- از دیروز عصر گلو درد دارم...اونم از نوعی که صدامو تغییر داده و احساس خفگی میکنم. دلیلشم واسم روشنه...جمعه شب تو مراسم پایکوبی نوه عمو وعمه ام بودم..با توجه به جو حاکم که نمیتونستی فقط تماشاچی باشی ،و شور و هیجان مجلس نمیذاشت که کسی آروم بشینه٬ موقع برگشتن به خونه سرما خوردم.امیدوارم طولانی نشه ٬حوصله مریضداری ندارم.
- تموم احساسهای خوب و بد این دنیا به یه لحظه محبتی که تو رو به سمت کسی بکشونه تا با تموم وجود در آغوش بگیریش نمی ارزه و کمی بهتر از اون وقتیه که اون این محبتو به تو داشته باشه.
- منم و دلی که اینروزها شکننده اس...با دلی که با زحمت تیکه هاشو کنار هم نگه داشتم دارم مدارا میکنم تا با حرکات دیگران که عمدی نیس و خودم میدونم که طبیعیه ، دنبال بهونه نگرده. اونوقته که اشکهامو پشت سد پلک نگه میدارم ودر اولین تنهایی رهاش میکنم. واقعا آدمها به تنهایی نیاز دارند. مخصوصا اگه مثه من واسه غرورشون ارزش قائل بشن و بیزار از ترحم دیگران باشن. 
تو همین حال و هوا، قرآنو باز میکنم ، دوست از سلیمان میگه که نعمتها و رحمتهای زیادی بهش داده به خاطر رجوع فراوان به خداوند(یاد دوست) از اسبهایی که به اون حضرت عطا کردو بعد که اونارو ازش پس گرفت به خاطر درخواستهای سلیمان باد صبا به فرمانش دراومد...شاید ارتباطاشو بشه فهمید، از دست دادن یه نعمت داشتن یه نعمت بزرگتر... بعد از ایوب میگه اونم بعد از تموم شدن بدبختیها و رسیدن به آسایش..از بخشیدن میگه و از عمر دوباره ، به تعبیر شخصی من خداوند داره یه عده از بنده هاشو که نا امید شدن با بشارت دادنها صدا میکنه..اما دلیل نا امیدیهامون و کم آوردن هامون مشخص نیس از چی نشات میگره...به این فکر کردم که وقتی سالهای سال گذشته حکایت صبر ایوب ، اول شیرینی عمر دوباره یافتن رو به یادمون میاره با اینکه میشه به یاد آورد ، که لحظه های صبوری اون هم خیلی سخت بوده..یا سلیمان که بنده ای همیشه به یاد خدا بوده مطمئنا تلخی از دست دادن ها و باز درخواستهای مکررش از خدا باعث شده اون پادشاهی بی نظیر رو داشته باشه ولی اغلب با گفتن اسمش پیامبری در ناز و نعمت و امکانات فوق العاده رو به یاد میاریم.. تا اونجایی که از خودم خبر دارم همیشه قسمتهای خوب قصه ها رو دوس داشتم و به مصائبش گذرا نگاه کردم و شیرینیهاشو به تکرار خوندم ، ای کاش میشد راجع به خودمون هم اینطور باشیم ..همینکه به سرگذشت شخصیمون فک میکنیم میریم سراغ تلخیها و فراموش میکنیم شیرینی هم بوده ...البته نمیتونم جمع ببندم...شاید همه هم مثه من نباشن.
از حضور همتون تشکر میکنم.


، در حال عبور از پیاده رویی هستم که نزدیکیه خوابگاهه ویه پراید وایمیسه و متعجب از اینکه این همه آدم(دانشجو) چطوری تو این ماشین جا شدن ، صدای خنده بچه ها منو یاد خاطرات دانشجویی خودم می اندازه...کم مونده وسط خیابون از خنده ولو شم
...خلاصه 7 تایی هر جوری بود چپیدیم تو ماشین و تموم راهو خندیدیم البته اول به هوس خام راننده هه بعدشم به وضعیت خودمون...نسرین تقریباً رو پامون نشسته بود و هر از چند گاهی میگفت اینقد نخندین سر من میخوره به طاق...شانس آوردیم مسیر طولانی نبود والا حتما یکی دوتا جانباخته داشتیم..کلی روی این موضوع تیتر روزنامه زدیم و خندیدیم...گمونم مشعوفترین خاطرم از دوران دانشجویی همین روز و همین خاطرست....بچه های خوبی بودن..حیف ناگهان چه زود دیر می شود.

