تبليغاتX
نازنین گل یخ
دوست

- از دیروز عصر گلو درد دارم...اونم از نوعی که صدامو تغییر داده و احساس خفگی میکنم. دلیلشم واسم روشنه...جمعه شب تو مراسم پایکوبی نوه عمو وعمه ام بودم..با توجه به جو حاکم که نمیتونستی فقط تماشاچی باشی ،و شور و هیجان مجلس نمیذاشت که کسی آروم بشینه٬ موقع برگشتن به خونه سرما خوردم.امیدوارم طولانی نشه ٬حوصله مریضداری ندارم.

 

- تموم احساسهای خوب و بد این دنیا به یه لحظه محبتی که تو رو به سمت کسی بکشونه تا با تموم وجود در آغوش بگیریش نمی ارزه و کمی بهتر از اون وقتیه که اون این محبتو به تو داشته باشه.

- منم و دلی که اینروزها شکننده اس...با دلی که با زحمت تیکه هاشو کنار هم نگه داشتم دارم مدارا میکنم تا با حرکات دیگران که عمدی نیس و خودم میدونم که طبیعیه ، دنبال بهونه نگرده. اونوقته که اشکهامو پشت سد پلک نگه میدارم ودر اولین تنهایی رهاش میکنم. واقعا آدمها به تنهایی نیاز دارند. مخصوصا اگه مثه من واسه غرورشون ارزش قائل بشن و بیزار از ترحم دیگران باشن.

تو همین حال و هوا، قرآنو باز میکنم ، دوست از سلیمان میگه که نعمتها و رحمتهای زیادی بهش داده به خاطر رجوع فراوان به خداوند(یاد دوست) از اسبهایی که به اون حضرت عطا کردو بعد که اونارو ازش پس گرفت به خاطر درخواستهای سلیمان باد صبا به فرمانش دراومد...شاید ارتباطاشو بشه فهمید، از دست دادن یه نعمت داشتن یه نعمت بزرگتر... بعد از ایوب میگه اونم بعد  از تموم شدن بدبختیها و رسیدن به آسایش..از بخشیدن میگه و از عمر دوباره ، به تعبیر شخصی من خداوند داره یه عده از بنده هاشو که نا امید شدن با بشارت دادنها صدا میکنه..اما دلیل نا امیدیهامون و کم آوردن هامون مشخص نیس از چی نشات میگره...به این فکر کردم که وقتی سالهای سال گذشته حکایت صبر ایوب ، اول شیرینی عمر دوباره یافتن رو به یادمون میاره با اینکه میشه به یاد آورد ، که لحظه های صبوری اون هم خیلی سخت بوده..یا سلیمان که بنده ای همیشه به یاد خدا بوده مطمئنا تلخی از دست دادن ها و باز درخواستهای مکررش از خدا باعث شده اون پادشاهی بی نظیر رو داشته باشه ولی اغلب با گفتن اسمش پیامبری در ناز و نعمت و امکانات فوق العاده رو به یاد میاریم.. تا اونجایی که از خودم خبر دارم همیشه قسمتهای خوب قصه ها رو دوس داشتم و به مصائبش گذرا نگاه کردم و شیرینیهاشو به تکرار خوندم ، ای کاش میشد راجع به خودمون هم اینطور باشیم ..همینکه به سرگذشت شخصیمون فک میکنیم میریم سراغ تلخیها و فراموش میکنیم شیرینی هم بوده  ...البته نمیتونم جمع ببندم...شاید همه هم مثه من نباشن. 

از حضور همتون تشکر میکنم.

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

آدما حتی وقتی متعلق به پرهیاهو ترین و پرانرژی ترین خونواده ها هم که باشن گاهی احساس بد تنهایی سراغشون میاد احساس اینکه هیچکی دستشونو نمی گیره...احساس اینکه تو آسمون پر ستاره یه ستاره هم نداره.....آره سخته حسش حس تلخیه....آدمو به بم بست میکشونه.....ممکنه برای هر کسی این حالت پیش اومده باشه..اما اینو میدونم خیلیهاش درگیریهای عاطفی و روحیه...اما وقتی همه برات اشک تمساح میریزن و دایه مهربون تر از مادرمیشن مثلا میخوان بگن از شما عزیز تر تو کل اقوام هیچکی نیس ..همونا، همونا که خیلی طول نمیکشه تا ظاهرسازیهاشون رو بشه...نمیدونم چطور روشون میشه تو چشات نیگاه کنن و دوباره همون خذعبلات و لات و الات رو تحویلت بدن انگار نه انگار که هر وقت خبر دار شدن ممکنه به کمکشون نیاز داشته باشی خیلی آرومو و موذیانه خودشو ازت دور کردن ..

از جاش بلند میشه میاد کنارم میشینه ، ببین باباجان(چون همسن بابامه ...منو اینطوری صدا میکنه)!! قربونت برم....ما مشکلمون اینه که چرب زبونی بلد نیستیم!!!!! -( یکی نیس بگه تو جز زبون چی داری؟ شرف؟!! مردونگی؟!! آقایی؟!! راستگویی؟!! جوونمردی؟!! رو راستی؟!! دلپاکی؟!! حیف از اون خاله ام که زن تو شد... واقعا هر چی بگم کم گفتم...به زور خشممو فرو میخورم...) -   الهی فدای اون چشای سیاهت بشم (!!!) کی دیگه واسم مثه تو و نیما میشه....؟! من اگه هر روز میام بهتون سر میزنم از بس بهتون علاقه دارم...الانم ببین..(تکیه کلامشه) من از کسی خوشم نیاد پا تو خونش نمیذارم...

-     آره ! ما هم دوستون داریم فقط حیف که شما هیچوقت دست یه پسرتونو نگرفتید...اونه که دل پری ازتون داره...مطمئن باشید کسه دیگه ای هم نمیتونه جای اونو براتون بگیره...شما که ماشالله وضعتون بد نیس که اگه میخواستید جور دیگه ای محبتتونو نشون میدادید.

-     خودشو بهم نزدیک میکنه عصبی شده معلومه....دستشو میذاره رو زانوم ...ببین باباجان من یه پسر دارم...هر وقت من بش نیاز داشته باشم باید کور شه بیاد و کمکم کنه!!

من فنجونا رو بهونه میکنم در حالیکه برشون میدارم ، بلند میشم تو همون حالت هم میگم : اون شاید بیاد و بهت کمک کنه اونم فقط به خاطر خدا!! نه از صدق دل و محبتی که داره...اما عروست که مجبور نیس....هس؟  خودتونم میدونید هر رشته ای به جز رشته محبت پاره میشه اونم از زنش بیشتر محبت دیده تا از شما....ببینید تا وقت هس و فرصت دارید کاری بکنید...من وظیفه ام بود یه حرفهایی رو بگم...هم به خاطر اون هم شما.

دنیا بازی زیاد داره ، ممکنه هر نیازمندی رو بی نیاز کنه یا هر بی نیازی رو نیازمند...چون به نظرم مهمترین روز مبادا ، روزای پیریه...آدما درس مثه بچه ها نیاز به مراقبت و دلسوزی پیدا میکنن...چیزی که منو همیشه میترسونه...

 

- این عنوانی که واسه پست گذاشتم..دیروز سر قضیه مشابه همین مورد اول پست٬یه هو اومد تو ذهنم!

مشکل اینه که یه جای توکلمون به خدا ایراد داشته که الان خدا دست از یاری ما برداشته! یا اینکه هنوز هم از روی میل زیاد ۲۰-۳۰ تا از کوزه های ما رو شکسته و هر روزم به ما مایلتر میشه ..خدایا شوخی کردم به دل نگیر...

ماجراهای یه روز پاییزی

هوای سرد اتاق مجبورم میکنه تا بعد از نوشیدن یه چای داغ با حوله برم زیر پتو....پلکهام سنگین میشه و میرم تو دنیای رویاهای سبز و رنگی که با صدای زنگ تلفن یه هو پرت میشم بیرون...قلبم به تپش افتاده ، به سختی نیم خیز میشم و گوشی رو برمیدارم...وقتی گوشی رو میذارم دلم میخواد بازم بخوابم اما صدای پشت گوشی بهم گفت 20 دقیقه دیگه میاییم دنبالت...پتو رو کنار زدم تا سرما انگیزه بیدار شدن بهم بده چند دقیقه بعد زانو بندمو هم بستم به زانوهام که دردش تموم زمستون مثه یه اخطار تمام وقت میمونه...با بی میلی و بی هدف راه میفتم تو خونه اما نمیدونم باید چیکار کنم یا چیکار نکنم فقط میدونم که نباید دوباره بخوابم ،میشینم رو مبل از بی حالی دوباره دراز میکشم. نگاهم به ساعته که با عجله میگذره سرعتش از من بی حال خیلی بیشتره ، حس رقابت باهاش باعث میشه به خودم نهیب بزنم..پاشو تنبل ، چرت زدن بسه...واسه برنامه ریزی جلو آینه وامیستم و به خودم میگم...الان چیکار باید بکنی؟...با دیدن آشفتگی و چشای خستم به خودم میخندم و میگم آخی دلم سوخت واست ، تازه میخوای بری کمک؟ اونم چی اسباب کشی...!!! خوب حالا مثه یه دختر خوب زود برو حاضر شو! ...

صدای زنگ خونه و زنگ موبایلم همزمان باعث میشه با عجله و بدون پوشیدن لباس گرم برم بیرون. بهشون سلام کردم و نشستم تو ماشین. همزمان گفتم:اااااه یادم رفت سویشرتمو بپوشم. سینا گفت : خوب ایستادیم برو، برش داربیا. ابروهامو تو هم میکشمو و با بی میلی میگم ولش کن بریم٬ سردم نیس.از تو آیینه نگاهم میکنه و میگه حالا خسته بودی نمیومدی ٬ ابروهامو بالا میندازم و چشامو به علامت تعجب گرد میکنم وبا شیطنت میگم:حالا ببین که بیشتر از بقیه کار ازم برمیاد یا نه؟

وارد خونه که میشم آیناز رو لابلای وسایل میبینم که دنبال چیزی میگرده با دیدنم کارو رها میکنه و به سمتم میاد ٬ دستامون تو هم گره میخوره و احوالپرسی و تبریک و خسته نباشی. خیلی خوشحاله با اینکه خونه واسه خودشون نیس اما چند سالی میتونن بدون پرداخت رهن و اجاره بشینن.  منم جای اون بودم تو دلم قند آب میشد.

ماجرای جابجا کردن وسایل با همه بگو و بخند ها و مسخره بازیها و طرح دادن ها و به قولی کذت بازیهاش بدون ذره ای احساس خستگی تا ساعت 12:30 طول میکشه....

ساعت 12:30 تازه متوجه شدم چقد خسته ام...تموم بدنم درد میکنه کمی خودمو کش و قوس میدم و زیر پتو جابجا میشم ، برخلاف چند شب بیخوابیم...خیلی زود پلکهام سنگین میشه و میرم تو دنیای رویاهای سبز و رنگی که با....

پیچک خاطرات

ببین عزیزم مجبور نیستی از حسی حرف بزنی که تو قلبت نیس٬ میشه از حرفا و حرکات آدما مخصوصا نگاهشون فهمید تو دلشون چی میگذره ...ولی خوب گمونم من ازت خوشم میاد...از لحن حرف زدنت میخندم گاهی از دیوونگیهات نگران یا عصبانی میشم ، اما حتی همون موقع ها ، وسط همه حسهای مختلف ممکنه از یادآوری حرفات نیشام بسته نشه.

یادمه دفعه آخری که!!  بهم گفتی وقتایی که با تو کل کل میکنم اینقد میخندم که فکم درد میگیره...به نظرم احساسمون خیلی به هم نزدیک اومد . من همیشه واقع بینم بین حس خوش اومدن با دوست داشتن با خیلی از عناوین مقدس که که گاهی نابجا ازشون استفاده میشه ، فرق زیاده ..... حالا اون وسط کدوم اخلاق من باعث میشه منو مامان صدا کنی نمیدونم...تو که سهله گنده تر از تو هم گاهی به شوخی بهم گفتن مامان... می سازیم دیگه..!!!! آبجی هم نه مامان!!! تو قحطی گوشت چغندر هم سالاره...یا همون گرگ از ناتوونی دستش به گوشت نمیرسه دیدی گشنیز میخوره...نه چیزه...اصن دنبالشو نگیر...

در حالیکه اینفکرا از ذهنم میگذره و لبخند ژکوندی هم بر لبانم نقش بسته، در حال عبور از پیاده رویی هستم که نزدیکیه خوابگاهه ویه پراید وایمیسه و متعجب از اینکه این همه آدم(دانشجو) چطوری تو این ماشین جا شدن ، صدای خنده بچه ها منو یاد خاطرات دانشجویی خودم می اندازه...کم مونده وسط خیابون از خنده ولو شم  ...تو یه اتاق ۷-۸ نفره بودیم...شلوغ ترین اتاق خوابگاه همه رو عاصی میکردیم...نسرین،مینو،فائقه، محبوبه،زهرا،سمیه،نازنین...یه روز بهاری بود گمونم نزدیکای دانشکده یه ماشینی به نیت مزاحمت واسه نسرین بوق زد و وایساد..اونم مثه همیشه شیطنتش گل کرد و درجلوی ماشینو باز کرد و به ما که 10-15 قدمی باهاش فاصله داشتیم ا شاره کرد سوار شین دونفر جلو نشستن بعد نسرین در عقب هم باز کرد یکی یکی سوار شدن ، منو زهرا موندیم...به محض اینکه نسرین نشست تو ماشین گفت شما هم بیایید جا میشیم...خلاصه 7 تایی هر جوری بود چپیدیم تو ماشین و تموم راهو خندیدیم البته اول به هوس خام راننده هه بعدشم به وضعیت خودمون...نسرین تقریباً رو پامون نشسته بود و هر از چند گاهی میگفت اینقد نخندین سر من میخوره به طاق...شانس آوردیم مسیر طولانی نبود والا حتما یکی دوتا جانباخته داشتیم..کلی روی این موضوع تیتر روزنامه زدیم و خندیدیم...گمونم مشعوفترین خاطرم از دوران دانشجویی همین روز و همین خاطرست....بچه های خوبی بودن..حیف ناگهان چه زود دیر می شود.

- سحر رو هم که الان ۴-۲۳ روزشه دیدم...تپلی سفید مامانی 

- اشکم اومده دم مشکم اراده کنم ...بی اراده(!!!!) میچکه.توجه دارید عمق فاجعه رو که!!

- به برکت ندا.ح جان این اسمایلی خوشکلا رو یافته و به وفور استفاده کردم...