تبليغاتX
نازنین گل یخ
خاطرات مخملی

کلمات و جملات مثه ماهی تو ذهنم میچرخن و وقتی دستمو دراز میکنم تا یه موضوع خوب واسه نوشتن پیدا کنم از زیر دستِ ذهنم در میرن.....باید یه حرفی زد...حتی اگه مثه ذهن پریشونم هذیان باشه!

یه هفته ای که گذشت برام پر از حس های متضاد بود...که به سرعت همدیگه رو فتح میکردن...شادی و غم ...شادابی و کسالت...خستگی و انرژی...کودکی و بزرگسالی...فریاد و سکوت....خنده های بلند و گریه های یواشکی..

رفتیم فومن و از همون جا هم رفتیم قلعه رودخان...تو راه رفت.. مُردم با کفشای پاشنه بلند..برگشتنه خواستم زرنگی کنم اسرار کردم میون بر بزنیم....تو کوهها گم شدیم حالا اینا مهم نیس ..تو اون جاده های لغزنده با اون کفش ، اون کوه با اون شیب تند و درختهای انبوهی که به سختی جلو پامونو میدیدیم....یه گاو نیناز هم سر راهمون سبز شد ، گمونم شاخ هاش میخوارید ولی شانس آوردیم نتونست بالا بیاد و سُرمیخورد والا از همونجا با یه ضربه توک شاخ  مارو بر میگردوند رو قله کوه...ما هم همه راه رفته رو در حالیکه یه چشممون به پشت سر بود که گاو ِ نیاد ... با چه فلاکتی برگشتیم تا رسیدیم به جاده اصلی و سر خونه اول!!

نیما هم همش میگفت حضرت علی یه روایتی داره که مصداق همین کار ماست...که میگه صراط مستقیم راهیست که هیچ میون بری نداره!! از هر راهی بری گمراهیه مگه راه اصلی که صعب العبوره. الهی!  اهدنا الصراط المستقیم.

خدایا به بعضیها بیاموز..وقتی به بهترین دوستشون(یه کم خودمو تحویل گرفتم چیه...حرفی داری؟) پیشنهاد دیدن قلعه رو میدن .....اینرو هم اضافه کنند که مجهز به وسائل کوهنوردی باش!

با اینکه خسته سفر بودیم پنج شنبه ای رفتیم پیک نیک دسته جمعی ..تو مسابقه طناب کشی هم شرکت کردم...یکی از بچه ها که شناخت چندانی هم از هم نداشتیم بی هوا گفت ..هر تیمی که این خانوم توش باشه برندس!! واقعا هم برنده شدیم جایزه هم گرفتیم !!!... آی خوووووردیم....عوض 2 وعده 5 وعده خوردیم شب هم که رسیدیم خونه دیگه نتونستیم شام بخوریم. تازه بعد  اون رفتیم خونه هانیه اینا نی نی شونو بعد 10-15 روز ببینیم...اینقد بابا مامانش به هم شبیهن که معلوم نمیشه به کدوماشون رفته!! اسمش شد امییییر..آخ چقد این اسمو دوس دارم .دیگه چشامو میبندم وقتی نی نی های نازنازیو میبینم...اصن اگه بمیرمم بغلشون نمیکنم...دلم نمیخواد اینجوری باشم اما دارم میشم دیگه!! حالا من از بچه ها فرار میکنم اونا مثه سایه تعقیبم میکنن بهم لبخند میزنن یا بی هوا بهم سلام میکنن..گاهی هم چشمای قشنگشونو ازم برنمیدارن!؟!

تو این خونه جدیده گاهی احساس میکنم یکی دیگه هم با ما هست...حضورشو احساس میکنم...تازه دیشب هم که وحید و الهام خونمون بودن پسر کوچولوشون ابوالفضل یه سر گریه میکرد ...و به محضی که از خونه میبردنش بیرون آروم میشد.!!! کادویی که آوردنو خیلی دوس داشتم حسابی خوشحالم کرد.

میگم خوب شد حرف زدنم نمیومد ها!!!

-مرسی از همه دوستانم که بهم سر میزنن...و مرسی دوست جون! ... دلت از جنس دل خسته ماست...

- جشنهای میلاد امام حسین (علیه السلام)،  ابوالفضل العباس و امام سجاد رو هم تبریک میگم...

                             

 

هیچ راهی نداره؟

 عصر کنار ویترین یه مغازه ...یه صدای بچه گونه و ناز با لرزش...خانوم شما مامانمو ندیدی؟!

نگاهش میکنم با اون لبای ورچیده وچشایی که اشک توش جمع شده..... بدون اینکه چشامو ازش بردارم میگم مامانتو کجا گم کردی عزیزم..نترس ..پیداش میکنیم!

دستشو که مثه یه تیکه یخ شده میگیرم تو دستمو اطرافو میگردم و هر خانومیو میبینم بهش نشون میدم ...این خانومه..؟!؟

- مامانم پیره..صندل زرد پاشه... -مامان بزرگته؟! ..و..     

تا نزدیکی یه عطاری....از پشت سر یه خانوم مسن و مضطرب میاد و دستشو از دستم میکشه بیرون.... برمیگردم...من میپرسم همین خانومه؟!؟ اما جوابی نمیشنوم .پیرزن دخترکو میبوسه و مرتب قربون صدقش میره...دخترک که تا حالا گریه نمیکرد حالا در حالیکه تندتند اشکاشو پاک میکنه ... محکم میچسبه به مامانش ...همینطور وایسادم و دور شدنشونو نگاه میکنم....آآآآخی  نبوسیییییییییدمش...!!!!

 مسخره ام نکنید...اما تموم عصرو تو کفه این بودم که هیچ کس نیس با یه قلب پاک منو واسه خودم بخواد. کسی که دلش برای یه لحظه دوریم بتپه ...ای روزگار قدار!

اونوقت حالت که گِرِفتس میخوای از حرف زدن خودداری کنی...(آخه وقتایی که تو لاک خودمم به هر نوک زدنی با صدای بلند جواب میدم!) مبادا یه حرفی بزنی ..بهش بربخوره٬ ایشون توقع داره براشون ترانه درخواستی بخونی و گل بگی و گل بشنوی....آخرشم که اوقاتمون خوش نشد..میگه حالا فهمیدم از بحث پریشب هنوز باهام سرسنگینی!!!.....آخه من چی بهش بگم....وقتی تا منو دید که دست دخترک رو گرفتم و دارم دنبال مامانش میگردم .....بهم اخم میکنه...وقتی حواسم نباشه و ببینه یه بچه ای رو بغل میکنم یا میبوسم....قهر میکنه و دلخور میشه....شما بگید من چی بهش بگم؟!؟

 

از بحث کردن الکی بدم میاد...از دعوا و درگیری لفظی هم همینطور...از مقابل دیگران وایسادن و در گوشه خر یاسین خوندن هم همیشه فرار کردم.به نظرم هر کسی خودش میفهمه چیکار کنه اگه نمیفهمه نمیییخواد که.......تا حالا هر کسی زیادی مزاحمم شده....فقط ازش فاصله گرفتم و اگه اینکار هم فایده نداشته...فقط یه بار و یه بار...چش تو چش طرف جدی و مصمم بهش گفتم پاتو از کفشم دربیار والا بد میبینی! --هر چند بلوفه-- اما محافظه کاری نسبی هر شخصی باعث میشه کم کم و ظاهرا هم که هس دس از سرم برمیدارن!!

آخه مثلن وقتی طرف داره دروغ میگه یا تهمت میزنه یا اینکه حرف میبره و میاره معلومه که اشتباه کرده دیگه واسه چی باید براش توضیح بدم کارش بده و ال وبل ....مگه اینکه یه موضوعیو بد متوجه شده باشن...یا دیدگاهمون متفاوت باشه اونوقت یه صحبتی که توش آرامش و احترام باشه دوس دارم!! اصن با کسی که به عقاید دیگران احترام نمیذاره بحث نمیکنم...

تا حالا از این موارد زیاد برام پیش اومده....با کسی که یه اپسیلون نون و نمک خورده باشم که هیچ چشم پوشی میکنم...و زندگیم خرابه همیناس دیگه!!!

مثلا همون هفته یه مساله ای با یکی از آشناها پیش اومد..دلتون نخواسته باشه هر چی دلش خواست بهم گفت...آخرش که حرفاشو زد و خالی شد بهش گفتم...تموم شد؟ آخه عزیز من ....من که بی خیاله همه خبط و خطای دیگران میشم...حقّه اینطوری با هام حرف بزنی!! اونم به جرم اینکه همون موقع براشون یه شر درس نکردم و اونا عذر خواهی نکردنو از دلم در نیاوردن؟!! یا حالا مثلن منم یه موقعی یه کاری کردم(آگاهانه یا ناآگاهانه) بهشون برخورده ...من واسه هر کاری که انجام میدم برای دیگران دلیلشو توضیح میدم ولی دیگران دوس دارن من اونطوری باشم که اونا میخوان که نمیشه که!! ....خلاصه ببخشید دیگه!البته ایشون معتقده سکوت بیجا و بعد عنوان کردنش وقتایی که اونا ازم ایراد گرفتن غلطه!

البته اینو تو پرانتز میگم... کلن زودرنجم اما گذشت هم دارم که گاهی ضربه هم خوردم بخاطرش...باز میگم بیخیال ٬دنیا ارزششو نداره!! ولی حیف هیچکی پیدا نمیشه ما رو دریابه!! البته گذشتی که ازش حرف میزنم هم واسه اینه که هر حرفی که پیش میاد اعصاب هر دو طرف تا مدتها خورده...و راضی نیستم دیگه!!

 

اما حالا با یکی سر یه مساله حیاتی و عاطفی مشکل دارم که هر چی بالا و پایین میرم و کوتاه میام و بالا میگیرم و...هیچی خلاصه هیچی فایده نداره!! آقا..(خانوم) زبون همو نمیفهمیم!! نمیشه که با استفاده از قانون دسته دوم بیش از این گذشت کرد...هر چیم بشه دودش تو چشمه هر دومون میره!! کاش بلد بودم به زبون اون حرف بزنم!

 

- خیلی حرف زدم ببخشید سرتونو درد آوردم....میخواستم دو تا پستش کنم اما به هم مربوط بودن!! و گمونم تا سه شنبه هفته بعد هم نتونم پستی بذارم!....خلاصه خوبی ٬بدی دیدید ..حلالمون کنید..تا ببینیم برنامه مسافرتمون به کجا میرسه....

یاد بچگی به خیر.

با یه برگه تو دستم میرم سمت دستگاه کپی و تو فاصله ای که میخواد گرم شه و کپی بگیره میرم سمت راهروی اصلی...پشت سرم دوربین های مدار بسته اس...و روبروم پنجره های  ساختمون که یه سر شیشه خورده و میشه قسمتی از پارک رو دید ..که الان مدتهاس برام مثه یه نقاشیه بی روح ِروی دیوارِ......از اونجا بی انگیزه به پارک و شلوغیهای مختص تعطیلاتش نگاه میکنم...و یاد خاطرات دورم  از این پارک و بچه گیهام میفتم....اونموقع ها خونه خاله همین جا بود...ساختمون سازمان رو تو همون راستا ساختن خونه قبلی خاله اینا گمونم خیلی خوش شانس بوده ...چون نزدیک به 5-6 تا خونه فدای این آسمان خراش خوش ترکیب ِ بی روح شدن ....و خونه اونا دقیقا کنار همین ساختمونه..هر چند دیگه خاله اینا اینجا نیستن...کودکیهام بخش اعظمش تو همین پارک به خنده و گریه و شیطنت گذشت...یادمه یه سرسره ای تو این پارک بود که خیلی ازش میترسیدم یه ارتفاعی بالای 3 متر داشت ...و چون خطرناک بود برداشتنش ...منم اون موقع ها بدون بادی گارد با اصرار و تمنای هیچکی ازش سر نمیخوردم!! و چون برادرم ازم بزرگتر بود همیشه مراقبم بود ... حالا بگذریم که گاهی خودش منو میترسوند و به اصطلاح خودش میخواست کاری کنه ترسم بریزه....ولی خدا اون روزو نمیاورد بچه های دیگه از این شوخیا باهام میکردن...تو عالم بچگیشم که بود خوب بلد بود غیرتی بازی دربیاره با بزرگتر از خودشم به خاطرم درمیفتاد...آخ یادش به خیر!! دلم تنگ شده واسه کتک کاریهامون!

یه ذره که از اون خاطره های خوش فاصله میگیرم...دیگه اینجا رده پایی ندارم....دبیرستان و درس و کنکور....میگذرم و میرسم به دوران دانشجویی ...با اینکه بیشتر وقتمو اینجا نبودم، بازم گذرم به اینجا افتاده ...یاد 7-8 سال پیش میفتم...و بی هوا میگم...از ماست که بر ماست....!! شاید تا 5 ماه پیش یادآوری همین خاطره باعث میشد اشک بدوه تو چشام یا حداقل تلخی کامم منو برای مدتی بدخلق میکرد...اما تو این 5 ماه یه اتفاقی افتاده که خودمم نمیدونم چیه .فقط میدونم امروز اینطوری نشدم و فقط با خودم گفتم....

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم!

 

 -زیاد بچگیم میاد تو ذهنم....حس خاصی ندارم اما از خاطرات ۳-۴ سال پیشم پررنگ ترن.

اسباب کشی

لم دادم و انگار خستگی عالم تو تنم مونده و با استراحت های چند دقیقه ای خیال بیرون رفتن نداره! نگاهم به هر تیکه از وسایل که میفته باید کلی براش برنامه بچینم که چطور بسته بندی بشه بهتره. تموم تعطیلاتم صرف همین کار شده و هنوز هم خیلی از وسایل جمع نشده. غصه هم میخورم حالا واسه کی؟....یکی نیس بگه خودت کم درگیری؟.....آخه دختره هنوز بچس...درسته منم همسن اون بودم..شاید واسه همین فک میکنم داره اشتباه میکنه...میترسم حرف بزنم باهاش،اونوقت فک میکنه حالا من چه شکستی خوردم که بهش اینارو میگم...اونوقت با این اقوامشون...بیا و درستش کن! آخه ندا اگه سعید رو دوس داری بزا واسه چند سال بعد بذار لااقل یه کار دُرس دَرمون پیدا کنه...حالا قبول بابا هاتون جمعتون میکنند...اما تو هم مثه منی طاقت نمیاری ٬زیر بار منت این و اون بودن سخته...وایسادن رو پای خودت سخت تر تر. با بی میلی بلند میشم بدنمو مثه گربه کش و قوس میدم و ویه نفس عمیق(به قول بچه های تکواندو یه کیاپ) میکشم ..پرده ها رو از میل پرده در میارم و میریزم تو لباسشویی ، کثیفم نیس زیاد اما تو اون خونه به درد نمیخورن باید جمعشون کنم فعلا...آخرش که چی؟!  تازه بعد 7-8 سال هم نمیشی مثه بقیه، متفاوتی . آره تو هم مثه منی تحمل تفاوتهارو نداری.....اونم از نوع کبود و زرد از نوع بغض و تنهایی از نوع تفاوت و دوری. البته از اینا بگذریم...شاید تو قد من بدشانسی نیاری...یعنی شما باید از ما خیلی خوش شانس تر باشید، اونوقت دیگه غمی نیس!!!...دو تا کاغذ سفید پیدا میکنم و موقتا جای پرده رو شیشه ها میچسبونم چون شب کاملا دید داره و منم که ........

فکر میکنم به اینکه ندا با چه ذوقی از مهدی داداش کوچیکه سعید تعریف میکرد ...حالا داره با بزرگه ازدواج میکنه...آره خوب مهدی سر و شکلش جای برادری خیلی بهتره..با اون قد و قامت رعناش..چه بدونم والا...خدا از دلش خبر داره!

کادوی بابا روی میزه...اما هنوز 2تا کادوی دیگه هم باید بخریم...حالا تو این هیری ویری !! کارتون بزرگه رو با تقلای زیاد هول میدم کنار اتاق....دستمو میبرم زیر موهای خیسمو یادم میاد باید خشکشون کنم....سشوارو روشن میکنم...اینقد حواسم به وسایل اطرافمه که ببینم چیو با چی یه جا بذارم که راحت تر پیداش کنم....اوووووووه ...سوختم..سرمو با شدت میکشم عقب و سشوارو خاموش میکنم....بعد 2-3 دقیقه موهامو جمع میکنم....صدای زنگه قرار بود مثلا حاضر باشم که معطلش نکنم و فورا بریم بیرون...آیفونو برمیدارم....اومدم اومدم...

ظرف 15 دقیقه....حاضر میشم ...البته الان 10 دقیقس اومده بالا و حسابی کلافس از دستم...بالاخره موفق میشم.

- امروز هانیه مادر شده. همین دیروز عصر واسه تبریک 13 رجب رفتم خونشون .نوزادش نیمه شب به دنیا اومده...گمونم اسمش علی یا ایلیا بشه!!

- لیلا اومد پیشم...به حدی متعجب شدم نزدیک بود قلبم وایسته...خیلی نموند زود رفت! میگه ترم تابستونی داره..میگه بیا شیراز..من شیرازو ندیده دوس دارم...به قول لیلا ببینم لابد عاشقش میشم.

- چه قدر زود دیر میشود.

عید آمد.
میلاد مولی الموحدین...مولا علی علیه السلام رو به همه همه همه تبریک میگم...

علی ای همای رحمت ٬تو چه آیتی خدارا

که به ما سوا فکندی همه سایه هما را...

 شخصا تو این روز بسیار مشعوف میگردم!!

خوب این روزو به همه پدرای بزرگوار وبلاگستان و خارج از وبلاگستان تبریک میگم...مخصوصا به پدر بهتر از جان خودم!

الان عجله دارم و اسمایی که میگم شاید شامل همه نشه بنابراین عذرخواهی میکنم و معذورم از عنوان کردن اسامی.....

سرشارم امشب از غزل سرشارم امشب.....(اینم واسه اونی که خودش میدونه و خودم)

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی امیرقلبم عزیزم...........................تولدت ۳۱ سالگیت مبارک.....به یادتم مثه همیشه! 

بی درد

هیچی اونطوری که میخوام نیست ..نمیخواد هم بهتر شه!!!

بغض دارم... واسه خاطر ۲ مسئله که اولیش واسه همونیه که گفتم و هیچی بر وفق مراد نیس و دومیش هم اینه که خوابم تعبیر شد...از کسی که بیشترین اطمینانو بهش داشتم ضربه خوردم!!! حالا خدا کنه همش همین باشه .اینا هیچی یکی از دوستای قدیمیم که ماجرارو فهمیده زنگ زد و هر چی تونست نصیحتم کرد...که تا تو باشی اینقد ساده نباشی. چیکار کنم من دیر اعتماد میکنم ولی وقتی هم اعتماد کردم...دیگه باورش برام سخته!!

این حادثه عشق هم آره... داره میره...اینقد هم تلگرافی حرف زده که نمیشه فهمید چی به چیه...از همه بدتر اینکه نمیشه کامنت گذاشت....آره حالم گرفتس!!

در ضمن با لیلا مفصل حرف زدم  حق داره با آدم و عالم قهر باشه و جواب هیچکیو نده اونم چی...واسه بی وفایی و دیگه اینکه...هنوز درگیر پیدا کردن خونه ایم حتی فکر اسباب کشی هم کلافه ام میکنه...خسته ام...افسرده ام...خدایا ...ای کاش ذره ای از مشکلاتم کم میشد.....از الکی خوش بودن خسته شدم.... ای کاش واقعا جز مادیات آدم هیچی نمیخواست...چون تحمل نبودنش راحت تره!

 

*اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي       دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آيي

روح غزل :  حافظ مژده مي دهد كه « لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي » بنابراين به زودي خواسته ي شما برآورده مي شود اما يادتان باشد كه « در دايره قسمت ما نقطه تسليميم ». اگر هم در ظاهر خواسته شما برآورده نشد. ما از خداوند طلبكارنيستيم وبهترآن است كه جهت آرامش روحي تان به موهبتهاي الهي بينديشيد نه به محروميتهايتان.

اینم اگرچه بی ربطه اما ذکر ماه رجبه البته فقط یکیشه...استغفرالله ربی و اتوب الیه که من باید زیاد بگم