تبليغاتX
نازنین گل یخ
یه کلام از جوجه قشنگه!

امروز آخرین روز از سال هشتاد و پنجه که تونستم بیام نت....به دوستان سر زدم پیام تبریک و حالا هم گذاشتن آخرین پست امسال ....

 برای همه عزیزانم....اونایی که نزدیک هستن یا دور...واسه همۀ همه ...

                                          آرزوی رسیدن به بهترین آرزوشونو دارم..

آرزوی سالی خوش برای همه عزیزان!

امسال هم گذشت ..مثل تموم سالهای قبل....سریع اما پر تنش...ازدواج برادرم مهمترین اتفاق این سال بود اگه بدونید قد یه دنیا دوسش دارم هر چند احساس میکنم از هم فاصله گرفتیم...اما آرزوی من خوشبختیشه...همین!

چه سالی بود...خودمونیم ها! بد نبود...گذشت....این گذشتن هم نعمتیه حتی واسه کسی مثه من که هیچ پیشرفتی نداشته! خوب وقتی نمیشه زمانو نگه داشت یا نمیشه به هر چیزی که دلت میخواد برسی ....بذار تموم شه! شاید به این تلاش و امید مضحکمون هم یه مهر پایانی بخوره! هر چند ما آدمها!!!! تا لحظه مرگ در تکاپوییم...تکرار..تکرار تکرار..

میخوام این پایانُ با لبخند و شادی تموم کنم هر چند تصنعی...

راستی محمد امروز کلی پش سرت صفحه گذاشتم...آخر سالیه حلالمون کن!!

آآآآآآی  امیر قلبم.......هر جا هستی به یاد من باش! چون من هر لحظه به یادتم...

سایه سیاه...

شبا مثه ارواح سرگردان تو خونه راه میرم!! عصر که میرم خونه خسته ام میام یه خواب کوچولو داشته باشم که اینطوری میشه....به همه چی و هیچی  فک میکنم ...فک میکنم...فک میکنم...اما آخرش به هیچ نتیجه ای نمیرسم...یعنی به آخر هر راهی میرسم به نظرم نمی تونم قبولش کنم...

اصن مشکل چی هست..نمیدونم...میخوام مشکلیو حل کنم که واسه خودمم هنوز ناشناخته و مجهوله .میدونم که سردرگمم...یه جایی زمان و مکانُ فراموش کردم... به نظر میاد خودمم که نمیخوام قبول کنم الان کجام ، بنابر این نمیتونم تصمیم مهمی بگیرم!!!

****

احساس میکنم گوشه دامنم بین چرخ دنده های ساعت زمان گیر کرده و هر لحظه به خورد شدن نزدیکم میکنه...همه جا تاریکه ..احساس میکنم تنهام..تنهای تنها..یه سایه سیاه دنبالمه که ازش فرار میکنم...برای قایم شدن میرم به یه خونه متروک که تار عنکبوت از همه اضلاعش آویزونه...اما هنوز از اون سایه سیاه میترسم و پشت پنجره شکسته رابطه چشام دنبال یه ناجی میگرده!!!

چشامو که به هم میزنم...از اون کلبه داغون هم خبری نیس تو یه بیابون درندشت هستم ، سیاهی اطرافمو طوری احاطه کرده که به سختی جلو پامو میبینم....اما با اینحال میدوم...میدوم....میخوام به نور برسم به روشنایی احساس میکنم اگه تندتر برم شاید زودتر برسم...اما هر چی میرم از نور واقعی خبری نیس تو هر منزلگاهی فانوسی روشنه و آدمهایی که حتی با نگاه هم تحویلم نمی گیرن...با پای برهنه باز میدوم!!!! چقدر تنهام؟!!! باز هم یه سایه سیاه هست که نمیدونم کیه یا چیه ...اما من از سیاهیش فرار میکنم...به یه نور نسبی میرسم...و بلافاصله و بدون سئوال سوار یه اوتوبوس میشم....زنی که کنارمه چقدر آشناس گمونم شبیه مادرمه اِ اِ اِ  انگار خودشه..اما اون منو نمیشناسه....یه خانوم دیگه هم هست....چشام روش خیره مونده که یه هو برمیگرده تا صورتشو میبینم ترس به دلم میافته....صورت سیاه و شکسته با موهایی که خاکستری به نظر میاد..از اون همه تاریکی نترسیدم اما تو وجود این زن چیه که منو می ترسونه!!!

****

-  نگرانم....برای 3 نفر...فهیمه قرار قلبشو عمل کنه ...میگه میخواد باتری بزاره!! ....

لیلا که ازم دوره و خبری ازش ندارم نمیدونم چرا به کسی فک میکنم که بهم فک نمیکنه به اس ام اس ها هم جواب درستی نمیده...اصن نمیدونم چشه این دختره!!!...

خدیجه مامان شده...ولی خوشحالیش با بچه بازیهای یه مرد خراب شده!!! دلم چند روزه که همونجا پشت تلفن ....کنار اون بغض تو صداش نشسته و داره گریه میکنه!!!

- هر بار میایی جلو چشمم با لبخند و صورت مهربونت.....فقط خاطره ای....منو پیداکن!شاید تو بتونی!

 

خدایا صدات کنم واسه غم هامون که قد یه دنیاس یا واسه دل بی غم تو که از هر چی که تو فکرم جا نمیگیره بزرگتره...آرومی چون میدونی آخرش قراره چی بشه!!...شکرت!!!

 

میشنوی؟!... اینهمه فریاد را

امان!  امان!

از سه شنبه داشتن یه احساس جدید و دوس داشتنه اون حس گنگ...چهارشنبه یه روز طلایی و پر از لحظه های شیرین...نیمه شب  ...گریه هایی که کنترلشون غیر ممکن بود!!!!

اولش آروم آروم ...بعد هق هق ...آخرش از شدت خستگی... خواب...تموم پنج شنبه کسل و داشتن یه افسردگی که واسه خودمم عجیب بود چه چیزی باعث میشد به گریه ام ادامه بدم؟!!!

میایی پای نت که هر چی از دهنت در میاد به آدم و عالم بگی که کیبوردت بازی در میاره...تا حالا واسه شما پیش اومده؟!!

هر وقت قراره کفر بگم...همه چی علیه منه...یادمه 4-5 سال قبل یه نیمه شب بدحالی مثه همین شبای لعنتی که تو زندگیه همه هست...من ۳تا خودکار عوض کردم تا بنویسم (هیچکدومشون نمینوشت) ....اما شاید همون یه لحظه کافی بود ...به چیزایی که تو ذهنم بود فک کردم...یه لحظه واسه اینکه به این نتیجه برسم که خیلی چیزای بدتر هم ممکن بود پیش بیاد ..و بی خیال نوشتنش شدم! درسته که اونموقع دردهام جنسشون متفاوت بودن...اما منم صبورتر بودم...از خودم خسته ام...خیلی خیلی..نفهمیدم از کی صبرم تموم شده یا به قول بعضیها کاسه صبرم پر شده!!!..  

پنج شنبه رو با هر سختیه پشت سر میذارم..جالبه هر موقع به دلگرمی و روحیه نیاز دارم میفهمم که اطرافیانم داغون تر از اونی هستن که بخوان به حرفای من گوش بدن....بنابراین ساکت میشم...جمعه رو با کار سر خودمو گرم میکنم ..نیما میپرسه..؟!! تو چرا گریه میکنی؟؟ منو هم ناراحت میکنی ...راستش نمیدونم از خودخواهیهاش بیشتر ناراحتم یا از اینکه عکس العمل دلخواهمو نداشته.....اما فقط سکوت میکنم...هر موقع خیلی ناراحتم..کار برام  بهترین مرهمه ...یاد اون ساله لعنتی میفتم که یه خط قرمز بین دنیای خودم و بقیه کشیدم و از همه بریدم و صبح تا شب سرمو با کار گرم میکردم...

دلمو از همه لذت های دنیا پاک کردم تا نیازمند هیچکی نشم...یادمه خوب یادمه اینقد خودمو خسته میکردم که متوجه هیچ اتفاقی تو دور و اطرافم نباشم...شاید همونم ضررش برام بیشتر بود چون کاملا فراموش کرده بودم که زنم و تا حدی توانایی دارم! جالب اینه که هر کی ازم میپرسید اوضاع چطوره...من میگفتم خوب و عادیه!

اونم یه مرحله بود واسم....تلخ و بی رحم!!!

بلوغ ُ استقلال ..."تنهایی" واسه کسی که همیشه بیشترین وحشتش از تنهایی بوده!!

بریدن تمومه رشته های اتصال به ریشه هات.....تو اون موقعیت انگار کسی دوست نبود..همه مقابلم بودن..حتی اونایی که یه روز بدون اونا از غصه میمردم!!

و متاسفانه..چیزی ازم نموند...تموم اعتقادات و باورهامو یه جایی همون دور و اطراف ....خوب یادم نیس تو کدوم باید و نباید و درگیری ازم دزدیدن یا گرفتن شایدم خودم ازشون سیر شده بودم ....آخه تو اون همه درگیری عاطفی و روحی هیچکدومشون به دردم نمیخوردن ...دست و پا گیرم شده بودن...هنوزم گاهی درگیرم که اگه فلان باور درست بود حتما فلان موقع به درد خودم میخورد...بعضی چیزا پوچن...خیلی پوچ!!! لا اقل واسه بعضی آدمها و شخصیتها ...که دنبال تجربه شخصی هستن!

از سکوت و تحملم ...الانشم رنج میبرم...شاید اگه فریاد میزدم کسی کمکم میکرد..اما دوس نداشتم کسیو مجبور کنم..میخواستم همه فقط کاریو برام انجام بدن که با همه وجود بخوان...نه اینکه مجبور شن یا رودروایسی کنن!!

به خودم میگم....نازنین !!! هر موقع هم قرار بود بزرگ شی و از پیله دربیای همینقد زحمت داشت و به قول یکی از دوستان بزرگ شدن درد داره ...اما نفهمیدم چرا من پیله ای که قرار بود واسه پروانه شدن بشکافم و به رهایی برسم...بیشتر تنیدمو و واسه همیشه توش گرفتار موندم...الان دلم پرواز میخواد ..پروانه بودن!!!

 من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی

                                                    ولی با خواری و ذلت پی شبنم نمی گردم!

دو روی سکه قلبم...

                                        هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

                   از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

                                  عقاب تیز پر دشتهای استغنا

                                               اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

  

 

 

 

 

                                                   

اسفند!  فروردین!  ....دو تا ماه که یه زمانی نه خیلی دور واسه رسیدنش لحظه شماری میکردم و حالا واسه تموم شدنش... از هر دوشون بدم میاد!

 چی بگم...آرزوها باعث میشن تلاش کنی امید داشته باشی و ادامه بدی!! اما به نظر من آدم نباید آرزو کنه حتی چیزای کوچیکو ...چون اگه اونا واسه تو نباشن حتما بیشتر از اونی که واسه نداشتنه اون آرزو ناراحت باشی واسه آرزو کردنت ناراحتی...!! کی فک میکرد 26 سالگیه من اینطوری باشه؟ از هر شروع دوباره ای بدم میاد انگار تمومی ندارن!!!

خدایا ازت ممنونم

واسه اینهمه عشق که در دامانم ریختی ...برای اینهمه احساس که بمن بخشیدی تا خانه ام را روشنی ببخشد...برای اینهمه محبتی که از خانواده و دوستانم میبینم....برای اینهمه صبوری که مشکلاتم را در آن ذوب کنم...برای اینهمه تحمل که طاقت دشمنم را طاق کنم...برای اینهمه غرور که پشتش پنهان شوم و برای این نقاب معصوم و آرام که عیوبم را بپوشانم...وبرای آرامشی که در طوفان دارم...وبرای دعوتم به خود...و برای اشکی که بر من ارزانی داشتی تا هنگام نداشتن ها بریزم...وبرای داشتنت

و برای آغاز  26مین سال زندگیم در کنار خانواده ام ....و آغاز بهاری دیگر

سال ميان دو پلك را

ثانيه هايي شبيه راز تولد

بدرقه كردند. 

بیش از اینها می توان خاموش ماند!

آی دنیا.... از این همه تکرار خسته ام...از این همه قصه غصه و تنهایی...

انگار راس میگن دل بی غم تو دنیا وجود نداره. به هر دل نوشته ای که سر میزنی یه نفر غصه هاشو نوشته، یه نفر از عشق بی حدش و درد دوری معشوق گفته ، یکی هم از معشوقه بی وفا و دل شکسته ، یکی بی قراره و یکی حسرت روزای قشنگیو میخوره که کوتاه بودن...میدونی به نظرم همه آدما عادت دارن غصه هاشونو بیشتر بنویسن و کمتر فراموششون کنن...جالبه میتونی تو همشون یه حرف از حرفای دل خودتو بخونی !! بعضی هاشونم که انگار هر روز چشماشونو تو همون دنیای کوچیکی باز میکنن که تو داری توش نفس میکشی.. آخه تا حالا فک میکردم همه آدما دنیاشون متفاوته...دنیای هیچ دو نفری یه جور نباشه..ولی حالا میبینم دنیا پر ِاز دلای پرغصه همنواست ...فک میکردم دنیا پر از آدمای خوش بخته...حالا فک میکنم هر کی که تا حالا به نظرم خوشبخت بوده اگه راز دلشو بخونم حتماً نظرم عوض میشه! آدم بی نظیر وجود نداره! آدم همیشه عاشقم تو دنیا نیس! آدمی هم که به عشقش برسه و بعدش سیر نشه نیس! آدمی که بتونه دیگرانو به اندازه لیاقتشون دوس داشته باشه و بهشون محبت کنه هم نیس! 

 

***مست چشمهایت هستم ای یار (خالی بندیه لحظه ای جادوگر مست) البته واسه معشوقش که قابل ذکر است :من نیستم.

میگه واسه عاشقه دیگران بودن باید به درونشون نگاه کرد...میگم با این حساب ...آآآآی دله من سیاهه..میگه آره شاید ظاهرش سیاه باشه چون با رنگه سیاه تردید رنگش کردی!!!

 

وقتی یه متنیو میخونی ممکنه اون متن سیاه و غمبار به نظر بیاد یا شاد و رنگی...به هر حال دله آدمو میشه از نوشته هاش خوند. اما شاید نشه از رفتارهاش فهمید تو دلش چه خبره...و واقعا بعضی ها در این موارد بازیگرای قدری هستن...و در مقابل این بازیگرای خوب یه عده هم هستن که راحت میتونن چیزیو که داری مخفی میکنی بفهمن!!

* 5شنبه و جمعه خوبی نبود...کلی اشک ریختم به پای یه آدم حقیر..واسه یه عالمه روزایی که دیگه ندارمشون....واسه کاری که قدرت انجامشو ندارم و این ناتوانیم به اون آدم حقیر اجازه سوء استفاده میده !!! آخرش من همه اینا رو فراموش میکنم اما اون مثه شتر کینه توزه ...با اینکه اون مقصره چون من چیزی یادم نمیمونه از همه اینا علیه خودم استفاده میکنه..

 

                               سکوت

نگاه کنید اینقد آروم و ساکته که کبوترا می تونن از دستش دونه بردارن! میشه!؟

بخوای میگم دوست دارم اما ندارم!

نمیدونم امروز دلم میخواد از چی بیشتر بگم...اما دوس دارم که حرفای امروزمو بنویسم تا مثلاْ زمان که گذشت ببینم چقدر اوضاع عوض شده...قبلاْ هم مینوشتم اما رو کاغذ..الان که اونا رو میخونم اکثر اوقات حسرت اون روزا و اون احساسا رو میخورم...که دیگه تکرار نمیشن....ای روزززگار!!!

آخ که اینروزا یه کسی تو دلم جا خوش کرده...نمیدونم واسه چی تو خیابون که راه میرم احساس میکنم همون اطرافه...میدونم که اینقدا هم بیکار نیس اما باید محتاط باشم...

                               دوست ندارم..

ساعت 7:45 عصر روز چهارشنبه:

بهش میگم بالاخره چک تسویه ما چی شد؟ اون فک میکنه من تا اون ساعت خواب بودم و بعد از گفتن ساعت خواب! ادامه میده چک ۲ نفر از ۶۷ نفر و با دعوا گرفتیم..تا ساعت ۷:۳۰ هم کارخونه بودم...(می تونم بفهمم خستس)...اما چون خودمم عصر خوبی نداشتم و تو کلاس تکواندو با استاد برخورد داشتم...عصبانی میشم و میگم ممممممممن چی؟بقیه برام مهم نیستن!

اون که منو هیچوقت خودخواه ندیده بود گفت...اینو که گفتی میدم بنویسن میزنم تو بورد..من هر کاری بتونم میکنم !! من عصبی تر میشم و میگم...منو از سر بریده میترسونی!!!...هر کاری میتونستی نکردی والا من ِ بدنام به رفاقتت تا حالا صد دفعه چک تسویه مو گرفته بودم...

اونم دلخور میگه ممنون !!!!  سکوت بینمونه...

من مثه همیشه که حتی دلم نمیخواد دشمنم  ازم دلخور باشه!!!!

میگم..منم با اندازه تو رنجیدم شایدم بیشتر از الانِ تو.عصر خوبی هم نداشتم..واسه عوض شدنه بحث هم میپرسم ...الان کجایی؟

اونم استقبال میکنه... من دندونپزشکی ام تو کجایی؟ ..منم کلاس داشتم تازه رسیدم خونه...فک کردم تو مسیر خونه ای..!! ...و بای

بعد از نیم ساعت...یه اس ام اس میاد...حالت بهتر شد؟

تو دلم میگم فک میکنه من خرم...آخه اصن واست مهمه!!! و جواب میدم...آره یه کم بهترم ..مرسی!! من همیشه اینقد تحمل میکنم تا یه جایی میبُرم ...ساری..

-واقعا وضعیت رو نمیدونی ...خیلی خرابه من خودم  4.2میلیون تسویه و 3 میلیون حقوق از طلبم مونده!!

-میفهمم اما منم دلایل و مشکلات خودمو دارم...خوب

(باز داره پولشو به رخم میکشه....اصن خوشم نمیاد...یکی نیس بگه الان داری اینو میگی قبلاً همش مَنم مَنم میکردی یادت رفته ..اگه اونقدی که میگفتی بُر ِش داشتی 700 تومن ناقابل ِ ما رو زنده میکردی)

-تنهایی؟ الان خونتون کجاس؟

-نه تنها نیستم...ما خونمون همونجاس....شما چی جابجا شدید؟ 

(نمیدونه من هیچوقت تنها نیستم...خدا اینقد بهم نزدیکه که حتی صدای نفس هاشو می تونم بشنوم...یا صدای بهم خوردن چشماش که خیره شده به من!! البته میدونم هر غلطی هم بکنم صبوری میکنه و جلومو نمیگیره...میدونم اینقد آزادی بهم داده که هر کاری دوس دارم بکنم...اما بیشتر دوس داره کاری که اون دوس داره انجام بدم!!!!)

-نه ما همونجاییم پس من چرا تو رو اصلن تو مسیر نمیبینم...؟

-منو؟!! نمیدونم خیلی از همکارا رو میبینم...شما از بس سرتون شلوغه.!!!

-من به اون صورت بیرون نمیرم...آمارمو کسی نداره.

-اوه... مگه الکیه ! آمار منو هم هیچکی نمیتونه دربیاره... راستش اهل بیرون رفتن نیستم...!!!

-چه تفاهمی.

 

·     به لیلا میگم حالت چه طوره چیکار میکنی تسویتو گرفتی؟...میگه من دارم میرم شیراز حلالم کن!!!.. غلط نکنم یکی از اون دو تایی که تسویه گرفتن اونه...هر وقت پرت و پلا جواب میده یعنی نمیخواد بگه که خیلی زرنگه و همه ما رو سوسک کرده!!... عزیزم حقتو گرفتی ...نوش جونت..ناز شصتت..من بی عرضه ام همه که نباید مثه من باشن...نمیدونم چرا فکر کرده ناراحت میشم....اصن کلی حال کردم که یکی(لیلا) پیدا شده حاله این بچه به خیال خودش زرنگو (همونی که اول از همه راجع بش حرف زدیم) گرفته...

·     یکی نیس به این جادوگر بگه ...به دوستِ من چیکار داری؟!!! به رفتن و اومدنم یا به ناهار خوردنم...واسه تک تکشون سین جیم نمیکنن که؟؟؟ بچه سوسول...اون جقله به من میگه کوچولو...

·     اینقد خوشم میاد با بعضیها کل کل میکنم...کم میارن!!ولی وانمود میکنن از بس متشخصّن نمی خوان بد صحبت کنن!!!! منم بد صحبت نمیکنم البته ...کاملا مودبانه..اما خداییش پسرا که بخوان مودب باشن اصن دامنه لغاتشون کم میاره نه که خودشون ها!!!

                                                ای

 

ز من محرومتر کی سائلی بود؟

هر بار که می خوام بنویسم همه فکرام یادم میره نمی تونم راجع به هیچی دقیق و کامل فک کنم اصلاً اصل موضوعی که میخواستم در موردش بنویسم از یادم میره...پراکندگی افکار...یادم نمیاد نشونه چیه؟!!!! اما نشونه خوبی نیست...

 

بچه احمد هم الان یک ماه و دو سه روزشه....خوشگل نیس اما مثه همه بچه های دیگه همون بویی رو میده که من دوس دارم...

اونو از بغل مامانش گرفتم...تا مامانش رفت..من سرمو به زیر گلوش نزدیک کردم.....یه نفس عمیق کشیدم ...دلم نمیخواست چشامو وا کنم.... این بو دیوونم میکنه ...مستم میکنه

سرمو که میارم بالا مامانش بالای سرمه من خجالت میکشم بی مقدمه و با عجله میگم عاشق بوی نوزادم...لبخندمیزنه و میگه اِ اِ اِ مثه باباش!!!!

 

احمد میاد بچه رو میدم بغلش ... چند دقیقه ای نمیگذره ...شیما با نگاهش به سمت احمد اشاره میکنه اِ  اونم داره بچه رو بو میکنه و  هر دو لبخند میزنیم...

احمد میگه نیگاش کن ببین ...چیه این بچه به من نرفته؟!..خیلی شبیه منه...من بی اینکه هیچ شباهتی ببینم لبخند میزنم!!!

آره فقط سبزه بودن و شصت پاش به تو رفته اینو شیما میگه و هر سه مون میخندیم...(قضیه شصت پای احمد یه مبحثه قدیمیه) شیما از تو آشپزخونه با سینی چایی میاد بیرون و میگه به نظرم باباییه!!!!!  من واسه نشکستن بغض تو گلوم سعی میکنم کمتر حرف بزنم...اما به سختی میگم الان که واسه این تشخیصها زوده...

 

غمگینم....نمخوام دیگه برم خونه شیما شون...نه اون نه هیچکدوم از دوستای سابقم....حالا اون همش اصرار میکنه که بیا...به خدا برام سخته...چرا درکم نمیکنید... از بس اشکامو نگه داشتم تا نریزن....از بس بغضمو قورت دادم گلوم درد میگیره....!!!

 

ای خداااااااااااااااااااااا!!!

ز من محروم تر کی سائلی بود؟

 

*امان از دل نازک بعضی از دوستان بدترین انتقادا رو از اونا میشنوم ...به بزرگواری خودم میبخشم اما اونا یه شوخیه کوچیکو پیرهن عثمون میکنند...خداییش این انصافه؟

 

 دوس دارم مال من باشی


بخورمت