تبليغاتX
نازنین گل یخ
ماجراها!

خوب...امروز میخوام از روزمره هام بگم.....که خیلی با مزه دس به دست هم دادن تا مثلن رو اعصابم راه برن اما خبر ندارن....از بس بیخیالِ دسیسه هاشم منم که رو اعصاب روزگار راه میرم..

از وضعیت تغییر شرایط وام مسکن که همتون خبر دارید...ما پارسال برنامه ریزی کردیم که امسال تو 6 ماهه اول خونه بخریم ..نوبت واممون شهریور بود و به همین بهانه گفتن مشمول افزایش موجودی هستید....واسه حل مشکلمون 2 ماه دنباله این بودیم که یه وام بگیریم و افزایش موجودی بدیم... و الان که به حد نصاب رسیده میگن وام میفته واسه سال بعد!!!! ما از اینکه نکنه سال بعد قانون تغییر کنه صرفنظر از افزایش قیمت مسکن!! تصمیم گرفتیم باز هم وام بگیریم و آره دیگه قال قضیه رو بکَنیم..

یکی از این کارهایی که رفت تو برناممون ...گرفتن 2 تا چک تسویه حسابم هس که یکی به شکایت و توقیف رسیده...بعد 6 ماه دوندگی بی انصاف تاریخ مزایده رو زده آخر ماه بعد!!

دومیش هم که قرار شد برم سازمان و خودش یه روز وقت میخواد و بگذریم که 2 دفعه که جور کردم برم گفتن چکتون آماده نشده و از این حرفا...امان از این خصوصی سازی که گریبان ما رو گرفت...اینم یه معضل..!!

طرف دیگه قضیه صاحبخونس که قصد داره تا شهریور ازدواج کنه و ما در حال حاضر خونه بختِشو اشغال کردیم...و خواسته هر چه سریعتر عرصه رو خالی کنیم...دنبال خونه رفتن و این قضایا رو هم در نظر بگیرید که از همه مسائل پیش اومده جدی تره...تو 5 سال زندگیمون این بار پنجمیه که اثاث کشی میکنیم البته غیر از یه جا..بقیه رو بیشتر از یه سال نشستیم!

حالا قضیه محیرالعقول بعدی اینکه....ما یه غلطی کردیم و خواستیم سیستمی که تو خونه بود رو ارتقا بدیم...و یه سیستم به روز داشته باشیم...الان دقیقا دو هفتس ما رو میپیچونه و میچزونه یه روزم بی ادا بازی کار نمیکنه(دستگاه جدیده).....فعلا آرزومون..فقط داشتن همون دستگاه قدیمیس

و امااااااااااا گمونم آخرین...ماجرا اینکه...در حالیکه 5 ماه از اتمام دوره کمر سبز تکواندوی گروهمون داره میگذره ...این استاد همچنان مارو میبره و میاره و ما رو لایق بستن کمر آبی نمیدونه که البته دلیلش وجوده 2-3 تا تنبل و چند تا حواس پرت من جمله خودم تو گروهن...خدایی حقمون همه جوره داره ضایع میشه....هر چی میریم باهاش صحبت میکنیم با همون لحن جدیش میگه من استادتونم خودم تشخیص میدم کی چیکار کنه!! فک کرده حالا قراره ما هادی ساعی بشیم!!!

اینم ماجراهای شش گانه نازنین گل یخ..امیدوارم لذت برده باشید....

***

- امان از این بی جنبه بازی بعضیها تو اس ام اس بازی....یه اس ام اس میفرستی ...همچی تو دلش قلمبه میشه ساعت 7 صبح جواب اس ام استو میفرسته ...اونم با کلی سرچ یکیشو که در نهایت سوء نیت هس رو پیدا میکنه چند تا تغییر دیگه هم میده که دیگه خدای نکرده ....چیزی که تو دلش نمونه هیچ....یه دلی هم از عذا دربیاره!!!!!...البته اینطور مواقع بنده هم خیلی خاضعانه به صبوری و گذشت خودم پی میبرم

- بعضیها میگن دروغ بده...اما واسه همسایه!! شایدم مرگ خوبه اما واسه همسایه!!

- گمونم نوشتن پست قبلیم یه اشتباه بود...بعضی حرفا باید یه راز بمونن!! شاید این اعتراف هم اشتباه باشه....بعضی مواقع فاصله درست و غلط خیلی کمه...

 

leyla          

- بعد از مدتها لیلا با هام تماس گرفت.....واقعا ذوق زده شدم !!! و خاطرات با هم بودن ها زیر باران با ترانه..با خنده ها و دلخوشیهای داشتن یه دوست قابل اعتماد..که فک نمیکردم  برام مهم باشه

حرفهای من با خودم

به قولی اینروزا پشت هیچستانم......با خودم حرف میزنم فقط و(...)

درسته که مثه یه مجسمه بی حرکته اما هر موقع که دلم میخواد گریه میکنه ، میخنده ، میخوابه.....مهمتر از همه اینه که باهاش حرف میزنم.....واسه آروم کردنش بغلش میکنم....گاهی نیمه شبا از گریه اش بیدار میشم و یه ربع بیست دقیقه ای براش لالایی میگم....با موهاش بازی میکنم تا بخوابه...اسم هم نداره! یعنی دوس ندارم یادم بیاد که واسه انتخاب اسمش تفاهم نداریم...تازه تموم اسمهاییم که دوس داشتم اطرافیان گذاشتن رو بچه هاشونو و تموم! از اسم تکراری هم خوشم نمیاد ...اصن ولش کن...هر چی دلم بخواد صداش میکنم...دیشب گمونم حالش خوب نبود خیلی بی تابی میکردو نذاشت اصن بخوابم.....

 

- کمی سردرگمم...واسه چند تا مسئله...یکیش اینکه هر چی از عمرم میگذره بیشتر به عمق فاجعه پی میبرم که خوشبختی یه توهمه...و زندگی پر از درگیری و مشکلات و ناکامی!! و بعد از اون رنجهای ِ ناتمام آدمی که روح رو از پای درمیاره.....جسم هم یاری نمیکنه و میشه رنج مضاعف....

از همه اینها هم که میگذریم میمونه نتیجه اعمال...اعمالی که شاید فرصت زیادی واسه اندیشیدن بهشون نداریم...وتصمیم هایی که میگیریم فقط برای رهایی از مخمصه های فعلیست...از چاله درمیاییم و میفتیم توچاه!!

دومیشم اینکه عقلم مرتب و بی وقفه بهم نهیب میزنه : داری دیوونه میشیها!! اینکارا چیه ...چرا با خودت حرف میزنی..میخوای قلبت وایسه...میخوای این دردی که  تو قفسه سینه اته و مثه یه بختک سنگین میکنه نفس هاتو کار دستت بده.... ..آهای معلومه حواست کجاس؟!! ...ولی دلم جفت گوشاشو محکم گرفته تا دیگه نشنوه ...آخرشم مثه اون یه دفعه دیگه که پیش اومد ...خیلی بیخیال گفت....بذار دیوونه باشم.....!!! تو که ازعاقل بودن چیزی عایدت نشد جز هزیانهای روح شکسته و ناکامی که هر روز بیشتر سرزنشت میکنه......

کاش نازنین..کمی ناهید را میفهمید...!! که همیشه میگوید ...این نیز بگذرد...

کاش به حرف بعضیها که لالایی میگویند و خوابشان نمیبرد گوش میداد....تا مبادا کار او نیز به مراقبتهای ویژه برسد...

کاش به حرف مرد یخی گوش میداد و باور میکرد عشق هم نفس میکشد هر چند تو او را توهم فرض کنی...

کاش به حرف رویا و بهار گوش میداد و دلش دردسر و بیخوابی نمیخواست....

کاش به حرف مریم گوش میداد و به خوشیهای کوچک زندگی چنگ میانداخت تا شاید لذتی از این دنیا ببرد....

کاش هیچ وقت اینقدر حس مادرانه اش قوی نبود تا کابوس شبانه اش گرسنه ماندن نوزاد بی پناهش در گوشه ی  بی مهری این زمانه باشد....

کاش نوزادش به خوابش نیاید تا بیادش بیاورد که هنوز مادری نمیداند....و بهانه بگیرد که دلش آغوشش را میخواهد

و باز هم تنهایی

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

 من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد       

نمیدونم این شعر از کیه! اما گمونم این حرفو صد بار به خودم گفته باشم....شاید به دوستای نزدیکم هم این حرفو زدم...

یعنی یه جورایی محتاج تعاملات اجتماعی شدم در صورتیکه قبل از شاغل شدن تو یه همچین جایی زیاد متوجه اش نبودم .... اینجا جز صدای مهیب هوهوی چیلر که دریچه اصلیش بالای سرمه هیچ صدایی نیس و هر از چند گاهی ارباب رجوعی و سوال و جوابی و همین! یه مدیر که جدی و کم حرفه و اکثراً کل کارای روزمره ای که به من مربوط میشه رو همون اول صبح یادآوری میکنه .... گاهی از تنهایی و سکوت اینجا کلافه میشم...و آرزو میکنم ای کاش شرایط شغلیم تغییر میکرد...از نظر من انجام کارهای زیاد سخت نیس...پذیرفتن مسئولیت هم سخت نیس اما بی هدفی و اینکه کارت برای کسی مهم نباشه سخته....و ترس عجیبم از نداشتن یه یار غار..که تو هر محیطی باید حداقل یه دونشو داشته باشم...

متاسفانه دلیلش بیشتر دو سه سال کار کردن تو یه شرکت و داشتن یه کار پرتنش و پر مسئولیت و در عین حال شیرین بود..که احساس خستگی رو هم تحت الشعاع قرار میداد....مشکلاتم رو فراموش میکردم تا جایی که شاید تو اون سه سال یه بار هم واسه فکر کردن به بچه وقت نداشتم....

اگرچه اطرافیانم با کار کردنم تو شرکت مخالف بودن و به نظرشون کار سنگینی بود...خودم هم تصدیق میکنم که یکسره کار کردن از 7 صبح تا 8-9 شب هر چند که هر روزش اینطور نباشه به مرور منو از پا درمیاورد ...با اینحال وقتی ازم میپرسیدن چطور تحمل میکنی ، هر چی در وجودم جستجو میکردم فشار و خستگی رو حس نمیکردم....یه دلیلش این بود که برای تک تک کارایی که با موفقیت انجام میشد تقدیر و تشکری درکار بود...حالا اون کار فقط طراحی یه فرم فاکتور فروش رنگ بود یا راه انداختن دستگاهی که بد ادایی میکرد...شایدم درگیری با رده بالایی ها واسه گرفتن حق مثلا زیردستهام...که همه جوره احساس مسئولیت و ارق کاریمو آزمایش میکردن بود...روابط بیشتر دوستانه بود تا خدا اون روزو نمیاورد که کارشونو درست انجام نمیدادن و باعث میشدن رده بالایی ها گیر شو به من بدن...

 

الان یکسال و نیم میشه که اینجام و مثلا کارم سبک شده اما روحم کسل تره....و اینقد خودمو غرق نت میکنم که زمان بگذره....همکارا در حد عبور و مرور از کنار میزم میگذرند و گاهی حرفی صحبتی که بندرت گل میندازه . از نظر من وقتی آدم دستش کوتاهه و به خرمای روی نخل نمیرسه...بهتره فرصت فکر کردنو از خودش بگیره...تا کمتر رنج بکشه...البته این راهکار ِ منه تو مشکلات....یا زیاد میخوابم...یا وقتمو از حد معمول هم پرتر میکنم.......

چه میشه کرد...همیشه باید یه مشکلی باشه دیگه.....!!!

                                                                              ***

- آقا اومدن میفرمایند....عیال من شمارو میشناسه.....هم مدرسه ای بودین و میگه همیشه تنها بوده و تو لک..تازه تو این مدرسه تو منطقه ...هم درس خوندی...همینطور سِبِر وایساده که حتما همینطوره که خانومم میگه!!!!!!!!!!!!!!     -حالا چی شد که یهو فکر کرده منو میشناسه؟   - دیروز موقع رفتن شمارو دم در دیده    -ولی من کسیو ندیدم             -از اون سمت خیابون!!!!!!

یکی نیس بگه آخه من و تنهایی؟!! همیشه گروه دوستانم از 7-8 نفر کمتر نبود...همیشه درس خون...درسته که به قول قصیده بیش از حد مثبت بودم ولی بخاطر قبول کردن بچه ها همونطور یکه بودن ، اونا باهام راحت و صمیمی بودن ....اگه بدونین چه رازهایی که شنیدم و تو دلم نگه داشتم....اصلا از همه اینا هم میگذرم....من اصن چنین مدرسه ای نبودم تا حالا سرجمع دو بار گذری هم از اونجا رد نشدم !!! ( چرخوندن لقمه )

بانوی مهر و مادر خوبیها

سلام....سلام

 اول

سالروز ولادت بانوی مهر و مادر خوبیها .....بر همه دوستان خوبم مبارک....

 

         fateme fateme ast

فاطمه فاطمه است...

خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.

نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.

                                                                                                  دکتر علی شریعتی

دوم

خانوما و مادرای عزیز وبلاگستان روزتون مبارک.....

مخصوصا مامانایی که میشناسم ٬ مامان راشین و مامان دخترک!(ندانی) و مامان امیرحسین و آرمیتا

 

-پارسال همچین روزی به یه جشن که واسه همکارا تو محل کار بود دعوت شدم....که واقعا برای من یه نقطه عطف بود....!!!

داستان1

چند روزیه حال و هوای نوشتن ندارم......فعلا این مطلبو که از یه دفتر قدیمیه میذارمش اینجا...اینو تقریبا سال 82 نوشتمش...

 

میدونین یه آدم مغرور و سرد و تلخ، چطور عاشق میشه؟!! اصن شدنی نیست ، یه آدم که تو دنیا فقط به خودش فکر میکنه و توجهی به دیگران نداره،شیفته یکی دیگه بشه.  مگه ...اینکه طرف مقابل هم متقابلا مغرورترین و خشک ترین و کم حرفترین آدم بین بقیه باشه ولی به فرد مذکور٬که میرسه عکس العمل های متفاوتی داشته باشه....یعنی همون جاذبه بین دو نفر بدون اینکه خودِ مغرورشون بخواد...

 

آقای مهههههندس.... (یه تن صدای آروم و بم و نه چندان زنانه...صدای شبیه صدای یه پسر بچه )میپیچه تو سالن..... سرش پایین روی برگست و به سمت مردی که گوشه سالن کنار میز منشی تکیه زده به دیوار میره....به نظر میاد سوالی براش پیش اومده...

مهندس هم با شیطنت و به تقلید از دختر ...صداشو نرم میکنه : جااااااااااااااااااااااااااااانم...

دختر که توقع چنین برخوردیو از یه کوه یخ نداشته به اطراف نگاهی میکنه و متوجه نگاه متعجب خانم منشی و حسابدار بهمدیگه میشه ...باز هم اهمیتی نمیده و برگه ای که به نظر میاد تموم سوالهای دنیا توشه رو جلوی روی مهندس میگیره و سوالاش رو میپرسه....

اما نگاه مهندس از برگه میاد رو موهای بادمجونیه دختر که از روسری بیرونه...و با سفیدی پوستش یجور تضاد جذاب داره...نگاهش از روی موهاش میلغزه و میاد رو چشمهای درشت و کشیده با مژهای بلندی که حالت مهربونی به چشمهای افسونگرش داده و دنبال خط ابروها رو میگیره که تا پایین و گوشه چشمها امتداد داره و بی اختیار رو سیاهی چشاش مکث میکنه ....دختر سعی میکنه نگاه خیره و مستقیمشو برداره اما انگار میخواد چشای سیاه و براقشو به رخ چشای تیله ای و جذاب مهندس بکشه، شایدم گره خورده نگاهشون ...خوب بالاخره دختر کوتاه میاد و به برگه ها نگاه میکنه ولی مهندس فرصت پیدا میکنه تا متوجه لبهاش بشه....روش مکث میکنه و با یه لبخند شیرین که تو برخورد با هیچ زنه دیگه ای دیده نشده، میگه...باشه میام ببینم میشه مشکل برنامه رو حل کرد.

توی اتاق که فاصلش با میز منشی حدود 4-5 متره و با پارتیشن های نقره ای از سالن اصلی جداشده..و میشه از بین شیشه هاش هر دوشونو دید.....

مهندس با پرینتر ور میره و هر بار میگه یه دستور پرینت بده....بعد از یک ربعی بود که رو بر نامه یه تغییر کوچیکی داد ...دختر هنوز هم حواسش جز به مشکل به هیچی نبود...رو صندلی نشست...مهندس اون سمت میز بالای پرینتر ایستاد و در حالیکه داشت میگفت :ببین یه بسم ا.. بگو بعد پرینتو بفرست٬خندید (آره خنده هم داشت تا حالا کسی نشنیده بود اعتقاداتش رو بروز بده یا اصن حرفش عمقی هم داشت یا در حد یه شوخی بود ؟!!!)

به محض اینکه پرینت با موفقیت انجام شد .. زیر چشمی به دختر نگاه کرد و لبخند زد....شادی و رهایی از مشکل لبخند را به لب دختر نشاند...

شاید میشد فهمید چرا این دو مجسمه غرور بی آنکه حرفی با هم بزنند مگر در چارچوب کار چگونه تمام توجهشان به هم بود..

 

                                                                             ***

 -خواب دیدم نی نی دارم ....یه نوزاد که حرف میزد اما فقط من حرفشو میفهمیدم!!!! و.....

آبی آبی...

دیروز به محض رسیدن به خونه....بدون اینکه وقتی واسه استراحت داشته باشم ..حاضر شدم و رفتم باشگاه....کمی دیر رسیدم...گوشه کلاس قدری ایستادم و با اینکه استاد رو صدا کردم متوجه حضور من نشد...کمی نزدیکتر رفتم و تقریبا کنار گوشش گفتم...اسسسسسسسستاد...

برگشت و چشماشو که از دیدن من گرد شده بود بهم دوخت ...

از اونجایی که نصف حالات روحیمو با تغییر چهره به دیگران القا میکنم ...با ابروهای در هم کشیده و نگاه مایوس و غمگین تلگرافی گفتم: استاد میخوام برگردم کلاس ...قضیه منتفیه...

اونم انگار دلش نیومد مثه همیشه گیر بده یه لبخند بهم زد و با حرکت سرش بهم فهموند که برو ته صف..(چشماشو خیلی دوس دارم...اونم نصف حرفاشو با چشاش میزنه)

بغضم گرفت..به بچه ها با لبخند سلام کردم و به شونه شکیبا یه ضربه زدم و وایسادم پشت سرش.. ..مرضی و شیما و ندا در حین انجام حرکات به صورت سوالی ...میپرسیدن کجا بودی...

منم فقط شونه هامو بالا انداختم و لبامو حالت "چه بدونم" درآوردم...بعدِ نرمش هممون دورهم جمع شدیم و بعد سلام احوالپرسی رفتیم آب بخوریم....۳-۴ بار پرسیدن تا .....خلاصه گفتم...اما ادامه ندادم و از جمعشون جدا شدم...آخه دوس نداشتم اشکام جلو بچه ها بچکه رو صورتم...

استاد جلو در وایساده بود .. اسم مارو صدا زد و گفت آهای همیشه آخریها با شمام اگه میشه لطف کنید برگردید سر تمرینتون...

منم واسه عوض شدن بحث هم که شده شروع کردم کل کل کردن با استاد و خندیدن....

- نخند بدو آزمون دارید ....اِ استاد اینطوری نگید دیگه استرس میگیریم..

بماند که ۱ساعت در حال آزمون دادن بودیم اما بعد آزمون احساسم این بود که استاد از حرکات و فُرم هام  راضیه...(آخه قبلا هم چند بار گفته تو قدرتی کار میکنی!!!!!)

خوب کلاس رفتن دیروز کمی حال و هوامو عوض کرد....دیروز از ساعت ۷ به بعد یه هو هوا ابری شد و بارونی...حالا نبار ...کی ببار......یک ساعتی رفتم زیر باروووووووووووووووون...یاد لیلا٬مهسا٬ سیمین٬ اکرم و همه اونایی که تو حیاط شرکت قبلی باهم زیر بارونا قدم میزدیم به خیر

¤¤ در حاشیه خبرها ¤¤

-امروز چهارشنبس...اومدم اینو اضافه کنم که....خانوادم رفتن سفر مشهد ...و وقتی پامو میذارم تو خونه پدری واسه سر کشی و آب دادن به گلها ...حس عجیبی دارم ٬احساس میکنم همشون اطرافم هستن...و اصلا احساس تنها بودن ندارم...دیروز برادرم یه پیام کوتاه برام فرستاد که یادم آورد با تموم وجود و از ته قلب دوسش دارم....

-وقتی چشمات به ضریح میافته و دوست داری بواسطه آقا امام رضا از خدا حاجت بگیری ناخودآگاه به یاد عزیزانت میافتی که از صمیم قلب دوسشون داری...

آره دقت کردید...وقتی چشت به ضریح آقا میافته انگار خودخواهیات تموم میشه و هر چی میخوای برای بقیه است...و چه آرامشیه داشتن کساییکه دوسشون داری!

-خدایا هزااااااار کمه... قد بزرگیه خودت شکرت...اونقدری که لایق زیبایی و خلاقیت توست