کلمات و جملات مثه ماهی تو ذهنم میچرخن و وقتی دستمو دراز میکنم تا یه موضوع خوب واسه نوشتن پیدا کنم از زیر دستِ ذهنم در میرن.....باید یه حرفی زد...حتی اگه مثه ذهن پریشونم هذیان باشه!
یه هفته ای که گذشت برام پر از حس های متضاد بود...که به سرعت همدیگه رو فتح میکردن...شادی و غم ...شادابی و کسالت...خستگی و انرژی...کودکی و بزرگسالی...فریاد و سکوت....خنده های بلند و گریه های یواشکی..
رفتیم فومن و از همون جا هم رفتیم قلعه رودخان...تو راه رفت.. مُردم با کفشای پاشنه بلند..برگشتنه خواستم زرنگی کنم اسرار کردم میون بر بزنیم....تو کوهها گم شدیم حالا اینا مهم نیس ..تو اون جاده های لغزنده با اون کفش ، اون کوه با اون شیب تند و درختهای انبوهی که به سختی جلو پامونو میدیدیم....یه گاو نیناز هم سر راهمون سبز شد ، گمونم شاخ هاش میخوارید
ولی شانس آوردیم نتونست بالا بیاد و سُرمیخورد والا از همونجا با یه ضربه توک شاخ مارو بر میگردوند رو قله کوه...ما هم همه راه رفته رو در حالیکه یه چشممون به پشت سر بود که گاو ِ نیاد ... با چه فلاکتی برگشتیم تا رسیدیم به جاده اصلی و سر خونه اول!! ![]()
نیما هم همش میگفت حضرت علی یه روایتی داره که مصداق همین کار ماست...که میگه صراط مستقیم راهیست که هیچ میون بری نداره!! از هر راهی بری گمراهیه مگه راه اصلی که صعب العبوره. الهی! اهدنا الصراط المستقیم.
خدایا به بعضیها بیاموز..وقتی به بهترین دوستشون(یه کم خودمو تحویل گرفتم چیه...حرفی داری؟) پیشنهاد دیدن قلعه رو میدن .....اینرو هم اضافه کنند که مجهز به وسائل کوهنوردی باش!![]()
![]()
با اینکه خسته سفر بودیم پنج شنبه ای رفتیم پیک نیک دسته جمعی ..تو مسابقه طناب کشی هم شرکت کردم...یکی از بچه ها که شناخت چندانی هم از هم نداشتیم بی هوا گفت ..هر تیمی که این خانوم توش باشه برندس!!
واقعا هم برنده شدیم جایزه هم گرفتیم !!!... آی خوووووردیم....عوض 2 وعده 5 وعده خوردیم شب هم که رسیدیم خونه دیگه نتونستیم شام بخوریم. تازه بعد اون رفتیم خونه هانیه اینا نی نی شونو بعد 10-15 روز ببینیم...اینقد بابا مامانش به هم شبیهن که معلوم نمیشه به کدوماشون رفته!! اسمش شد امییییر..آخ چقد این اسمو دوس دارم .دیگه چشامو میبندم وقتی نی نی های نازنازیو میبینم...اصن اگه بمیرمم بغلشون نمیکنم...دلم نمیخواد اینجوری باشم اما دارم میشم دیگه!! حالا من از بچه ها فرار میکنم اونا مثه سایه تعقیبم میکنن بهم لبخند میزنن یا بی هوا بهم سلام میکنن..گاهی هم چشمای قشنگشونو ازم برنمیدارن!؟!
تو این خونه جدیده گاهی احساس میکنم یکی دیگه هم با ما هست...حضورشو احساس میکنم...
تازه دیشب هم که وحید و الهام خونمون بودن پسر کوچولوشون ابوالفضل یه سر گریه میکرد ...و به محضی که از خونه میبردنش بیرون آروم میشد.!!! کادویی که آوردنو خیلی دوس داشتم حسابی خوشحالم کرد.
میگم خوب شد حرف زدنم نمیومد ها!!!![]()
-مرسی از همه دوستانم که بهم سر میزنن...و مرسی دوست جون! ... دلت از جنس دل خسته ماست...
- جشنهای میلاد امام حسین (علیه السلام)، ابوالفضل العباس و امام سجاد رو هم تبریک میگم...



