تبليغاتX
نازنین گل یخ
روزمره2

از لحظه ای که وارد خونه میشم... ذوق زدس ...دور و برم میپلکه و مرتب با من حرف میزنه..اصلن اجازه نمیده که کمی حواسم به بقیه باشه و تو بحثاشون شرکت کنم ..گوشیم زنگ میزنه و من که انگار ناجیم صدام زده با طمئنینه بلند میشم و میرم سمت اتاق ..به امیدی که بعدش همونجا دراز بکشم و خستگی کل اون روز طولانی رو از تنم بیرون کنم...هنوز قطع نکردم که میاد روبروم و زل میزنه به وسایل کیفم و دوباره شروع میکنه ....- وااای چقد خشکله ...- هان؟ چی ..؟

همش 5 سالشه یه بند حرف میزنه ...شعر میخونه و از من خواسته که باهاش خاله بازی کنم!!...منم دوسش دارم و با تموم خستگی  به شیرین زبونیاش گوش میدم...

بعد از اینکه اسباب بازیهاشو از کمد ریخته بیرون و بهم معرفی کرده...بهم میگه حالا تو؟!!

من دارم با تعجب نگاش میکنم که میدوه میره کیفمو میاره و میده دستم...

از خنگ بازیم کلافه میشه و میگه خوب..خوب گوشیتو ببینم دیگه ..عروسکشو و دستبندشو(؟!)..جا کلیدیتو

اهااااااااا ، فهمیدم ناقلا...بی حساب نبود قشنگ ترین عروسکتو آوردی میگی میخوای واسه تو...

 

بعد از تموم شدن مکاشفه ستایش ...بلند شدم ...یه هو میپره جلو پام و میگه الان کجا میری بیا بریم حیاط تابم بده....

من در حالیکه بغلش میکنم و میبوسمش .. میگم الان وقت نمازه... مامان بزرگش رو سجاده نشسته و ذکر میگه..!!

ایندفه ستایشه که با تعجب نگام میکنه و میگه ....مگه با کلاسا هم نماز میخونن؟

صدای خنده من میپیچه تو اتاق..پشت بندش مامان بزرگشه که میخنده و میگه اِ ...مامان جون من بی کلاسم دیگه ؟!!

ستایش مستاصل منو نگا میکنه ...و میگه نه ..خوب

من میپرسم مگه مامانت ، عمه و همه همه نماز نمیخونن...

بازم نگام میکنه و میگه..آره اما خانوم ..مربیمون که تو مهد هست نمیخونه.اونم مثه تویه خوب بچه نداره

به نظرم منظورش جوون بودنه!! چه بد یه مربی باعث میشه بچه راجع به نماز اینطوری فک کنه!! هر چند پدر مادر هم بی تاثیر نیستن تو افکار بچه...اصن رو چه حسابی اینو میگه نمیفهمم...

میپرسم مگه شما تو مهد نمازم میخونید...حتمن اون میره خونشون نماز میخونه....

اون که دیگه حوصلش سر رفته ...میگه نمیشه حالا امشب نخونی و بیای با من بازی کنی...

حالا دیگه منم کلافم حوصله ندارم بگردم دنبال جوابی که قانع بشه و از اتاق میرم بیرون....بر میگردم میبوسمش و میگم عزیزم تا تو بری اسباب بازیهاتو جمع کنی من اومدم...دوباره بات بازی میکنم...

عجب از بچه ها!! 

زنداییم که از سریش بازی ستایش خندش گرفته بود..بهم میگه ایناها بچه اینه حالا فک کن هر روز بعد از کار بخوای باش سرو کله بزنی...نگاهی رنجیده بش میندازم و یه زهرخند تحویلش میدم و جوابی نمیدم و فقط میرم تو لاک خودم.....نوبت ما که رسید آسمان تپید!!

میدونم که به خاطر خودم میگن ...آخه من از اونا نیستم تا دسم به گوشت نرسید بگم گندیدس که..

بقا

پنج شنبه ها تعطیلم ...و اکثر اوقات برای تلافی روزای کاری هم که شده زیاد میخوابم...اما این پنج شنبه  کارشناسی اموال توقیف شده از کارخونه بابت طلبمه ...مجبورم زودتر بیدار شم..بی اختیار به باعث و بانیش که اصلن هم مدیرای کارخونه نیستن!!(البته به قول خودشون و اگه پارتی بازی نکنن تو پرداخت چکهای تسویه ٬ راس میگن علت ورشکستگی اونا نیستن که ) بد و بیراه میگم.. و غرولند کنان و با سر وضعی آشفته و خوابالو میرم سمت آشپزخونه...شیرداغ کن رو میذارم رو گاز و میرم سمت تلفن شماره کارشناسو میگیرم..الو...

صدای نسبتا جوونی میگه بفرمایید..

-          ببخشید قبلا تماس گرفته بودم و طبق قرار قبلی امروز باید به کارخونه بریم جهت کارشناسی اموال..

-          وسیله داری؟!!

-          وﺴﻴ۔۔۔۔۔۔۔۔ﻠﻪ....خوب آژانس میگیرم.....شما چطور میاید؟؟

-          (بدون اینکه به حرفم توجه کنه؟) کجا بیام دنبالتون....با هم می ریم....من ساعت 9 تو میدون سعدی منتظرم...و بیپ...بیپ..بیپ!!!!

من سر در گم...ساعت نیگا میکنم ۱۷دقیقه به 9.....هاج و واج ...از کجا بشناسمش....مگه اون منو  میشناسه؟!!

صدای سررفتن شیر باعث میشه بدوم سمت آشپزخونه....شیر گازو میبندم...

و بدون معطلی میرم سمت اتاق و لباسهامو با عجله با وضع خنده داری میپوشم...در حال راه رفتن  و جمع کردن برگه ها و..خوب ساعت 5 دقیقه مونده به 9 من حاظرم!!!!!!!!!!!!! لیوان شیرو میرم بالا و میدوم سمت در....به صورتم که با عجله ردیفش کرده بودم نگاه میکنم تا ایرادی نباشه...ودر حالیکه در آپارتمانو قفل میکنم ..شماره رو از رو کاغذ میگیرم....الو آقای بقایی من 10 دقیقس تو میدون منتظرم...کجایید؟!!!

-من به اونجا نزدیکم 2 دقیقه دیگه اونجام....

-خوب من نزدیکه باجه تلفنی که بیلبرد تبلیغاتی ِ ممم بالاشه هستم (هیچوقت بهشون توجه نمیکنم...فقط عکس این فوتبالیستِ یادمه خوب نمیتونم بگم بیلبورد تبلیغات نیکبخت...دارم فک میکنم که

-باشه باشه و  بیپ...بیپ..بیپ!!!!

- اه ، لعنتی چرا قطع میکنی.....با چه لگنی میایی...

یادم میاد تا میدون 5 دقیقه راهِ و من گفتم که الان اونجام...

تا میرسم نزدیکِ باجه...یه مینی بوس نگه میداره و راننده هم اشاره میکنه...

با خودم گفتم ای بابا ٬ با این میخواست بیاد دنبالم چون خیلی شک داشتم رفتم جلو و از یه خانم پرسیدم مسیرتون؟! اونم بدون مکث گفت سرویس اساتید دانشگاس دیگه...

من خندم گرفت و نیشام باز شد که راننده منو با کی اشتباه گرفته و نگه داشته ...

دیدم نخیر حالا حالا باید وایسم....دوباره شماره رو گرفتم...الو...(امان نمیده حرفی بزنم )

-الان من تو چند متری میدونم شما رو نمیبینم...

-پرسیدم ببخشید با چه ماشینی ؟

-با یه ...خاکستری..الان جلو دانشگاه علمی کاربردیم

-من شما رو دارم میبینم....(من اسم ماشینو نفهمیدم...نخواستم سوتی بدم ..بعدشم اینکه اصن اون لاین خیابون اینقد شلوغ بود که...اما دانشگاه روبروم بود) و بیپ...بیپ..بیپ!!!!

یه خانوم که کنارم بود به طرز مشکوکی نگام میکرد حرصمو درآورده بود...منم منتظر بودم تا برسه و از شر زهر نگاهش خلاص شم..

یه ماشین خشکل وایساد و یه آقای نسبتا مسنی منتظر بود ببینه کدوم یکی از ما میریم سمت ماشین ..من نزدیک شدم و پرسیدم..آقای بقایی؟  اه صداش چقد جوونتر نشون میده ها...

سرشو به نشانه تایید تکون داد ، منم که پیش آدمای مغرور از همشون بدترم...ابروهامو بالا انداخته بودم و کاملا بی تفاوت سوار شدم  ....

 

*با عرض معذرت نمیتونم از (... و !!! )کمتر استفاده کنم....!

 

 

ترس

 حسام منو به بازی دعوت کرده تا از ترسهای عمیق روحیم حرف بزنم ..همون ترسهای بچگی که با آدم بزرگ میشن و همیشه هستن... الان که قرار اینو بنویسم یه هفته ای از دعوت میگذره اما تا حالا فرصت نداشتم بهش فک کنم...

خوب بهتره بگم که بین خانومها و دخترایی که میشناسم از بقیه نترس ترم...اما واقعیت اینه که فوق العاده محتاطم...و گاهی تظاهر به ترسو بودن هم میکنم!!!  اینو هم تو پرانتز بگم اون موقع ها که دبیرستانی بودم خودتون که اوضاع دبیرستانها رو موقع تعطیل شدن میدونید تعداد پسرا و دخترا برابر میشد با اسم مستعار خواهر پسر شجاع یا دختر شجاع منو میشناختن که البته کل نترسیدن هام ...به نترسیدن از ویراژ موتورها و دوچرخه ها و ترقه ها منتهی میشد.

حرفایی که میخوام بگم شاید خیلی نزدیک به گفته های حسام باشه اما چیزایی هستن که الان بعد از دو هفته دارم بدون تقلب و با فکر میگم:

-  (بعد از صد سال)از دست دادن والدین یا دور شدن از اونا    

     -   سر زبون مردم بودن (باصطلاح حرف مردم) به خاطر اشتباهات قبلیم یا تهمت و افترا و گاهی حتی شهرت به خوب بودن بیشتر از اونچیزی که واقعیت داره

- از دست دادن سلامتی و نمردن ( بودن و درد کشیدن و نگاههای ترحم آمیز ) 

-  گناهی که خدا اونو نبخشه یا رنجوندن و ظلم به یه آدم مخصوصا اگه خودم متوجه نباشم!! 

 - زندگی کردن با یکنواختی الانم!

اینا ترسهای بزرگه من هستن اما ترسهایی که از نظرم تو لحظه پیش میان اما اگه همیشه بخوای بترسی بهش میگن ترس بدتر از مرگ...مثه مرگ و  تنهایی 

استرس و ترس ؟!! فرقی هم میکنن؟ ...مواقعی که استرس بعضی مسایل کوچیک اذیتم کنه مثل اعتراف به یه اشتباه ترجیح میدم داوطلبانه اقدام کنم تا نخوام منتظر باشم و ترس طنابی بشه  و خفه ام کنه.

و در آخر اینکه گفتن من باید 5 نفرو به این بازی دعوت کنم ...محمد (حیات خلوت) و جیران (دختر ترکمن) و شیگاتسو و شبنم (ای یگانه ترین یار) و ظهری(بدون عنوان) میخواستم (آب آتشگون) رو دعوت کنم اما گمونم قبلا دعوت شدن اگر دعوت نشدن ...خوب من رسمومیشکنم و 6 نفرو دعوت میکنم...

* کی از جیران خبری داره؟؟!! اون الان بیشتر از یه هفتس قهره و آپ نمیکنه سر نمیزنه و ....شایدم حالش خوب نیس .........اگر کوچکترین اطلاعی دارید کامنت بذارید.

روزمره1
وقتايي که دلم میخواد یه حرفی با خدا بزنم که جوابی بهم بده... قرآنو باز ميکنم هر صفحه اي بياد آیات و معنيشو ميخونم....

بعد ميگم امروز خدا اينارو ازم ميخواد (هرچند روش خوبي نيس واسه بندگي)

 شاید باور نکنید هر وقت بدم...ميگه توبه..هر وقت نا اميدم...میگه صبر...هر وقتم مثه ديشب ديگه دارم تموم ميشم يه اميدي ميده بهم!!!

از همه نعمتهایی که خدا داده صبرشو خوب دارم...در حد ایوب!!!(اینو تو فالم خوندم و تا حد زیادی صحت داره)

        گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

                                          آری شود لیک به خون جگر شود.

گاهی وقتي به بزرگي خدا فک میکنم ...و به اینکه سعی میکنم باش صمیمی باشم اما شناخت کاملی ازش ندارم میترسم...از اینکه اونو بهترین دوستم و عشقم و و و میدونم ..باز تنم میلرزه..اگه خوشش نیاد! آخه اگه بخوام بشناسمش دیگه نمیتونم راحت قربون صدقش برم!!!

خدایا تورو هر جور بخوای میپرستم اما بزار عاشقانه باشه!!! میترسم از خدا جالبش اینه که باز میرم تو بغل خودش!!!!...

هميشه جسورم و گستاخ ...در مقابل خدا....امیدم به بخششه!!

خونه دلگیر

از پله ها میریم پایین و وارد یه خونه کوچیک میشیم...یه خونه نسبتاْ دلگیر ...سعیده میاد جلو و دست میده ...گوشه لبم یه تبخال ِ ٬ با دستم نشونش میدم و سعی میکنم اینو بهش بگم اما باهام روبوسی میکنه...

خونه ای که منو یاد یکی از خونه هایی میندازه که توش مستاجر بودم...تاریک و اتاقهایی کاملا مجزا که بینشون یه راهرو باریک هست و دست آخر آشپزخونه...تهِ آشپزخونه هم در حموم دیده میشه...سعیده میگه این خونه منو افسرده کرده....

راستش به نظر منم خوب نیس..اما به این فک میکنم که به هر حال یه مدتی باید تو این خونه باشه و ممکنه حرفی بزنم که تحمل خونه براش سخت تر شه...

دستشو میگیرم و میگم اینقدا که میگی هم بد نیس..نیگا ٬ این اتاق خیلی دلبازه حیف که کمتر تو دیده تازه آشپزخونشم تمیزه..خونه قبلی ما همینجوری بود....

یه لبخند امیدوارانه میزنه و میگه راس میگی...؟!!به نظرت اینجوریه....!!!

لبخندش اینقد معصومانست که من بدون یه ذره مکث یه دروغ مصلحتی میگم...آرررره ...

*از این ظاهرم بدم میاد...احساس میکنم از نظر دیگران مغرورم...و سخت پسند....مخصوصا تو مهمانیها ...به محض اینکه به این وجه از شخصیتم فکر میکنم یاد حرف ابوالفضل میافتم که بهم میگفت تلخ و سرد و دست نیافتنی!!!! یا یاد حرف قصیده خشک و مقرراتی ...البته خلافشو تو چت بهم میگن...مهربون و بی تکلف و ... نفهمیدیم چیگونه ایم...

*دیروز رفتم شرکت قبلی ..نمیدونم اونجا چه خصلتی داره که مثه مدیرای رده بالا حرف میزنم و طوری برخورد میکنم انگار همیشه اینقد رُک و صریح حرفامو میزنم....تو نگاه همه میتونم شگفت زدگیو ببینم

چشمان زیبای خاطره

نگاهم میکنی با شوق تیله ای چشمانت

و هجوم موجی از خون به رگهایم 

      ضربان قلبم را با نیاز نگاهت موزون میکند

و آهنگ دستپاچه نفس هامان

تو را بیقرار گریز میکند...

هر بار این سوال مکرر بی جواب مانده است

جاذبه چشمانت ...!!

چه فتنه ایست که قلبِ سنگی ِمرا که همچنان بر مدار عقل بوده است...

بی تامل به کام حفره ای از نور میکشد

عطر خوش خاطِرَت

که لحظه لحظه در خاطرم تکرار میشود...

مستی نگاه مان را ، باده باده نوش میکنیم

و خواهش خمار چشممان را فراموش میکنیم

ناشنیده شد التماسهای شیرین نفس

و سنگینی پرهیز را هنوز بر سینه خود به دوش میکشیم 

آری...اینچنین

شعله های سرکش نگاه ِتو

 دلم را به آتش عشق گرفتار میکند

چگونه در میان زبانه های سرکشش

 جوانه های عشق و سرخوشی بارور میشوند...؟!!

جوانه های شکر پروردگار در این مزرع نیاز و هوس

چگونه رسته میشود...خالصانه تر ز هر زمانِ بندگی!

آری ،اکنون در اوج گناه، عابدم شاکرم بر عاشق ترین خدای!

* دفعه اولیه که سعی کردم شعر بگم.  از یه خاطره همیشه شیرین!

نیمه شب ۵شنبه ....وسط بیخوابیها و بی تابیها...

*جیران جونم ؟!!!!!!!!!!

خاطره!

توی تاریکترین قسمت پارک روی نیمکت نشسته....و به اطراف نگاه میکنه....با یه روسری سفید و چادری که بی حوصله رهاش کرده و تو تاریکی داره اطرافو جستجو میکنه شایدم منتظره...به ساعتم نگاه میکنم ...این موقع شب !!

یه موتور از کنار پارک رد میشه..زن بهش نگاه میکنه و بلند میشه......

من میرم میشینم رو همون نیمکت چه سکوتی حاکم شد...هوای بهاری و تنهایی و تاریکی و سکوت!!

آخ چه میچسبه....حیف که باید برم...این موقع شب یه زن تنها !!!

 

 

                                                            ***

 

*بغض هام تنها چیزین که باعث میشن یادم بیاد دلم چی میخواد از زندگی!

*روز جمعه 31 فروردین تو ماشین مریم و هانیه کمی به جلو اومدن تا بتونن همدیگرو بهتر ببینن...منم نی نی مریمو تو بغلم گرفتم، حیف که همش خوابه!... هانیه به مریم میگه...امروز اصن تکون نمیخورد..نگران بودم.....کلی شیرینی خوردم تا تکون بخوره خیالم راحت شه...آخه وقتی حرکت نمیکنه من می ترسم طوری شده باشه!! مریم میگه آره.... منم که علی(اسم نی نی شون)  رو باردار بودم تا تکون نمیخورد احمد شیرینی میگرفت میگفت پسرمون هوس شیرینی کرده!!

منم که این مطالب برام تازگی داشت..!!! گاهی به هانیه نگاه میکردم گاهی به مریم...احمد از تو آینه نگاهمون میکرد یه جای خوب که واسه نشستن پیدا کردیم نگه داشت موقع پیاده شدن...یه هو با یه لحنی که نفهمیدم چی توش بود که منو ناراحت کرد..گفت...خانومی بچه رو از نازنین بگیر!...

هیچی نگفتم...مثه همیشه سعی کردم کسی نفهمه ناراحت شدم....بعد ناهار موقع برگشتن..به بهونه اینکه ماشین گرمه و مریم نمیتونه راحت باشه و اینا...

 ترک نیما نشستم...هر چی میگفت بهش میگفتم نمیشنوم و حواسم اصن به او نبود...بغضم هم اگرچه نترکید..اما مثه زخم سر باز کرده بود و اشکای من امان نمیدادن که مخفیشون کنم..خوبیش به این بود که کسی منو نمی دید.اینم از پیک نیک رفتنمون!

 

*این بچه نیم وجبی فک میکنه کلک مشکل خط تلفنش گرفته!!! اینویزیبل میاد ...بهم میگه خط تلفنم مشکل داره..دی سی میشم...

 

*- محمد میگه زیاد هم + نیستی....ظاهراً شاید اما...

 - به موجوداتی مثه ما میگن آب زیر کاه.... ممنونم از دلگرمیت!

 

* بیا بیخود نیس تو چت به من میگن مامان که!! جیران جونم یه عالمه از من کوچیکتره.بالاخره چتیدیم..