تبليغاتX
نازنین گل یخ
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش!

رسیدم دوباره به تلخیها....مثه همیشه فاصله بین دو بدبختی چه کوتاه بود و داشتن احساسهای زیبا چه زود تمام شد...باز سردرد ناشی از ناراحتی و کلافگی ناشی از ناتوانی....تمام فریاد های فروخورده عالم در گلویم بغض میشود و انگار قرارگذاشته اند  مرا به جای همه دل غمینان دنیا، خفه کنند....

مغزم همچنان فرمان میدهد مقاوم باش ...به راهت ادامه بده، برو، نایست ....سرت را بالا بگیر ...در نگاه مردمان سرخورده و سلانه راه نرو اما پاهایم با دلم دست به یکی کرده و به نشانه اعتراض و اعتصاب از فرمانبری عقل سرپیچی میکند....گامهایم آرام بر سر زمین برداشته میشود و فرود میاید  انگار تازه به فکر افتاده که مبادا تحکم گامها سر زمین را بشکند....اینهمه سنگ زمانه بر سر هر کس میخورد شاید کمی درد زمین را میفهمید...

پله ها را به سختی بالا میروم و کنار میز منشی که چهره و صدای خشنش به زنها نمی ماند میایستم ...

-شما نوبت داشتی؟

- نگاه بی جان و رمقم را که میبیند کمی بی حوصله تر میگوید برای چه کاری اومدی

- به عادت همیشگی آرام حرف زدن هایم ٬مطلبم را در نزدیکی گوشش زمزمه میکنم...

بعد انگار کمی لحن صدایش را مهربان تر میکند و میگوید... منتظر بمان...

 روی صندلی آبی رنگی که پنج شش تایشان به یک پایه متصل اند خودم را رها میکنم....به بیماران که در اتاق انتظارند نگاهی میاندازم....چون تازه وارد شده ام نگاهها روی من است ...سرم را پایین میاندازم....

خانوم منشی با صدای آزار دهنده اش داد که چه بگویم فریاد میزند ..اونایی که  از قبل نوبت ندارن نشینن...نوبت نداریم...خانوم دکتر میخوان زودتر برن....

کتابی که در کیف داشتم باز میکنم و شروع به خواندن صفحات آغازینش میکنم....تا سرم را به چیزی گرم کنم و گذر زمان را احساس نکنم.

خانومی که کنارم نشسته با صدای آرام و شیرینی میپرسد...سونوگرافی برای جنین ضرر داره...من نگاهم را به سختی از کتاب برمیدارم و با کمی مکث همراه با فروخوردن بغضم میگویم...میگن...اما دکتر خودش بهتر میدونه اگه لازم نباشه نمی نویسه....

با حرکت سر و چشمها حرفم را تایید میکند.

چشمانم روی دو خط از کتاب خیره مانده و گوشم به خانومهای کناریم است که راجع به نوزادشان حرف میزنند و انتخاب نام و ...    بغضم میگیرد و بلافاصله با خودم دعوا میکنم...حواست به مطالعه باشه...یعنی چی یه ربع روی همین یه خطی.....؟!!!!

گوشم را از آنها میگیرم و درگیر مطالعه میکنم خودم را...قهرمان داستان پرستار یک کودک است و در طی حادثه ای که برایش رخ میدهد متوجه میشود که یک ماهه باردار است...باز بغض میکنم...اشک در کاسه چشمم پر میشود باز با یادآوری زمان و مکان انگار به چشمم بر میگردد!

در شلوغی خیابان بین عابران بی هدف راه میروم و به صورت بعضیشان نگاهی میاندازم..از کنار بعضیها که رد میشوم زمزمه های نسبتا نامفهومی که گوش تیزم میشنودشان روی اعصاب خورد من راه میرود .آخ که چه قد دلم میخواهد حسابی از خجالتشان در بیایم..اما حیف آدم این حرفها هم نیستم..

به ایستگاه که میرسم سوار میشوم...کنارم یک خانوم است که بچه پنج شش ماهه ای در آغوش گرفته و با او حرف میزند....پسربچه موهایش کاملا کوتاه است و در دست مادر یک پرونده بزرگ پزشکی است ...در دلم نگران نوزاد میشوم..که نکند مشکلی دارد..سعی میکنم افکاربد را از خود دور کنم ..پیاده میشوم تا برسم به خانه دخترکی از در خانه میپرد بیرون ..مادرش هم پشت سرش هست....تا مرا میبیند با خنده و با زبان شیرینش به من سلام میکند...

هر چند لبخند زدن برایم سخت است ولی جوابش را با لبخند میدهم ...مادرش میخندد...به شیرینی و ادب کودکش

من اما از آنها فاصله میگیرم و در دلم میگویم آآآهای بچه های عالم دست از دلم بردارید....
دو روز متفاوت..

حرفم نمیاد...خیلی خسته ام....هوای ساختمون سرد و هنوز سیستم گرمایی رو راه ننداختن از صبح روی صندلی  مچاله نشستم...اینترنت هم مرتب قطع و وصل میشه ... خوب اینایی که خوندید مربوط میشه به دیروزم...ولی امروز من پر انرژی ترم و سردم هم نشده..لابد میخوایید بدونید چرا...؟

صبح کمی دیر از خونه زدم بیرون....خونه از محل کار دوره و پیاده روی زیاد داره...تیکه اول پیاده روی به خاطر شلوغ بودن مسیر مثه یه خانوم متشخص میام تو مسیر تاکسیها...اما بعد از رسیدن به مسیر پیاده روی دومم که خودم کشفش کردم و مثلا یه مسیر میان بر و کمی خلوت تریه .....و نیس که امروزدیرم شده بود و خوشبختانه مسیر هم از همیشه خلوت تر بود...دوییدم.....وقتی میدوم از کارم خندم میگیره در واقع همزمان میدووم و میخندم!!!!!

آخه تصور اینکه مردم از دیدنم چه فکرایی ممکنه بکنن ، و ابرو بالا انداختنشون...چشای گرد و حتی دهنای بازشون که ممکنه حرفای خوشایندی ازش بیرون نیاد و ...و ...

حالا شما هم لبتونو نگزید که این چه کاریه...خودم حواسم هست که به محض رؤیت یه انسان بالغ که اولا بچه ( زیر ۱۷سال) نباشه و ثانیا خانوم نباشه بایستم و بشم همون خانوم متشخص ...البته در صورت عبور ماشین هم نمیشه دویید...

دلیل تا این حد شلوغ شدن مسیر اینه که ساعت کارم الان هشته اگه مثه قبلنا هفت بود ..خیلی خلوت تر میشد و میتونستم هر روز دوندگی کنم....و البته از این کسالت هر روزه خلاص میشدم...

 

- دیشب برای اولین بار برای دکوراسیون داخلی خونه یه نفر که در حال تغییر دادنش بود ، نظرمو گفتم...همه خوششون اومد و تموم وسایلو جابجا کردم...از نظر خودشون هم خیلی بهتر از قبل شد..خوب من به نظرم نباید تو خونه دیگران زیاد رو وسایل و محل قرار گرفتنشون نظر داد اما دیروز از پت و مت بازیشون خسته شدم و گفتم اصلا این چه کاریه...ببینید به نظر شما اگه مبلها و ناهارخوریو اینطوری قرار بدید...بهتر نمیشه!!!!!! از خودم متعجب شدم..و البته اونا هم متعجب شدن..

 

من و من

                               

یه جایی همصحبتی یکی با خودشونو خوندم...و یادم اومد چند ساله با خودم حرف نزدم ..با اینکه دلم میخواست با من حرف بزنم..نمیشد.به نظرم باهام قهر بود تا اینکه....

ساعت از یازده شب گذشته ،دلم برای آهنگهای قدیمی و مورد علاقم تنگ شده،صدای موسیقی توی گوشم میپیچه..حال همخونی کردن باهاشو ندارم ،وسط حال ولو میشم روی زمین ، چشامو میبندم و بدون اینکه از من خواسته باشم صداشو میشنوم...کمی دستپاچه ام...بهم میگه میخوام باهات حرف بزنم..دلم واست تنگ شده .از اون وقتی که باهات حرف نزدم اینقد عوض شدی که نمیشناسمت.بهش لبخند میزنم و یه حسی مسه مور مور یا قلقلک از نوک انگشتای پام شروع میشه و به قفسه سینه ام که میرسه ...تهی و رها میشم...تو فاصله چند سانتی منو میبینم دلم میخواد بغلش کنم اما نمیتونم عکس العملی نشون بدم ..از شرمی که دارم تو چشاش نگاه نمیکنم و منتظر میشم تا با هام حرف بزنه...کنار من به پهلو دراز میکشه...دستشو از شقیقه تا زیر گردنم نرم حرکت میده با اینکه سرش روی بازومه سنگینیشو احساس نمیکنم....لبشو میذاره کنار گوشم و میگه...نمیخوای نگام کنی حرفی بزنی؟  با خودم میگم یه آدم شرمنده چی داره بگه؟

 میگم : در حقت ظلم کردم.هیچوقت هم حماقتها و اشتباهاتم تموم نمیشن...متاسفم عزیزم.

از زیر چشم نگاهش میکنم ..دیگه نگاهش به من نیس به روبرو خیره شده ،انگار نمک روی زخمش پاشیدم چشاش پره اشکه. طاقت نمیارم...ﭼـــــــــــرا گریه میکنی؟ من چیکار کنم که غصه نخوری؟ میدونم اگه برای همه چیز منو ببخشی باز واسه اون اون اشتباه قدیمی و کهنه نمی بخشیم.ببین بهم حق نمیدی میدونم اما منم فک نمیکردم باهام کنار نیایی فک نمیکردم تا این حد رو حرفت پافشاری کنی.خودتم میدونی تا چند وقت به خاطر دل غمگین و مغرور تو گریه کردم،اما تموم نمیشه این قصه غصه های تو...میدونم الانم چته؟

در حالیکه صداش میلرزه با معصومیتی که دلم رو آزار میده میگه...تو فکر میکنی، که میدونی...تو میگی ببخشمت اما میخوای تا آخر عمر عذابم بدی همیشه میگی خوبی چون حال من برات مهم نیس.راحت پا میذاری رو دلم...تو از گذشت من سوء استفاده میکنی تو یادت میره در برابرم مسؤلی .

-           نه نه خودتم میدونیکه اینطور نیس..بی انصاف نشو..میدونی نیمی از غصه های من همینه که پا گذاشتن رو دل و احساس تو تا کجا ،چقدش انسانیه و خوبه؟ راستش نازنین تو خودتم دودلی قبول داری؟! من نمیفهمم چرا حتی وقتی باهات مشورت میکنم نمیدونم باید چیکار کنم؟ تا میام یه تصمیمی بگیرم میایی و بهم میگی بازم صبر کنم..یه فرصت دیگه بهشون بده...تو بگو من چیکار کنم.

-           اشکاشو که بی صدا میریزن روی بازوم احساس میکنم..خیلی حق به جانب میگه :خوب منم آدمم نمیتونم به خاطر خواسته ها و آرزوهای خودم ،دلیو بشکنم که مدعیه کسی جز من نداره!

-           من کلافه میشم..:بله .....بله .....خواهش میکنم وقتی گذشت و فداکاری میکنی بعدش با من سرسنگین نباش میدونی کی تا حالاس باهام حرف نزدی....راستش طاقت نمیارم اینقد باهام بی محبت باشی

-           با آرامش همیشگیش میگه ببین نازنین عزیزم من نیومدم دعوا کنم با شیطنت میخنده و ادامه میده بعدشم فقط جهت یادآوری میگم اونیکه این مشکلو درس کرد توی عقل کل بودی یادته چقد جلز و ولز کردم.

میدونم که راس میگه سکوت میکنم ...نگاهش منتظر یه حرفیه تا آروم بگیره...

-            خوب منم که میگم بهت ظلم کردم از بس که به این عقل نداشته ام اطمینان کردم و دل کوچولوی تورو ندیدم به این حساب که باهام راه میاد.مثه همیشه منتظرم تا منو ببخشی.

حرفی نمیزنه ...من انگار نگرانم تا چیزیو که از شنیدنش عاجزم بهم بگه...با عجله میگم میدونم چی میخوای بگی...خواهش میکنم هیچی نگو..!  منم مثه تو منتظرم منتظر....

- خیلی خوب اخماتو واکن...یه لبخند مهمونم نمیکنی ..از حرفش آروم میشم و یه نفس عمیق میکشمو و لبخند میزنم دستشو میبره توی موهام و با انگشتاش اونارو شونه میکنه...و من به عادت همیشگی خوابم میگیره... چشام سنگین میشه  و خیسی گوشه چشامو پاک میکنم همراه  با احساس رضایتی که از همصحبتی با من دارم بهش شب به خیر میگم.

                                              

مثبت اندیشی...

یه مدته از اطرافیان، از دوستانم، حتی از طبیعت سیگنالهای مثبت دریافت میکنم....یه تحولی تکان دهنده درونم رو به شکلی زیر و رو کرده که من نه منم و نه من منم...اونقدر که فک میکنم  همه چی برام تازگی داره...شاید بشه فهمید چرا برق نگاهم بعد از مدتها برگشته...یا چرا دیگه حوصله تکرار قصه های قدیمی رو ندارم...چرا دلم میخواد از آدم و عالم تعریف وتمجید کنم .

 سه روز پیش در حد مرگ غصه داشتم....طوری که فکر میکردم تموم این حسهای خوب ممکنه از وجودم بره بیرون و دوباره بشم همون آدم بی انگیزه ای که چون از خواسته هاش دوره با آدم و عالم قهره...اما میبینم گذشت زمان فقط عامل اون درد عظیم رو از بین برده ...واقعا نمیتونم توصیف کنم چه حال بدی داشتم..تا به حال به این بدی نبودم..2 شبانه روز لب به هیچی نزدم و اگر مهمان نمیومد شاید اعتصابم ادامه داشت.

 خوبه...کودک درونم هنوز هم مثه بچگیهاش اهل فراموش کردن و به بیخیالی زدنه...شاید این وسط 4 تا خاطره خوب هم قربانی بشه...اما مهم اینه که یه سری افکار گندیده و بد بو ..مثه بد دلی و کینه هم باهاشون از دلم میرن بیرون... همیشه از این اخلاقم بدم میاد که اهل تلافی و لجبازی نیستم ، از اون جهت که ممکنه آدم ساده ای به حساب بیام ، اما واقعا چی میکشن اونایی که ناخواسته این اخلاق رو دارن...حتما برای اوناست که میگن دل خوش سیری چند؟!....

این همه حرف زدم که بگم...هیچیم نیس...بهترم.. راستی مثبت اندیشی از نظر شما همون حذف اندیشه های بده یا اصلا نیندیشیدن یا اندیشیدن واقع بینانه با نکات مثبت و منفی ...؟

-          هنوزم محتاج دعای دوستانم..و هنوزم محتاج توجه خدا...(البته این هنوز... تا لحظه مرگ رو در بر میگیره!)

-     تا خدا هست و ما متوجه حضورش باشیم آرامش هست.....خیلی وسوسه ها هست که ممکنه ما رو به سوی خودش دعوت کنه و در صورت اجابت ما  آرامش ازمون دور شه اما قناعت تو هر نوع از احتیاجاتمون میتونه ناجی بشه!

دریچه مسدود