................
وایسا من به دکتر بگم...شاید قبول کنه باش صحبت کنی...![]()
منم در حالیکه این پا اون پا میکردم....رفتم سمت اتاق دکتر و ...
به اونی که استرس داشت گفتم برو اما زیاد طولش نده...استرسش بیشتر شده بود و با حرکت دادن دستاش به اونی که شیطنت داشت میگفت ...واییییییییی الان چی بگم....چیکار کنم...
ده دقیقه بعد ۲ تایی فاتحانه اومدن بیرون و بدون اینکه بهم نزدیک شن خداحافظی کردن و رفتن...!!!!
برگه نامه رو اینجا پیش من جا گذاشت...!!!! باورم نمیشد یه دانشجو اینطوری نامه بنویسه..![]()
با عرض سلام و خسته نباشید
ببخشید استاد که وقتتان را می گیرم استاد قصد جسارت نداشتم ولی استاد لطف کنید در مورد نمره تجدید نظری داشته باشید اگر لطف کنید استاد
البته خوب شد که نامه نا تموم موند و اونو به اسسسسستاد تحویل نداد هاااااااا....!!!
غلط املایی نداشت اما به قول اونی که شیطنت داشت با این دستور زبان نمیشه نامه نوشت که!!!!!
*منم برای چهارشنبه مرخصی گرفتم که تعطیلات رو اگه بشه بریم مسافرت...

السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين
سالهاست با بوي نام تو زنده ام و هر محرم حنجره ام نوحه نينواي تو را تحرير مي کند.
با بوی نام تو زنده ام...
در نسيم نامت جان مي گيرم و نامت که بر زبانم مي چرخد بغض هايم بارور مي شوند و مي بارم چنانکه در روشناي يادت زلال می شوم.
زلال می شوم...
*و حماسهء عباس علمدار و علی اکبر و علی اصغر و قاسم و... و زینب آری زینب را در کنار نام توست که زنده می یابم....و عشق ناب تو به خداست که روحی تازه در کالبد بندگی دمیده است.
ایام سوگواری امام حسین (ع) را به تمام دوستدارانش تسلیت عرض می کنم.

* این مطلبو از قسمت نظرات خوانندگان(با اجازه و تشکر) اینجا گذاشتم..چون به نظرم کوتاه و گیرا بود...بعدش خودمو کشتم و با یه عالمه احساسی که نسبت به مولامون دارم یه پاراگراف آخرو اضافه کردم.!!!
وقتی محرم میشه دلم نمیخواد کم توجهی و کوتاهی کنم و هر بار که مصائب ِ شونو میشنوم سعی میکنم فقط شنونده نباشم و در حد خودم هر چند کم یه چیزایو بفهمم.. و بی اختیار اشک می ریزم (مطابق معمول اگه تنها باشم یا وقتایی که کسی نبینه منو ،خیلی راحت ترم و الا اینقد بغضمو نگه میدارم تا گلو درد بگیرم) ...
یادمه بچه که بودم اون موقعا که هنوز به خاطر دختر بودنم منو از دسته های زنجیر زنی حذف نمی کردن یه بیرق مشکی که روش نام مولا بود نگه می داشتم و جلوتر از همه می رفتم...
-پدرم هر چی سعی میکرد منصرفم کنه و منو بفرسته پیشه مامانم راضی نمیشدم.تا ۶-۷ سالگی حرف حرفه من بود اما نمیدونم از وقتی رفتم مدرسه این معلم کلاس اولمون با اون ابروهای نیم دایره (چیزی که خوب یادمه همون ابروهاشه که همیشه برام سوال بود چرا اینقد شدید هلاله
)چی به خوردمون داد که بعدش خیلی حرف گوش کن شدم اونقده که الانم یادم میاد دلم به حال کودکیه فنا شدم میسوزه..