از لحظه ای که وارد خونه میشم... ذوق زدس ...دور و برم میپلکه و مرتب با من حرف میزنه..اصلن اجازه نمیده که کمی حواسم به بقیه باشه و تو بحثاشون شرکت کنم ..گوشیم زنگ میزنه و من که انگار ناجیم صدام زده با طمئنینه بلند میشم و میرم سمت اتاق
..به امیدی که بعدش همونجا دراز بکشم و خستگی کل اون روز طولانی رو از تنم بیرون کنم...هنوز قطع نکردم که میاد روبروم و زل میزنه به وسایل کیفم و دوباره شروع میکنه ....- وااای چقد خشکله ...- هان؟ چی ..؟
همش 5 سالشه یه بند حرف میزنه ...شعر میخونه و از من خواسته که باهاش خاله بازی کنم!!...منم دوسش دارم و با تموم خستگی به شیرین زبونیاش گوش میدم...
بعد از اینکه اسباب بازیهاشو از کمد ریخته بیرون و بهم معرفی کرده...بهم میگه حالا تو؟!!
من دارم با تعجب نگاش میکنم که میدوه میره کیفمو میاره و میده دستم...![]()
از خنگ بازیم کلافه میشه و میگه خوب..خوب گوشیتو ببینم دیگه ..عروسکشو و دستبندشو(؟!)..جا کلیدیتو
اهااااااااا ، فهمیدم ناقلا...بی حساب نبود قشنگ ترین عروسکتو آوردی میگی میخوای واسه تو...![]()
بعد از تموم شدن مکاشفه ستایش ...بلند شدم ...یه هو میپره جلو پام و میگه الان کجا میری بیا بریم حیاط تابم بده....
من در حالیکه بغلش میکنم و میبوسمش .. میگم الان وقت نمازه... مامان بزرگش رو سجاده نشسته و ذکر میگه..!!
ایندفه ستایشه که با تعجب نگام میکنه و میگه ....مگه با کلاسا هم نماز میخونن؟
صدای خنده من میپیچه تو اتاق..پشت بندش مامان بزرگشه که میخنده و میگه اِ ...مامان جون من بی کلاسم دیگه ؟!!
ستایش مستاصل منو نگا میکنه ...و میگه نه ..خوب
من میپرسم مگه مامانت ، عمه و همه همه نماز نمیخونن...
بازم نگام میکنه و میگه..آره اما خانوم ..مربیمون که تو مهد هست نمیخونه.اونم مثه تویه خوب بچه نداره
به نظرم منظورش جوون بودنه!! چه بد یه مربی باعث میشه بچه راجع به نماز اینطوری فک کنه!! هر چند پدر مادر هم بی تاثیر نیستن تو افکار بچه...اصن رو چه حسابی اینو میگه نمیفهمم...
میپرسم مگه شما تو مهد نمازم میخونید...حتمن اون میره خونشون نماز میخونه....
اون که دیگه حوصلش سر رفته ...میگه نمیشه حالا امشب نخونی و بیای با من بازی کنی...
حالا دیگه منم کلافم
حوصله ندارم بگردم دنبال جوابی که قانع بشه و از اتاق میرم بیرون....بر میگردم میبوسمش و میگم عزیزم تا تو بری اسباب بازیهاتو جمع کنی من اومدم...دوباره بات بازی میکنم...
عجب از بچه ها!!
زنداییم که از سریش بازی ستایش خندش گرفته بود..بهم میگه ایناها بچه اینه حالا فک کن هر روز بعد از کار بخوای باش سرو کله بزنی...نگاهی رنجیده بش میندازم و یه زهرخند تحویلش میدم و جوابی نمیدم و فقط میرم تو لاک خودم.....نوبت ما که رسید آسمان تپید!!
میدونم که به خاطر خودم میگن ...آخه من از اونا نیستم تا دسم به گوشت نرسید بگم گندیدس که..

