یک خاطره از یک دوست
ساعت 2:35 آقای آخوند کناریم هی پاشو میزنه به من و هی صلوات میفرسته
ببخشید حاج آقا اونطرف جا نیس!
(آرشیو اسفند82 دختر ترکمن...)
میگم....چه جالب....!!!!
بهمن پارسال با بروبچ رفته بودیم مشهد 2 مورد آخوند این مدلی به پستم خورد ....اساسی فک میکردم دچار خیالات شدم ...
بازار شلوغ بود...من به پدرام چسبیده بودم و با هانیه حرف میزدم...که یهو بهرام دسشو کشد و یه آخوند نسبتاً مسنی از بینمون رد شد و یه لحظه چش تو چش شدیم..خودمو کنار کشیدم...اون بدون اینکه چش ورداره ازم با صدایی که من کاملا میشنیدم گفت ماشاااااااااا....![]()
چشام داشت در میومد...همینطور با چشای بیرون زده به پدرام نیگا کردم...
دیدی چی شد..با من بود؟!!!
چی چی شد؟....(منو باش اونکه همیشه حواسش به همه هس جز اونی که کنارشه...)
اااااه ...آخوند متلک برادرانه....انداخت نشنیدی مگه...
بیا بابا ....با تو نبوده اینا همش در حال ذکر گفتن هستن....
سکوت میکنم و تو دلم میگم از کی ماشاالله جز ذکرا شده.....اگه تو حواست میبود....میشنیدی...با ناراحتی ازش جدا شدم....(آخه وقتی به مساله ای شک دارم حس بدی بهم دس میده باید برام روشن شه!!)
خیابونا خلوت تر شده بود و احمد قرار بود چندتا کتاب بگیره ....به همین خاطر زدیم به کوچه پس کوچه...
اونجا یه گوله برف درس کردم زدم به احمد...و برف بازی شروع شد....
فقط وقتی پشتش به منه میتونم باش شوخی کنم....اصلاً باش راحت نیستم....یه جورایی واسه اینه که خودش خیلی معذبه....بر خلاف بهرام که خودشو خیلی صمیمی میکنه...پدرام هم که با همه بگو بخندو از حد میگذرونه....تو تمومه مدتی که مشهد بودیم شوخی های بیش از حد پدرام و مریم...منو و احمد عصبی کرده بود شاید اون گوله برفم یه ضرب شصت به اون دوتا بود.....وسطای بازی ...مریم گفت وسایلی که باهام بوده از دسم افتاده و جستجو وعقب گرد واسه پیدا کردنش شروع شد....احمد کلافه بود و به مریم میگفت آخه حواست کجاس...دیگه پیدا نمیشه...مریم جان بیخود برنگردیم به کارامون نمیرسیم اونو هم پیدا نمی کنیم...مریم اخماش رفته بود تو هم....
در حین جستجو یه بچه آخوند یا حالا طلبه دیدم...اینقد آماده بود و از نمیدونم کی و کجا حواسش بهم بود به محض اینکه نیگام خورد بهش ...یه چشمک خشگل تحویلم داد....ایندفه دیگه شاخم زد بیرون بی اختیار داد زدم گفتم واااااااااا ؟
بقیه امیدوارانه ..به سمت من برگشتن و چون من هنوز در تعجب به سر میبردم و حرفی نمیزدم پرسیدن پیداش کردی.....من گفتم: نه....شما چی؟![]()
ایندفه دیگه به پدرام نگفتم چون دوس نداشتم باز بگه لابد تیک داشته یا پشه رفته تو چشش به هر حال ...خوب..!!!!
خلاصه...مریم که وسایلشو پیدا نکرد...دلش واسه جاکلیدی محبوبش خیلی سوخت....
اما هنوز که هنوزه فک میکنم خداییش اونروز خیالاتی شده بودم...داشتم این مطلبو از جیران جون میخوندم که یادآوری این خاطره باعث شد اونو واسه تو تعریف کنم...خدا بهتر میدونه واسه خودم هم دیگه پیش نیومد...ولی ازاین حرفا که بگذریم برف بازیهای اون سال (بهمن۸۴) خاطره قشنگی شد برامون....عجب خوش گذشت...
*این یه خاطره از یه دوسته که واسم تعریف کرده...منم راجع به اونا قضاوت نکردم..کماکان احترام هر انسانی در هر لباسی واجبه!!! و سوء ظن و پیش داوری ممنوع... خدا منو نبخشه اگه ...

