خوب پست قبلی به شکایت از موشها گذشت...و امروز که دارم این پست رو آماده میکنم خداوند رو شاکرم که از سم پاشی که بر علیه موشها صورت گرفته بود ولی در عوض داشت ما رو میکشت،جان سالم به در بردیم...![]()
این هفته تعطیلات رو رفتیم دیدن خاله ها...و چون چند روزی میشد که خانواده ام رو ندیده بودم...مادرم خودش قدم رنجه کرد و صبح اومد محل کارم بهم سر بزنه...قد یه دنیا خوشحال شدم...خیلی وقتا خواهرم یا دخترخاله هام یا دوستام میان پیشم و میرن ها...اما ایندفعه بیشتر بهم چسبید...مامان جونم دوسِت دارم
...با همه تفاوتهامون...و با همه اینکه مثه هم فکر نمیکنیم..
نمیدونم چرا هر موقع گیج ِ خوابم...یعنی نصف شبها ویر نوشتنم میگیره....دیگه اون موقع هم از ترس اینکه خوابم بپره...چشامو محکم میذارم رو هم....خدایی شما باشید بلند میشید کورمال کورمال دنبال کاغذ و قلم میگردید که تراوشات مغزیتون هدر نره؟!!!....هر چند شاید بی ارزه چون اون موقع یه جمله های میگم که ممکنه صد روز بشینم و کنج عزلت گزینم بازم به ذهنم نیاد....اصلا بیخود نیس که من همیشه نیمه شبها درس میخوندم و خوب یاد میگرفتم....مغزم شیفت شب اگه بیدار بمونه بهتر کار میکنه....اگه یه ذره از این خوابم بزنم...گمونم بتونم حالا.... نویسنده هم نشم یه عارفی
صوفی چیزی بشم...![]()
- دوباره خوابهایی دیدم که لازمه یه نفر برام تعبیرش کنه...خیلی از خوابهای این سبکیم رویای صادقه هستن قبلا هم تجربه داشتم....
- خوب حالا که خیلی از خانوما و آقایونه هنرمند
اینجا سر میزنن...کی میدونه میگو چطوری پخته بشه ...بهتره؟... در اصل روش پخت اصلیش چیه...میخوام بدونم چرا یه در میون خوب از آب درمیاد.![]()
![]()





