تبليغاتX
نازنین گل یخ
وباز هم همون قصه قدیمی!!!

زندگی بین آدمهایی که فقط به منافع شخصیشون فکر میکنند نه تنها سخته گاهی غیر ممکن هم هست... الان تو یه زنجیره از این جور آدما گیر افتادم و اگر بگم گاهی از شدت حرص خوردن هنگ کردم و قصد کردم که از حقم بگذرم و خودمو از عذاب کشیدن آزاد کنم دروغ نگفتم...اول از اونجایی شروع میشه که مدیر اولی بعد از موافقت با استعفام برگه رسیدگی به تسویه رو امضا میکنه و با گفتن اینکه مبلغ اینقد بیشتر نیست و من تا آخر هفته بعد چک رو میدم برات بیارن ، دلگرمت میکنه که یه هفته ای کارت با این شرکت تموم میشه اما این یه هفته میشه چند ماه و هر بار هم که تماس میگیری برای تسویه یه جوری میپیچونن...بعدش با چند تا درخواست ملاقات مواجه میشی و چون اصن سر سوزنی به طرف اعتماد نداری که .... بنابراین شلوغ بودن کار رو بهونه میکنی و با توجه به اوضاع و شرایط از طریق قانونی اقدام میکنی.. کارت از چند ماه به یکسال و نیم میرسه و با اینکه 8-9 ماهه رفتی زیر سایه قانون و... نیس که عدالت مداری از همه جای این مملکت زده بیرون ..هنوز به حقت نرسیدی که هیچ یه مبلغ ناقابلی هم خرج کاغذ بازی هاشون کردی...حالا هم که ماه رمضون شده و ساعات کاری به زور به 2 ساعت میرسه نوبت مزایده هم داری.چون میدونن که همچین مزایده ای از 2 ساعت بیشتر طول میکشه...کارکنان زحمت کش و عدالت مدار دادگستری همشون یه جوری از زیرش در میرن نماینده میگه من امروز میخوام زود برم !!..دادورز هم میگه تا نماینده نباشه نمیام، حالا نماینده رو جور میکنیم اونم چی با دستور مستقیم دادستان!!...دادورز بازی درمیاره که من نمیام این آقای دادورز سری قبل به بهانه مرخصی بودن مارو قال گذاشت..این سری هم که....حالا فک کنین یه آگهی مزایده 3 بار چاپ شه بدون اینکه حتی یه تیکه از جنس ها فروش بره!!....خلاصه خدا میدونه امروز تو محیط کثیف دادگستری با اعصاب داغون چه بر من گذشت و دست از پا درازتر بعد 2 ساعت مرخصی بی نتیجه و مزایده کنسل شده برگشتم سرکار!!!!!!!!!!

تعجب میکنم از اونایی که حتی یه لحظه نمیتونند خودشونو جای دیگری بزارند و احساس تلخ طرف مقابل رو درک کنند. خدایا تو جای حق نشستی و باز خدایا حکمتت رو شکر.

حالا میگی با اخلاق خوب باشون برخورد کن..میگی روزیت دسته خودمه...چشم..الان آرومم آخیییییییش و .....باز توکل به تو

.

به خدا موندم دنبال اینکارو بگیرم یا نه!! به اعصاب خوردیش نمی ارزه .

 

از لطف همه دوستایی که اومدن و سر زدن و اونایی که ابراز محبت کردن و عزیزایی که مارو از دعای خیرشون بهره مند کردن بینهایت ممنونم این

رمضان

داشتن روزهای متفاوت تو یه سال تکراری به نظر من خیلی عالیه!!! روزای کسل کننده موازی ...برای یه مدت هم که شده حداقل واسه من ...یه آب و رنگ دیگه میگیرن...شاید تنها وقتی باشه که احساس نمیکنم عمرم تلف شده....بوی  ماه رمضون....روزه...سحرهای خوابالو..قرآن خوندنای نصف خواب و نصف بیدار..و خوابهای دلچسب قبل افطار...لحظه لحظه های با ارزش قبل اذان وافطارهای دوست داشتنیش...شبهای قدر...شبهای قدر..دعای جوشن کبیر...حدیث کساء...زیارت عاشورا...اشک...حاجت...دعا...و عید فطر و شادی و ... غم تموم شدنشون و خالی موندن دستای ما....

و امسال منو یه اشتباه...که راهی نیس جز فراموش کردنش...شاید هم ...نمیدونم..نمیدونم.....خدایا آن ده که آن به...

- اینم واسه خودم: « راضی به قضا بودن همنشین ِ نیکویی است»..... «با تحمل سختی بزرگی پدید آید»

ساحل فکر...

                                                                  

 کنار ساحل قدم میزنم...ذهنم مشغوله...به خیلی از مسایلی که برام مهم بودنو و دیگه نیستن و مسایلی که هنوزم مهمن فکر میکنم...

یاد بازی روزگار و هربار اندکی صبرهایی که سحر نزدیکی نداشتن میفتم...یاد وقتاییکه سعی کردم تو بازی روزگار ، ادای حرفه ای ها رو دربیارم یا با صبوری و گذشت بگذرم...یاد وقتایی که چوب شکست ضربه بر گردهء صبرم میزد ...یاد پرهیز هایی که کردم و تهمت هایی که شنیدم  و یاد حفظ کردن دلم از اونی که فک میکردم فریبکاره و فریب خوردن از کسی که اعتماد داشتم بهش....یاد لحظه هایی که بداخلاق بودم و از همیشه بیشتر مستحق محبت بودم..و یاد محبت پدرانه ای که منو درک میکرد...یاد لحظه های گنگ سِحر مِهر گیاه....یاد لحظه های تعقیب و گریز....یاد قال گذاشتن ها....و قال گذاشته شدن ها...یاد خنده ها و گریه های دخترانه ام و اینکه چقدر با خنده و گریه های امروزم فرق دارند...یاد اینکه هنوز دلم نمیداند چه میخواسته که حالا هر چه دارد را نمیخواهد...یاد اینکه چه صادقانه دوست میداشتم دلی را که به خیالم دوستم میداشت...و چه عاجزانه میگریختم از دلی که موذیانه قصد تسخیر مرا داشت....یاد روزیکه در چنگ آنچه نمیخواستمها رها شدم... یاد تمام لحظه های تلخ ..و گاه شیرین زندگیم...که انگار تصویر در تصویر همراه با سرگیجه های موج از معبر سرد ذهن خالیم میگذشت...و همه را میشست....میشست و میبرد تا یادم بماند که شاید ظاهر زندگی دوست داشتن کسی است که بازیگری خوب بداند...نه آنکه صادق و لایق است و عاشق اما هر چیز دیگری هم ممکن است باشد که بعد ها زمان معلوم میکند..نباید غم خورد که در پرده بازیهای پنهان بسیار است...

ذهنم درگیر تجربیاته و چشمم محو زیبایی بازی موج هاست ..که سعی میکنند منو از فکر و خیال در بیارن...یه موج بزرگ میاد و تا زانوهام خیس میشه...دایی در حالیکه بازومو گرفته منو هل میده وسط آب و صدای جیغ ها و خنده های بلند...

درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده.(سورن کرگگارد)

                                               

 - هانیه ازم میپرسه...امیر بزرگ شده؟...میگم آره....رنگ پوستش هم باز شده...میام امیرو ..بذارم سر جاش ...دوباره بهرام میپرسه...امیر بزرگ شده؟...در حالیکه از سوالش میخندم میگم شما دو تا وسواس گرفتید؟!!! بزرگ میشه نترسید ...چش به هم بزنید ،وقته زن گرفتشه....و خنده بقیه!! میگه آخه ما همش باهاشیم متوجه نمیشیم...میگم حق دارید.. داداشم قدش 170 شده مامانم میگه چون همش پیشمه متوجه بزرگ شدنش نمیشم....و صدای خنده های ما و نگاههای متعجب امیر به اطراف.

چهارشنبه ها

امروزم گذشت...مثه تموم چهارشنبه های عمرم.....الان که پنج شنبه ها تعطیلیم ...چهارشنبه بهترین روز هفتس برام...یه جورایی شیرینه ...

به محضی که میشینم پای نت میگم بد نیس امروز آپ کنم تا 2 روزی که آن نمیشم ...حرفای نگفته ام رو دلم قلمبه نشن...تازه یه خوبیه دیگش هم اینه که کسالت شنبه های طولانی ..با ذوق خوندن کامنت دوستان و بچه ها از بین میره...آره واقعا این وبلاگ نویسی برام نعمتی شده ...اصن منو عوض کرده...داشتن دوستایی که همدلی میکنن و تجربیاتشونو در اختیارم میذارن یا حتی بچه های پر انرژی و شوخی که هر وقت کامنتاشونو میخونم نمیتونم ، واسه حفظ ظاهر هم که شده لبخند نزنم....

البته من همیشه برخلاف شخصیت آروم خودم با شیطونترین بچه های کلاس دوس میشدم...و یادمه معلمها همیشه به من یا دوستام که اجبارا دوره ای عوض میشدن(قصیده ،فرزانه ، محبوبه ، پریوش و.....)میگفتن وجه تشابه شما دو نفر چیه که صمیمی ترین دوستای کلاس هستید.(.البته یه بار معلم کلاس چارمم اینو پرسید یه بار دبیر پرورشی اول راهنمایی و یه بارم دبیر انفورماتیک سال سوم دبیرستان و همینطور اون مدیر ترسناک با محبته! و استاد چش قشنگه!!...آره همینا بودن فقط)...اینارو گفتم یاد دبیرستان افتادم که مدیرمون بی جهت تا منو میدید برخلاف بقیه دانش آموزا احترام ویژه ای بهم میذاشت .. چون خانم مدیر هم بد مدیری بود ..محبت اون به من ،خشم بچه هارو بر می انگیخت!! دفعه اول نزدیک بود از دست بچه ها کتک بخورم ...کلی عجز و لابه کردم تا باور کردند...که احتمالا منو با کسی اشتباه گرفته(تازه اینم احتمالی بود که من میدادم)...ولی قضیه به همونجا ختم نشد و تموم اون 3 سال از محبت تموم نشدنی ایشون بهره بردم!!!. هر بار همین ماجرا رو با بچه ها داشتم.هر روزی هم گیربازار بود خودشونو به من میچسبوندن تا برق سه فاز خانوم مدیر اونارو نگیره (با اینحال غر هم میزدن که چرا نمیگی خانوم مدیر واسه چی باهات خوبه..)گاهی غصه میخوردم به خاطر برخوردا و کارای عجیب غریب خانوم مدیر اعتماد بچه ها بهم کم میشه...: سال اولی بود که شورای مدارس راه اندازی میشد و بازار تبلیغات واسه کاندید شدن و رای گیری داغ بود... از اونجایی که من زیاد اعتقادی به اون کار نداشتم واسه کاندید شدن و رای دادن اظهار بی میلی کردم ٬ کلی هم با بروبچه ها سربه سر کاندیداها گذاشتیم....یکی از همون روزا، صبح که وارد کلاس شدم متوجه جو سنگین کلاس و نگاههای بچه ها شدم...قصیده که حرف تو دهنش به سختی بند میشد بعد از کلی ادا اطوار گفت ..تو چرا باهام روراست نیستی....من گیج و مبهوت نگاهمو رو بچه ها چرخوندم ..کمی صدامو به نشونه اعتراض بلند کردم و گفتم چرا حرف بیخود میزنی ..بگو ببینم چی شده...بدون اینکه حرف بزنه دستمو کشید ...تو پله ها هر چی ازش پرسیدم ..هیچی نگفت .جلو تابلو اعلانات یه هو وایساد ...- خوب که چی؟....چشمم که به تابلو افتاد خشکم زد رنگم قرمز شد.... بد حال منو گرفت .. (من که خودم نخواستم..اسمم اینجا چیکار میکنه..باز این خانوم مدیر)خودسر اسم منو جزء کاندیداها رد کرده بود...شاید گاهی از تحویل گرفتنهاش خوشم میومد اما اونروز ناراحتم کرد..با اینکه کلی دلیل و برهان آوردم٬ به نظر نمیومد دوستام قانع شده باشن و به من میگفتن لااقل به ما هم میگفتی همچین فکری داری!!...وقتی دیدم باور نمیکنن...گفتم حتی اگه یکیتون بهم رای بده ..نمیبخشمش ..شاید تا حدی تونستم فکرشونو درس کنم اما هیچوقت دلیل کارای خانوم مدیر(و احتمالا به نظر خودش محبت کردنش) برام روشن نشد...

- الان خیلی کم اون بچه ها رو میبینم..با قصیده در ارتباطم و دختر دو ساله اش عسل ، منو خاله صدا میکنه...دفعه پیش که پریوشو دیدم به سختی شناختمش با یه نینی یه ماهه تو بغلش...و..و

 

-و صبوري مرا                                                      
كوه   تحسين مي كرد...

 

شب دراز...

هانیه زنگ میزنه و میگه تنهاست و قراره آیدا هم بیاد .. - تو نمیایی؟!

- گمون نکنم ببینم چی میشه 

مازیار هم زنگ میزنه به نیما که بیا ..من تنهام...همه چی خود به خود ردیفه....با ذوق و شوق راه میفتم...خیال بافی میکنم..اصن حواسم نیس که مسیر و اشتباه دارم میرم...اولین جایی که میتونم بر میگردم تو مسیر زنگ میزنم و...میرم بالا....یه احوالپرسی کوچولو...

-  اِ اِ ....امیر که خوابه!!  - مامانش میگه زیاد نمیخوابه الان بیدار میشه حالا بیا یه چیزی بخور....

-نه هیچی میل ندارم...به حرفاشون گوش میدم گاهی واسه تایید یه حرفی میزنم و باز یه نگاه به امیر میندازم...میزه شام که جمع میشه ...بگو بخندمون گل میکنه....صدای خنده هامون که میره بالا هانی میگه...امیر بیدار میشه...میگم چه بهتر...!!..میگه...بدجنس منو اذیت میکنه!

آیدا نمیتونه راحت خودشو حرکت بده و با سختی به پهلو دراز میکشه....بهم میگه خیلی سخته ..آرزوی یه شب راحت خوابیدن به دلم مونده ...تا کی تموم بشه ...بالاخره امیر بیدار میشه ...حیف که باید شیر بخوره ...هانی میگه یا خوابه یا وقتی بیداره شیر میخواد.!! هر دوشون شاکین یا پیش من اینطوری نشون میدن.

نیمه شب بود و ما هنوز گپ میزدیم. تا اومدیم بخوابیم متوجه شدیم از قضا همون شب عروسیه صاحبخونه آپارتمان روبروییه...سر و صدا و ببر و بیار...ما هم سه تایی از تو چشمی آمارشونو میگرفتیم...حالا بماند سر این مساله چقدر خندیدیم...هر حرفی از دهنمون درمیومد...میشد یه منظوری گرفت و خندید.تازه به آیدا میگفتیم ...جنابعالی یه کم پرهیزکار باشی بد نیستا...دخترت (کوثر..سحر..سارا..)چه میدونم هر اسمی که براش انتخاب کردید ممکنه همیشه یواشکی اینو اونو دید بزنه ها!!

بالاخره صبح با صدای امیر بیدار میشم....قبل از اینکه چشام باز بشه چهارچنگولی میرم کنارش ٬شیر که خورده ...خوابشم نمیاد و..شیطونه و بازیگوش...هانی و آیدا بهم میخندن که بذا چشات وا شه بعد ....آیدا میگه خونه ما هم بیا...میگم بعدِ اومدنِ دخترتون (کوثر،سحریا سارا) هر روز بهش سر میزنم ..تو زیادم برام جذاب نیستی!! ...موقع خداحافظی امیرو میبوسم با (کوثر،سحریا سارا) هم خداحافظی میکنم... و میزنم بیرون...تو مسیر یه خانوم با یه نوزاد چند روزه رو میبینم....با دیدن بچه یادم میاد دیشب چه خوابی دیدم....خواب دیدم که ...و من .... !!

ای یوسف خوشنام ما

                       

ای یوسف خوشنام ما
خوش می روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ، ای بردریده دام ما
ای نور ما ، ای سور ما ، ای دولت منصور ما  

جوشی بنه در شور ما

تا مِی شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ، ای قبله و معبود ما
آتش زدی بر عود ما ، نظاره کن در دود ما

در گل بمانده پای دل ،
جان می دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل

ای وای دل
ای وای ما

حس دلچسبی داریم...همراه با دلهره ای آشنا و چشمانی که اشک در آن حلقه میزند گاه و بیگاه ..دلمان میلرزد از حس حضورت و چشمانمان میچرخد به دنبال چهره ای دلربا و غریب..آنگاه "الهی عظم البلا " را زمزمه میکنیم ...

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد...

 

آرامش

سلام...همه خوبین..خدارو شکر..منم آرومم....احساس میکنم آرامشم عمیقه و به راحتی کسی نمیتونه به همش بزنه....روحیه ام بعد از مدتها داره به آرامش قبل ترها میرسه...و همونطوری میشه که به خاطرش بهم میگفتی..حضورت با خودش آرامش میاره ...مثه آرامشی که تو چهره ام بود و چند سالی میشه که با درونم در تضادِ و بیشتر از یه نقاب نیس .

اون موقع ها خیلی از کردار آدما به نظرم خبیثانه و دور از انسانیت بود...احساسهایی که تو این چند سالی گهگداری سراغ منم اومدنو ..باشون دست و پنجه نرم کردم...گاهی هم کم محلی کردم تا تو دلم جا خوش نکنن و برن بیرون.دیگه دلم نمیخواد بیشتر از اینا احساسهای بد رو تجربه کنم..با اینحال میخوای که منم درگیرشون شم..شاید واسه اینکه بفهمم بدیها بخاطردور شدن از آرامشیه که هدیه حضور توست...و یا بدیها اونقدر بد نمیبودن اگر آدمها بهشون دامن نمیزدن و ...

شب گذشته ترس از نبودن من یا بودن یه جاندار نامرئی... در اطرافم...خواب راحتو از چشام گرفته بود..احساس میکردم فقط چشام بازن و من مردم یا بی هوشم..یا تو یه حالتی مثه کما به سر میبرم...با اینکه نیما بهم نزدیک بود و صدای نفسهاش شنیده میشد ..ترسم دو چندان بود ... هر چه گوش میدادم صدای نفسهای من نبود..تو اون حالت که قدرت حرکت به کلی ازم گرفته شده بود و بدنم کاملا سرد بود..و ذهنم هم تو یه خلا دنبال یه رشته واسه چنگ زدن بود ...به نظرم اومد خیلی از خدا دورم و تلاش مذبوحانه ام برای رهایی از این ترس مرگ آور باعث شد که این آیه بهم الهام یا به نوعی یادآوری بشه..الا بذکرالله تطمئن القلوب....زبونم به سختی حرکت میکرد...و هر بار که میگفتمش میتونستم حرکت خون گرمو تو رگهام احساس کنم..

اعتراف میکنم که همیشه ترسیدن دیگران از بعضی چیزا باعث خندم میشد..اما دیشب نتونستم زیاد به خودم بخندم...و یادآوری اینکه ممکنه با خندیدنم اوضاع بدتر از اینی که هست بشه..منحنی لبخند رو از صورتم پاک میکرد.نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی هرچی بود امروز خیلی آرومم...اگرچه ممکنه خیلی طول نکشه..ولی الان احساس خوبی دارم، که مثه قدیما آرومم.