تبليغاتX
نازنین گل یخ
روزمره5

خوب پست قبلی به شکایت از موشها گذشت...و امروز که دارم این پست رو آماده میکنم خداوند رو شاکرم که از سم پاشی که بر علیه موشها صورت گرفته بود ولی در عوض داشت ما رو میکشت،جان سالم به در بردیم...

 

این هفته تعطیلات رو رفتیم دیدن خاله ها...و چون چند روزی میشد که خانواده ام رو ندیده بودم...مادرم خودش قدم رنجه کرد و صبح اومد محل کارم بهم سر بزنه...قد یه دنیا خوشحال شدم...خیلی وقتا خواهرم یا دخترخاله هام یا دوستام میان پیشم و میرن ها...اما ایندفعه بیشتر بهم چسبید...مامان جونم دوسِت دارم...با همه تفاوتهامون...و با همه اینکه مثه هم فکر نمیکنیم..

 

نمیدونم چرا هر موقع گیج ِ خوابم...یعنی نصف شبها ویر نوشتنم میگیره....دیگه اون موقع هم از ترس اینکه خوابم بپره...چشامو محکم میذارم رو هم....خدایی شما باشید بلند میشید کورمال کورمال دنبال کاغذ و قلم میگردید که تراوشات مغزیتون هدر نره؟!!!....هر چند شاید بی ارزه چون اون موقع یه جمله های میگم که ممکنه صد روز بشینم و کنج عزلت گزینم بازم به ذهنم نیاد....اصلا بیخود نیس که من همیشه نیمه شبها درس میخوندم و خوب یاد میگرفتم....مغزم شیفت شب اگه بیدار بمونه بهتر کار میکنه....اگه یه ذره از این خوابم بزنم...گمونم بتونم حالا.... نویسنده هم نشم یه عارفی صوفی چیزی بشم...

 

- دوباره خوابهایی دیدم که لازمه یه نفر برام تعبیرش کنه...خیلی از خوابهای این سبکیم رویای صادقه هستن قبلا هم تجربه داشتم....

- خوب حالا که خیلی از خانوما و آقایونه هنرمند اینجا سر میزنن...کی میدونه میگو چطوری پخته بشه ...بهتره؟... در اصل روش پخت اصلیش چیه...میخوام بدونم چرا یه در میون خوب از آب درمیاد.

در احوالات محل کارمون

نمیدونم چرا جدیدا راجع به هر چی میخوام بنویسم به نظرم مناسب نیست و بیخیالش میشم...ولی خوب بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم...

در احوالات محل کار ما...

اگرچه اینجا یک ساختمان نوساز و نسبتا تمیزیست اما موش دارد....و چند روز پیش توی راهرو زیر پای من یکیشان رویت شد و با جیغ بنفش من دوباره برگشت زیر میز کارم و من تمام آنروز به پشت میزم برنگشتم اگرچه به من گفتند از اینجا رفته توی اتاق چیلر...مدیرم که از صدای من پرید وسط سالن یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت که موش که ترس نداره!!!!!!!!! و از شانس بدم همون موقع تلفن شروع به زنگ زدن کرد...خیلی جدی گفت ..برید تلفن جواب بدید خانوم....جالب اینه که خودش اومد سمت میزم و با ترس این پا و اون پا کرد و سریع رفت....

آی حرصم گرفته بود....به آبدارچیمون گفتم برو تلفنها رو بذار یه قسمت دیگه...و همه روز از اونجا با ترس و لرز رد میشدم ...تا دو سه روزهم... قبل از تجسس حراست و آبدارچی اونم در مقابل چشمان خودم و تایید نهایی... نمیومدم پشت میز...

امروز هم انگار آقا موشه رفته زیر دست و پای اون همکارمون....حسابی اونو هم ترسونده !!! اعصاب نمیذارن واسه ما...بهشون میگیم یه کاری کنید...میگن نمیشه کاری کرد!!!!! تعدادشون زیاده!!

 

این یه گوششه..میمونه اینکه دیروز رفتم تو اتاق مدیر واسه هماهنگیه یه کاری ...دیدم روی میز کنفرانس ...آب ریخته... نگاهم به آب بود وپیگیر اینکه از کجا اومده ...دیدم قطراتی پی در پی میچکه روی میز ...نگاه کردم به سقف ...حرفمو قطع کردم و با چشای گرد و دهن باز...به سقف نگاه کردم  داشتم فکر میکردم که تو آمفی تئاتر چه خبره که........که از صدای خنده مدیر ....برگشتم به سمتش و گفتم چرا اینطوریه...(بالاخره یه موضوع براش جالب بود که بخنده)..گفت نمیدونم زنگ زدم اطلاع دادم ..

اینم از معضلات ساختمانهای جدید..که واقعا باید به ناظر و معمار و طراح و پیمانکارش نشان افتخار داد.که البته سیستم گرمایی و خنک کننده اش و آسانسورش که روزی یکی دونفر توش میمونن هم اضافه کنید ببینید...چی میکشیم از صبح که وارد اینجا میشیم استرس داریم.

 

پریروز تو صف باجه بانک : احساس کردم دستی مانتومو میکشه...برگشتم یه دخمل نیناز با پیرهن قرمز بود که موهای کوچولوشو با کش دو طرف بسته بودن...بی اختیار لبمو گزیدم و گفتم آخی....جانم....دستاشو بالا آورده بود تا بغلش کنم....صورتشو نوازش کردم...صدای مامانشو شنیدم که صداش میکرد برگرده پیشش...خواستم ببوسمش اما نوبتم شد اونم گذاشت رفت یه دوری زد دوباره اومد پیشم...خلاصه تا وقتی اونجا بودم میومدو با همون زبون نامفهوم و شیرینش باهام حرف میزد....

                                             

- اینروزها منتظرم....لحظه شماری میکنم....محتاج محبت خدام....محتاج توجهش.....خدایا تنهام نذار.

                                         

عید فطر و بهترین پست..

خوب به بازی بهترین پست دعوت شدم و خانوم محدثه بی صبرانه منتظرن تا دعوتشونو اجابت کنم و درست نیس بیشتر از این منتظرشون بذارم.(ببخشید که تا حالا طول کشید) به همه آرشیوها سر زدم...از خیلی از پستها خوشم میاد چون برای من خاطره های خوبین ..ولی مطمئن نیستم بتونم بهترینی انتخاب کنم که از نظر همه بهترین باشه. و راستشو بخواین بدم نمیاد بعضی از پستهارو پاک کنم...ولی دوس ندارم یه حفره بین پستها ایجاد شه و صرفنظر میکنم..خوب حالا میخوام شما بگید بین پستایی که میگم کدوم بهتر ترن و کدوم پست رو دوست میدارید ...اونوقت منم میگم با نظر کیا موافق ترم...ولی خوب توقعی هم ندارم...شاید وقت نکنید پستها رو بخونید...ولی هر کی دوس داشت بگه...من میشنوم نظرشو...و خوشحال میشم

پست بقا و خونه دلگیر و زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست و دو روی سکه قلبم و ای یوسف خوشنام ما  و یاد بچگیها به خیر  و حالا میتونید بگید از بین اینا کدومش از همه بهتر ..خوب بهتره بگم ...در بعضی از پستها جمله هایی هستن که دوسشون دارم و مابقی پست یا تصویرن یا خیلی برام جالب نیستن...

                                    

خوب ٬پیشاپیش این عید سعید رو به روزه دارن و عاشقان تبریک میگم...چون واقعا لذت این عید رو کسی درک میکنه که تو این یک ماه تلاش کرده تا روزه دار واقعی باشه .

                                     

ت.ت.تسویه

  سلام سلام سلام......امروز این شکلیم....البته تجربه بهم نشون داده که نه شادی بیش از حد در مواقع رضایت خاطر و نزدیکی به هدف و نه غم و اندوه بسیار در دوری از اهدافمون هیچکدوم درست نیس...کسی چه میدونه ٬ شاید فردا یه هو ورق برگشت...اونوقت ضد حال اولی که خیلی زیاده ...شاید هم کمتر از شوک دومی...نباشه.

ولی با اینحال از ته دلم خدارو شکر میکنم و حالا فقط بهتون میگم که بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...و این بو داره منو سرخوش میکنه....اول اینکه دیروز در نهایت نا امیدی داشتم برای مزایده امروز برنامه ریزی میکردم که به طور ناگهانی همکار سابقم گفت ...دارن چکهای تسویه رو به صورت یکماهه پرداخت میکنن...بعد از تماس با ۳-۴ نفر خلاصه امروز قبل از انجام مزایده چکی گرفتم که در صورت انجام مزایده ممکنه ۳-۴ ماه وقت بخواد تا وصول بشه.

حالا فک نکنید خیلی پولکیم....خوب خوشحالم دیگه...میگید چیکار کنم؟!! نباشم...؟!!   آره اصن پولکیم ...اما شما نمیدونید که همش همین نبود که......مابقی باشه برای بعد...خوب شد یا بد میگم...فعلا همینقد بسه..

حسام خان که بیانیه صادر کرده که ممکنه چند وقتی به روز نشه...انشالله خدا دل اونو هم خوش کنه...شاید کمتر غر بزنه و دست از قهر برداره

مرد یخی هم که دیر رسیده و دلخوره...ناراحت نباش منم ناراحت میشم..

همه همه اونایی که اومدنو گفتند برام دعا کردن....از همشون ممنونم....خیلی....فک میکنم آرامش فعلی و رضایت خاطرم برای دعای خیر شما باشه منم به یادتون هستم. اینا هم تقدیم به تک تکتون...

  آه...رویا...امسال ماه رمضون دلچسبی بود برام از همیشه بهتر...شاید همین باعث شده از نظر هر دومون زود بگذره...منم امیدوارم بهره برده باشیم..

به اونایی هم که گفتن وبلاگ مذهبی شده؟!!!!....میگم نه....کاملا مذهبی نشده ولی٬ اینجا یه وبلاگ شخصیه و حرفهای دلم رو توش مینویسم ....باید بگم باورهام هم جزئی از همین حرف دلهاست...نیست؟؟؟

علی(علیه السلام)

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الکعبة.

                          

و اکنون چهارده قرن است که شیعه آرام می گرید...

 در باور ما علی(ع) خدا نیست٬ ولی...

مصداق وجودی خدا کیست..؟علی(ع)!

در باور ما علی(ع) امام است آری

اسلام نبی به او تمام است آری...

روزمره4

مهمانیها زیاد است و من طی روز خسته ام شاید هم بیشتر دلم برای یه خواب دلچسب تا لنگ ظهر تنگ شده ...ولی در عوض دورهم بودنهای شب باعث میشود انرژی کم نیاورم.

دیشب خونه پدر پر بود از همبازیهای کودکیم ، که الان شاید سالی یکی دوبار ببینمشون...بچه های عمه وعمو...البته یه نفربا خانوادش هم بود که الان چند وقتیه به صورت کاملا تابلو واسه خاطر آبجی وسطیمون رفت و آمد داره...سربه سر خواهرمون هم خیلی گذاشتیم ....نگران بودن بیش از حد من در مورد ازدواج برادر و حتی خواهرم خوشحالی و شادی رو از من سلب میکنه...یه دلشوره کشدار و تموم نشدنی ...

 

دیشب بعد ار مهمونی کمی دلم گرفته بود موقع خواب بی هوا شروع به زمزمه این بیت کردم و همینطور بی هوا آقای همسر رو رنجوندم...

 

بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

 

گاهی به آدما که نگاه میکنم ..برام سواله اونم در درونش کسی یا کسانی رو مخفی کرده ..اونم خاطرات خوب و بد به خوبی و بدی من داره....اونم قد من به مرگ فک کرده...پس چرا من بهتر ظاهر میشم...میتونم از لحظه استفاده کنم...شاید که نه ،حتماً ...هیچ کس اونی نیست که  ظاهرش نشون میده ....متوجه اید که...هیچ کی خودش نیس...

داشتید این حسو که من دارم..که وقتی سوار رود خاطرات میشید فک میکنید اونیکه اون موقع فلان کارو کرد به اندازه حالا بالغ بود ...اما نمیفهمم پس چطور بچه بود؟!!نوجون بود...جوون بود؟! انگار هیچوقت کودک درون نداشتم شایدم بیش از اندازه فراموشکارم...!

 

-یادم نبود دوستانی رو دیدیم... تو لحظه اول برخورد احمد و نیما تو بغل هم گریه کردن و اشک هممونو درآوردن...نوزاد بیمارشون راحت شد...اما شیما با گذشت 3 ماه هنوز بیتابه و افسرده شده...با اینکه دوباره به شهرشون رفتند تا با در کنار اقوام بودن تحملشون بیشتر بشه..اما هنوز نتونستن رنج بیش از حدی که تحمل کردن فراموش کنند.

روزمره3

بالاخره بعد از مدتها ٬یه موقعی رفتم خونه مامان بزرگ که همه اونجا جمع بودن...یه شب خوش و پرهیاهو...سربه سر گذاشتن با بچه های دایی و از همه شر تر پسردایی بزرگم...کارمون داشت از شوخی به کتک کاری میرسید....تا بزرگترا میومدن مثه بچگیها که ازشون حساب میبردم ...خیلی موقر بودم و به محض رفتنشون...تکنیکای ورزش تکواندویی رو که بلد بودیم با امین تمرین میکردیم پسربچه هارو که میدونید با بزرگتر از خودشونم دست و پنجه نرم میکنن.. هر بار منو ببینه میگه باید یادم بدی!!...دوست نداشتم منو در حال کل کل با بچه ها ببینن ... اگه شیطنتم همیشگی بود باز یه توجیهی داشت ... تو یکی از عملیاتای بچه گانه و مبتدی پسردایی هم به اصرار اون همدست شدم ..نخواستم دلشو بشکنم دیگه نزدیک بود دیگه آبروریزی شه که مردونگی کرد و اسمی از من نیاورد..رفتیم از تو حیاط خلوت دقیقاً پشت سر خانوما یه بادکنک ترکوندیم همزمان یه نور انداختیم تو خونه  ...و صدای جیغ دست جمعی اونا و ریسه رفتنمون که با اومدنشون تو حیاط رفتیم قایم شدیم و افتاد گردن امین و ...دعواش هم کردن...خوب منم واسه محکم کاری سریع رفتم کنار دایی واسه کمک به شستن ظرفها که ...کلی هم سر به سر برادر بابابزرگم(آقا عمو) گذاشتیم که منو با دخترخالم آیناز که نوه خودشه عوضی گرفته بود!! بعد از اون همه ملاطفت و محبتی که با من داشتن و من هم متوجه قضیه بودم به بابابزرگم که با تعجب نگامون میکرد چشمک زدم و دو ساعت بعد که آیناز خانوم اومدن ...گفت سلام نازنین خانوم و سنگین برخورد کردنش با نوه اش بدون بوس و فشارهای آنچنانیش که واقعا تازه فهمیدم استخون خورد میکنه..اونو لو داد که آقا عمو تو سن 65 سالگی که سن زیادی هم نیس مارو _ بین بهت و تعجب بقیه_ اشتباه میگیره...!! شباهت نسبی با هم داریم....اما اون با اون بور با چشای سبزش و من با چشای سیاه!! درسته فامیلهای دور و دوستای خونوادگی یا اونایی که ما دوتا رو بعد ازدواج دیده بودن مارو اشتباه میگیرن..ولی...حساب کنید!!!واقعا پیری میتونه دردناک باشه!! البته خودشم گمانم کمی خجالت کشید..اما با شوخی و خنده برگزار کرد و ...و اینکه فک نمیکرده منم ممکنه با بزرگترها شوخی کنم.