رسیدم دوباره به تلخیها....مثه همیشه فاصله بین دو بدبختی چه کوتاه بود و داشتن احساسهای زیبا چه زود تمام شد...باز سردرد ناشی از ناراحتی و کلافگی ناشی از ناتوانی....تمام فریاد های فروخورده عالم در گلویم بغض میشود و انگار قرارگذاشته اند مرا به جای همه دل غمینان دنیا، خفه کنند....
مغزم همچنان فرمان میدهد مقاوم باش ...به راهت ادامه بده، برو، نایست ....سرت را بالا بگیر ...در نگاه مردمان سرخورده و سلانه راه نرو اما پاهایم با دلم دست به یکی کرده و به نشانه اعتراض و اعتصاب از فرمانبری عقل سرپیچی میکند....گامهایم آرام بر سر زمین برداشته میشود و فرود میاید انگار تازه به فکر افتاده که مبادا تحکم گامها سر زمین را بشکند....اینهمه سنگ زمانه بر سر هر کس میخورد شاید کمی درد زمین را میفهمید...
پله ها را به سختی بالا میروم و کنار میز منشی که چهره و صدای خشنش به زنها نمی ماند میایستم ...
-شما نوبت داشتی؟
- نگاه بی جان و رمقم را که میبیند کمی بی حوصله تر میگوید برای چه کاری اومدی
- به عادت همیشگی آرام حرف زدن هایم ٬مطلبم را در نزدیکی گوشش زمزمه میکنم...
بعد انگار کمی لحن صدایش را مهربان تر میکند و میگوید... منتظر بمان...
روی صندلی آبی رنگی که پنج شش تایشان به یک پایه متصل اند خودم را رها میکنم....به بیماران که در اتاق انتظارند نگاهی میاندازم....چون تازه وارد شده ام نگاهها روی من است ...سرم را پایین میاندازم....
خانوم منشی با صدای آزار دهنده اش داد که چه بگویم فریاد میزند ..اونایی که از قبل نوبت ندارن نشینن...نوبت نداریم...خانوم دکتر میخوان زودتر برن....
کتابی که در کیف داشتم باز میکنم و شروع به خواندن صفحات آغازینش میکنم....تا سرم را به چیزی گرم کنم و گذر زمان را احساس نکنم.
خانومی که کنارم نشسته با صدای آرام و شیرینی میپرسد...سونوگرافی برای جنین ضرر داره...من نگاهم را به سختی از کتاب برمیدارم و با کمی مکث همراه با فروخوردن بغضم میگویم...میگن...اما دکتر خودش بهتر میدونه اگه لازم نباشه نمی نویسه....
با حرکت سر و چشمها حرفم را تایید میکند.
چشمانم روی دو خط از کتاب خیره مانده و گوشم به خانومهای کناریم است که راجع به نوزادشان حرف میزنند و انتخاب نام و ... بغضم میگیرد و بلافاصله با خودم دعوا میکنم...حواست به مطالعه باشه...یعنی چی یه ربع روی همین یه خطی.....؟!!!!
گوشم را از آنها میگیرم و درگیر مطالعه میکنم خودم را...قهرمان داستان پرستار یک کودک است و در طی حادثه ای که برایش رخ میدهد متوجه میشود که یک ماهه باردار است...باز بغض میکنم...اشک در کاسه چشمم پر میشود باز با یادآوری زمان و مکان انگار به چشمم بر میگردد!
در شلوغی خیابان بین عابران بی هدف راه میروم و به صورت بعضیشان نگاهی میاندازم..از کنار بعضیها که رد میشوم زمزمه های نسبتا نامفهومی که گوش تیزم میشنودشان روی اعصاب خورد من راه میرود .آخ که چه قد دلم میخواهد حسابی از خجالتشان در بیایم..اما حیف آدم این حرفها هم نیستم..
به ایستگاه که میرسم سوار میشوم...کنارم یک خانوم است که بچه پنج شش ماهه ای در آغوش گرفته و با او حرف میزند....پسربچه موهایش کاملا کوتاه است و در دست مادر یک پرونده بزرگ پزشکی است ...در دلم نگران نوزاد میشوم..که نکند مشکلی دارد..سعی میکنم افکاربد را از خود دور کنم ..پیاده میشوم تا برسم به خانه دخترکی از در خانه میپرد بیرون ..مادرش هم پشت سرش هست....تا مرا میبیند با خنده و با زبان شیرینش به من سلام میکند...
هر چند لبخند زدن برایم سخت است ولی جوابش را با لبخند میدهم ...مادرش میخندد...به شیرینی و ادب کودکش



