تبليغاتX
نازنین گل یخ
هرگز چه بی رحم است....
              

یادتونه گفته بودم مریم و احمد یه نی نی دارن....دیروز که رفتم دیدنش باورم نمیشد ..هیچی ازش نمونده بود...مریم میگفت نازنین تو تموم لحظه ها حسرت آسایشی که تو داریو میخورم!!! واسه چی بچه میخوای وقتی بچه میتونه زندگی آروم آدمو اینطور پر از غصه و رنج کنه....

بچشون یه بیماری ژنتیکی داره که بدنش هیچیو جذب نمیکنه و بدترین قسمتشم اینه که ذره ذره مثه شمع آب میشه پیش چشم پر از خون و اشک مامانش!!!!!!!!! بهم میگه به زور از خدا چیزیو نخواه...اگه بچت مریض باشه و ..و...و..

ولی چیکار کنم حرف تو گوشم فرو نمیره!

    

هرگز چه بی رحم است....

متاسفم که ناراحتتون میکنم...اما جنگی که در درونم درگرفته......واقعا داره منو به زانو درمیاره..

عصبانی نیستم!

میخوام بگم تو پست قبلی شاید کلمات را طوری کنار هم گذاشتم که به نظر عصبانی میام...و واقعیت اینه که عصبانی نبودم فقط کمی دلخور!!..البته قبلا هم شنیدم در حالیکه عصبانیتی در درونم احساس نمیکنم...به نظر دیگران عصبانی میام..که بیشتر باید به خاطر انتخاب کلماتم موقع تزلزل عاطفی یا روحی باشه .....

نه که هیچوقت عصبانی نشم ها...نه...ولی اگه عصبانی شم خدا خودش باید رحم کنه

واسه اینکه بتونم حس واقعیمو منتقل کنم بدون رگه های خشم ...درخواست قبلیمو از آشنایی که احیانا منو میشناسه دوباره مطرح میکنم(زندگی شیرین می شود)

عزیز دلم من لینک وبلاگم رو به آشنا یا دوستی ندادم تا اگه احیانا مطلبی ٬ رازی یا مساله ای از خودم و اطرافیانم نوشتم کسی بهش برنخوره..حالا در اثر بی احتیاطی خودم لینک منو داری و سر میزنی..و بنا بر شواهد امر از نوشته هام خوشت اومده و کم کم با تطبیق شواهد فهمیدی این وبلاگ نازنین ِ آشناییست که میشناسید ..اول اینکه خوشحالم برات جالب بوده (اند تحویل گرفتن) و ثانیا اینکه خواهش میکنم رازدارباشی و فرد دیگه ای از آشنایان را مطلع نکنی ...واگر باز هم بی هوا (همون سهوا) حرف نابه جایی گفتم که روح لطیفتون رو خَستم (آزار دادم) متاسفم!!

اگه منو میشناسی میدونی که من اهل شمردن عیبهای دیگران با بی رحمی و بی انصافی نیستم که.....اگه نظر بدی حتما تاثیر مثبتی در روند کارم خواهد داشت ...در ضمن به کامنت یکی از دوستان که در جهت تضعیفم حرفایی گفتن توجهی نکن...من فقط جبهه گیری و لوس بازیو دوس ندارم همین!

- جمعه به پیک نیک کنار.. رودخونه و کوه و درخت و گل و بلبل رفتیم و روحیه ام مقداری تلطیف شد...به قول ۳-۴ سالگی خودم ...اینقد خنده دار کردیم ٬بعد از آب بازی ... یَمَن ...هنوزم داییم اشتباهای گفتاری کودکیم یادشه و سر به سرم میذاره...خنده دار کردیم...خندیدیم و یمن...یخ کردم

- چند روزیه هر چی سعی میکنم با ناهید تماس بگیرم نمیشه..اون دفعه که زنگ زد از پستم ایراد گرفت که مگه با مردم دعوا داری...بعدشم گفتم وقت ندارم...و قطع کردم..گمونم ازم دلخوره!

-دیروز خواهرم بابت تحقیقی که براش نوشتم و تحویلش دادم خیلی خوشحال شد و مثه بچه گیهاش که کمتر خجالتی بود .. بغلم کرد و بوسید...چقد دلم براش تنگ بود دلم میخواست منم خُشکم نمیزد و بغلش میکردم ..انگار همه دنیا رو بهم داد.

- با مامانم مشورت کردم...به نیما هم گفتم...میخوام سرپرستی یه بچه رو قبول کنم و بزرگش کنم..دیگه گریه بسمه!! زیادیم کرده غم خوردن...زیادیم کرده پژمردن...

آشنایی که منو میشناسه!!!!!

این پست رو واسه اون آشنایی که منو میشناسه مینویسم....

من لینک وبلاگمو به هیچ آشنایی ندادم....اگه احیانا بی اجازه پشت کامپیوتر من اومدی و برداشتیش کار شما ناخوشایندتر از کار من نیست؟!

بعدش اینکه اینجا یه وبلاگ شخصیه و در مورد هر چی که نظر بدم به خودم ربط داره....و جالب اینه که تا حالا بی صدا همه پستای خصوصیمو خوندی حالا که به یه پستی رسیدی که یه جورایی..حالا... به شما یا اقوام مربوط بوده صداتون داره با حالت ناشناس بهم اخطار میده!!!!!

اما اگه ناراحت میشید خواهشا دیگه اینجا سر نزنید....اینجا یه جای دنجه واسه دلم ..حرفایی که حتی با صمیمی ترین و عزیزترین کسام نمیزنم اینجا نوشته میشه ...اگه دوس داری بخونی باید بدونی

۱- حتمن رازدار باشی و راجع بهش با کسی حرف نزنی     ۲- نظراتتو بدون جبهه گیری بدی

اونوقت به روی چشم مطمئن باش من آدم نقد پذیریم

ببین اون پستی که شما راجع بهش گفتید بی انصافم...یعنی پست سعه صدر....اگه ممکنه واضح بگید چه بی انصافی توش هست...؟!!

یا پست قبلیم چیه که اینارو گفتی؟!! بهتره بدونی تو عالم مجازی هیچکی همسایه ها و همکارامو نمیشناسه .....محل زندگی و کارمو هم نمیدونه....

 "خانم گل یخ کمی منطقی باش لطفا و در وبلاگت هم از چیزهایی که می نویسی با محافظه کاری بیشتر یاد کن"

از بقیه دوستام هم خواهش میکنم ...اگه موردی هس که من متوجهش نیستم راهنماییم کنن!!! اگه چیزی هس بگید ...ناراحت میشم اما حقیقت رو باید قبول کرد..

تا توانی دلی به دس آر...دل شکستن هنر نمیباشد! با اندکی تصرف*


باور کنید الان یه هفتس کارم شده گریه....بدبختی این اشکم تا معدم درد نگیره و سرم منفجر نشه و چشام از کاسه سرم نزنه بیرون ٬نمیچکه!!! این هفته باز همه احوال بد و ناجورم برگشته...

آخه خدا ...تو که کَرَم نمیکنی و چیزیو که میخوام بهم نمیدی دیگه چرا داغمو تازه میکنی؟!!

یه هفتس ساعت زیستی بدنم  ادا درآورده و منو گول زده که شاید مامان شده باشم...

دیروز عصر که رفته بودم آرایشگاه خانومه میگه بارداری ...میگم نه مریم خانوم...میگه ولی ظاهرت که اینو میگه..دیدم گیر داده گفتم هنوز جواب آزمایشمو نگرفتم...گفت همینه ...من به هر کی گفتم درس گفتم...

منو میگی با یه دنیا امیییییییید رفتم آزمایشگاه....جواب آزمایشو گرفتم ..با اینکه از خستگی رو پام بند نمیشدم کوبیدم رفتم مطب دکتر ....واسه اینکه بگه "نه خانم باردار نیستید...."

وقتی اشکامو دید تو چشام یه کم مِن مِن کرد و گفت اشکالی نداره حالا!!!!  منو میگی دیگه تو صورت هیچکی نیگا نکردم چشامو دوختم به زمین تا کسی غم عالمو از تو چشام نخونه و از مطب زدم بیرون...اینطور مواقع دلم یه چاه میخواد که توش داد بزنم...

-خدایا!  منو دریاب....

-واقعا خوشبختی فاصله بین این بدبختی با بدبختی دیگس.....

اگه اشکالی بود پوزش با عجله نوشتمش..

مرگ

از صبح میرم پیش راحله واسه نصب ویندوز و ...به محضی که وارد خونه میشم با یه سلام و احوالپرسی سریع میگم خیلی هوا گرمه آسانسور چرا خرابه....و مانتو و مقنعه رو درمیارم و قبل از اینکه طبق عادتم بریزمشون رو مبل ...میپرسم اینارو کجا بذارم....لباسا رو از دسم میگیره 

رفتم تو اتاقی که کامپیوتر بود....سی دی هارو ریختم رو میز و یه کم شیطنت و دید زدن فایلها قبل از فرمت شدنشون....اصن بهش نمیاد اینقد مذهبی باشه تعجبیدم و راستش در عین حسودی کمی دمغ(دمق) شدم...اتاق خوابش برخلاف اتاق من که پر شعر و غزل و قصیده هایی که چسبوندم به درو دیوار...پر از پند و حکمت و برشماری گناهان و ....

با یه سینی چای وارد اتاق شد.

-میگما راحله همه فایلات میپره ها...چون ویروس داره باید کاملا فرمت شه...

-اشکال نداره....

در حین انجام کار سر صحبتو باز کرد و راجع به مرگ حرف زد و اتفاقی که چند وقت پیش براش افتاده بود ومرگو جلوی چشاش دیده....وشدت ترسش از مرگ..

با خودم گفتم خدا چقد دوسش داره ..بعد ازش پرسیدم هنوزم میترسی؟!!

گفت ..آره..توچی؟

مکث کردم ..نمیدونم نه ...هر چقد تو تنهایی بش فک میکنم ببینم میترسم یا نه ....نمیترسم...بهش نگفتم چقد یه مدت به خودکشی یا راههای دیگه مردن فکر میکردم...میدونستم گناهه کبیره س ! البته الان که اون دوران تموم شده به نظرم افکار احمقانه ای بود! هر چند هیچی عوض نشده جز خودم...

بعد ناهارو با هم خوردیم ..وعصر تو خونه به این فکر میکردم که آدم بدبختیهاشم فراموش کنه یا بشون عادت کنه نعمتیه ها!

-     اینقد روزشماری کردم واسه تولد بعضیها حتی تا شب قبلش یادم بود که صبح حتمن بش تبریک بگم... اونوقت 3روز بعدش یادم میاد که ای دل غافل ...نه روم میشه تبریک بگم نه اینکه میتونم خودمو ببخشم..عجب حکایتیه (...روز میلادت مبارک)

-     امروز صبح که از خونه زدم بیرون دیدم همون آقای همسایه(که قبلا ذکر خیرش بود...)تو ماشین نشسته من از پشت درخت تصویری نداشتم که بخوام سلام احوالپرسی کنم..زدم تو پیاده رو....همچین که از پیادرو اومدم بیرون به فاصله کمی ایستاد و تعارف کرد...برسونمتون....

-     ممنون مزاحم نمیشم....به خونواده سلام برسونید با اجازه!(سعی کردم سریع فاصله بگیرم)نگاه ِ خیره اش تو صورتم کمی آزارم میداد ..تا سر کوچه همینطور آروم پابه پام میومد...واسه تموم شدن ماجرا رفتم تو پیادروی اون سمت ...و اونم گازشو گرفت و رفت..البته یه روزمره معمولیه که وقتی جز جزءشو تعریف میکنی اینشکلی میشه ،و در واقع درگیری ساده نگاههاست!

 

سعه صدر

سعه صدر... خدایا!

 

رَبِّ الشرَح لی صَدری ویَسِّر لی اَمری وَ حلُل عُقدَتَم مِن لِسانی یَفقَهو قَولی.....الهی آمین...

 

اینروزا از اونروزاییکه شمارش معکوس شروع شده...شرکت تعدیل نیرو داره ...و همکارا یه جورایی خیلی حالشون گرفتس.هر کسی نگرانه اینه که اگه اونیکه قراره بره خودش باشه چی ؟؟، و هر کسی هم خودشو محق تر میدونه واسه موندن.....و من مثه همیشه بی خیال به نظر میرسم...هر چند منم نگرانشم..تا حالا که خدا ما رو از قلم ننداخته..

وای که چقد تکرار میشه این نگرانیها! هر سال ...هر شش ماه....هر سه ماه ....

از طرفی هم تو همین گیر و دار واسه دوتاشون یه مسائلی پیش اومده.....یکیشون باردارشده و تو هفته های اول حالش خوب نیس و بخاطر اینکه کارشو از دس نده از بچه ای که 3 ساله واسش درمان های سختیو پشت سر گذاشته گذشته و میاد سر کار..هر چند بی احتیاطیه اما امیدوارم ختم به خیر بشه.

یکی دیگشون هم آبله مرغون گرفته و بعد یه 5-4 روز داره میاد سرکار...جالب اینه که اونیکه بارداره میگه این نباید بیاد واسه همه خطر داره! اونیکی هم میگه خوب اون چرا بعد اینهمه مدت که باردار شده و استراحت پزشکی داشته پاشده اومده!!!

 


 

-آبله مرغون گرفتن بی موقع این خانوم منو یاد خاطره بد سال آخر دبیرستانم انداخت... اردیبهشت ماه بود بچه های داییم ابله مرغون گرفته بودنو من که تو بچگی یه بار آبله مرغون خفیفی گرفته بودم با خیال راحت میرفتم دور و برشون و جشن آخر سال مدرسه هم قرار بود قبل امتحانا باشه هممون هم واسه کنکور حسابی درس میخوندیم.شب یکی از امتحانای کلاسی حالم بد بود و تا صبح بدتر شدم .. در کمال ناباوری متوجه شدم برای بار دوم آبله مرغون گرفتم!

پرونده پزشکیم دس به دس بین چند تا دکتر چرخید..بعضی ها میگفتن نادره و بعضی هم میگفتن غیر ممکن..از همه این حرفا که بگذریم 2 هفته غیبتم منو از همه روزای خوب فارغ التحصیلی محروم کرد و تازه خاطره ها و آثار نا خوشایندی هم برام داشت... وقتی عکسای اون روزو دیدم تا مدتها ناراحتش بودم..دوستام توی تموم عکسا یه صندلی خالی یه جای خالی (به قول قصیده حتی یه نمکدون)جای من گذاشته بودن که یادشون باشه این بدشانسه که نیس نازنینه..ولی دسته آخر اون دو هفته استراحت اجباری باعث شد درسارو خوب بخوونمو اولا اینکه از شاگرد دومی بیام صدر و بشم شاگرد اول ثانیا تنها کسی که انتخاب اولو قبول شد من باشم .....مصلحت...مصلحت!!!!

- من دانش اموز رشته فنی بودم و ازهمون اول میتونستیم فقط کاردانی شرکت کنیم اون موقع کنکور داشت البته الانم سراسری کنکور داره گمونم! همیشه واسه انتخاب رشته دبیرستانم پشیمونم...هر چند برای من از نظر کار خوب بود. اما من همیشه معدلم بالا بود رفتنم تو این رشته علاقم تو اون سن به کامپیوتر بود و بس که به هر حال جای رشته های نظری رو اصلا نمیگیره!

- الانم ترس برم داشته اگه قرار باشه واسه بار سوم آبله مرغون بیاد سراغم!!!!

درس
خسته ام....کسل و خوابالو....به محضی که سعی میکنم مطالعه کنم...اینطوری میشم...

باید درس بخونم ...اما اینطوری نمی تونم..یه جای کار ایراد داره...

اینطوری که میشه یاد حرفه یکی از بچه ها میوفتم که میگفت شرکت کردن تو فراگیر یعنی دور ریختن پول و وقت....

وقتم که همیشه نادیده گرفته میشه اما حیف از پولم !!! (فرهنگ ایرانی)

دلم میخواد ۱۰۰ تومنو پس بگیرم لا اقل وجدان دردم کمتر میشه..

نمیدونم چرا انگیزه درس خوندن فقط ۱۰ شب به بعد میاد سراغم ...هر چند قبلنا تو خونمون به خاطر شب بیداریهام واسه درس خوندن..بهم میگفتن خفاش ....الانم انگار بعد ۴-۵ سال ترک تحصیل یعنی درست بعد نیمه اول ۸۰ که کاردانیمو گرفتم...عادتهام عوض نشده...با این تفاوت که الان شبا از خستگی نا ندارم و جبرا ْباید روز درس بخونم اما به صفات ذاتیم جور در نمیاد

اگه کسی ـ با توجه به ساعت کاری طولانی و ۳ روز باشگاه رفتن در هفته ـ پیشنهادی داره یا تجربه ء مثبت(فقط مثبت و هپی اند)  و میتونه جهت انگیزه دادن به من یه حرف دلگرم کننده بزنه....ممنون میشم!!!

- از یکنواختی و تکراری که تو زندگی هست....خوشم نمیاد اما واسه تغییر دادن هر مسیری...باید خودمو بُکُشم...از بس که سخته واسم...واقعا عجیبه اخلاقم.....خوشم نمیاد

- از همه کسانی که تحمل کردن پست قبلیو ممنونم...فقط گمونم بهتره دیگه شعر نگم 

- گاهی ذهنم خالیه از همه چیزها...عشق ،نفرت،دوستی و دوست داشتن ،حتی یه آواز قشنگ حتی یه لحظه اندیشیدن به خود..الان اون جوریم....انگار هیچی نیستم...اصلن وجود ندارم!

خسته خاطر!

نفهمیدم کی آغوشم از تو خالی شد....

در کدام تودرتو ....

و در فریب بوسه ای گرم

کدام مسیحا دم

دشنه گرمت را آنچنان نرم از قلب یخیم بیرون کشید

که بلور شفافش ترک نخورد

 

از تو ای

آرزوهای مرده و کبود

که ذره ذره روح سپیدم را

با زمزمه نبودنت در گوش جانم....

تجزیه کردم

 

به خو گرفتن به بدیها عادتم دادی

تنگنایی که راهی جز مردگی نبود

و هنوز بی تفاوتی نبودت

یعنی...

نبودن نفرت ،  کینه ، خشم

 

اینک در بهتی عمیق

میخکوب معجزه زمانم....

 

هنوز محتاجم انگار

به تکرار لحظه لحظهء آمال دور دختری

که رویایش خوشبختی با "تو" بود

                                                                 گل یخ-7/3/86

 

 

 

چه بدونم...

روبروم نشسته و مرتب تعارف میکنه بفرمایید توت فرنگی نوبَرونَس .......وای که من میمیرم واسه این یه قِسم میوه....ولی باز این اخلاق گندم اجازه نمیده راحت باشم..مخصوصن("مخصوصن" اینو از لج آرمان اینطوری مینویسم) وقتی احساس میکنم نگاهش کمی سنگینه ... میگم ممنون زیاد دوس ندارم!!!....

ساعت ۸ به محضی که در آپارتمانو باز میکنم که بیام بیرون از واحد بغلی صداشو میشنوم که داره با بقیه خداحافظی میکنه که بیاد بیرون.....سریع از ذهنم میگذره...اَاََه چند وقتی بود همدیگرو نمیدیم ها...امروز گمونم یه دلیلی داره که داره این ساعت میره!!(بد گمونی زنونه)

به محض گذر همچین فکری از مخیله ام....دوباره مثه اون خرگوشه تیز و فرضی شدم که انگار داره از فکر پلنگ ازسایه خودش فرار میکنه سریع درو بستم و بدون اینکه کفشمو کامل بپوشم پیچیدم تو پاگرد تا چش تو چش نشم و بتونم به موقع به محل کارم برسم ...صدای باز شدن درو که شنیدم...دیگه سریع پله ها رو دو تا یکی کردم و لحظه ای که درو پشت سرم بستم تا وسطای راهو از تو پیاده رو میدویدم!!

از کارم خندم میگیره...هنوز نیشام بازه که اون بوشفگ رو دیدم...پشت همون پیکان آبی قراضه...لبامو جمع کردم و یه ایش کش دار گفتم....

* بوشفگ ...یه غول ۲۰۰ کیلویی با قد ۱۹۸ که به طرز خاصی راه میرفت و خیلی احساس خوشتیپی میکرد و همیشه قید میکرد ورزشکارم...مدیر کارخونه سابق بود و بچه های کارخونه به این خاطر اسمشو گذاشته بودن بوشفگ که هیچوقت موضع مشخصی نداشت گاهی با برادران دالتون بود گاهی با لوک خوش شانس...تازه اندازه بوشفک با مزه هم نبود..و  همیشه باش کل داشتم و سیم ثانیه آبمون تو یه جوی نمیرفت...مرتیکه!!(بلا نسبت آقایون مشابه و متفاوت)

                                                            ***

- افسانه : ظاهراْ علی با شیطونیاش حسابی کلافه اش کرده..دیگه بچس دیگه چه میشه کرد!!

- ظهری میگه جشنواره اسب اصيل ترکمن برگزار ميشه خبر داري ما هم دست اندر کارشيم..مجله شم بخوای برات میفرستم...