تبليغاتX
نازنین گل یخ
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
                  

          این صدای طپش قلبم نیست                   در نهانخانه دل سینه زنی است.

                

ایام سوگواری سرور آزادگان امام حسین (علیه السلام) و حضرت عباس و یارانش رو به شیعیان تسلیت میگم.

      

انشالله بتونیم پیرو آنحضرت باشیم...

- باز هوای دلم ابری و گرفته است...اما بارونی در کار نیس٬ مضطرب و مستاصل ٬ زودرنج ...پناه برده به اندرونی و سری که از سنگینی بر روی زانویم تکیه داده ام ...در مقابل نگاه پرسشگر دیگران سر به زیر و ساکت...صدای ضربه های ساعت انگار٬ زخمه تار دلِ کوک شده من است....و آهنگ حزینی در درونم طنین انداخته...مناسبتی هم پیدا کرده با این ایام...

- لیلا میگه میخوام برم نجف و کربلا..میگه برام دعا کن مقدماتش زودتر جور شه...اونجا از جلوی ضریح حضرت عباس بهت زنگ میزنم گوشیو روبروی ضریح نگه میدارم ٬ هر چی میخوای خودت بگو و دعا کن...

گفتم:اشکمو در آوردی ٬هواییم کردی..حالم به قد کافی گرفتس٬ خودمو که تو لحظه ای که گفتی میذارم...زبونم بند میاد باور کن یادم میره واسه خودم چی میخواستم...گمونم برای تو و بقیه دعا کنم شایدم گریه امونم نده...!!

دوستای خوبم شما هم واسه من و لیلا دعا کنید...

لالا لالا٬ نخواب دنیا خسیسه                          

              واسه کمتر کسی خوب مینویسه

                            یکی لبهاش همیشه غرق خندس        

                                          یکی پلکاش تو خوابم خیس ِ خیس ِ

برف!

8-9 روز دیگه...باید دندون رو جیگر بذارم...اونم چه جیگری...اصلا دیگه جای دندون ندارررره!! دل تو دلم نیس... به دل کوچولوی بیچاره ام اجازه نمیدم با رویاهاشو و برنامه های بلند پروازانش منو و خودشو هوایی کنه...تحت مراقبتهای شدید امنیتیه..خدا خودش منو خوب میشناسه که گاهی چقد بد میشم...اگه هزار نفر هم جمع شن تا دلمو از دستم نجات بدن و آزادش کنن ..مثه تلاشهای مامانم و خیلی های دیگه واسه رهاییم از چنگال ناامیدی بازم راضی نمیشم ...خوب طفلی دلم میدونه که بدشو نمیخوام...میدونه که دفعه پیش هر چی بلا اومد سر اون اومد ..واسه خوش خیالیهاش.. هیچکی نبود ببینه که چطور خودشو به آتیش کشیده بود ...

جالبش اینه که وقتی تو هوشیاری نمیرم سراغ رویاهام تو خواب خودشون میان سراغم...از لحظه  ای که  چشامو میذارم رو هم با منه...حتی وقتی از خواب میپرم و دوباره میخوابم دوباره پیشمه. به نظر خودم که عجیبه!

هوای برفی و سرد ..بالاخره چشممون به جمال برف روشن شد...لابد الان همتون میگید مگه این کجای این کشوره که تا امروز برف نباریده ..خوب برف اومد ها اما همش یه کوچولو..اصلا زمین سفید نشده بود مثه امروز صبحیه...خوشحال از اینکه برف اومده زدم بیرون...از همون قدمای اول میشد فهمید٬ این برف از اون برفای نرم و حریری نیس ..که سریع آب بشن...حالت یخ زده بودن و مرتب روشون سر میخوردم..البته شانس آوردم که تا اینجا رسیدمو و زمین نخوردم...اتفاق جدید دیگه اینکه ، امروز با اتوبوس اومدم و دیر رسیدم و چاره ی دیگه ای هم  نداشتم..امروز هم از اون روزای خنده بود البته تا حالاش..همه (از جمله خودم )چند قدم راه میرفتن یه قدمو تو هوا معلق بودن. ببار ای برف ..... ببار ای برف...

ببار اي برف سپیدش کن زمين خاکي من را

       ببار اي برف سپيدش کن سياهي هاي قلبم را

           که شايد بار ديگر باز سياهي ها برون آيد ز قلب تيره و تارم

 ببار اي برف سياهي را بکن پنهان به زير خود

.

.

.

 ببار اي برف وجود کهنه ي من را ببر از ياد و از دنيا

                سپيدي را براي ياد من بکارش باز در دنيا

                     تو پنهان کن سياهي را ميان کوله باره خويش

                            به زندان افکنش تا باز سپيدي ها برون آيند

ببار ای برف.... ببار

- نمیدونم شعرش از کیه، چند بیت از این شعرو خودم حذف کردم به خاطر اینکه "سپيدي را مکن باور" که تو این چند بیت بود رو دوس نداشتم...دوس دارم سپیدی هارو باور کنم، شما چطور؟

غرغر ٍ سکوت

با عجله راهروهای تودرتو رو پشت سر میذارم و خودمو به محوطه میرسونم...انگار از در پشتی اومدم بیرون آخه اینجا برخلاف قسمتهای دیگه خلوته ، دم در یه پراید نقره ای وایمیسه..حوصله منتظر تاکسی موندن رو ندارم مسیرمو میگم ، نگام که بهش میفته پشیمون میشم...میگه مسیرم نمیخوره اما میرسونمتون!! ازش فاصله میگیرم و زیر لب غرولند میکنم  ، هنوز وایساده.... مثه همیشه منزجر و دلخور و کلافه از این برخوردا ، فاصلمو بیشتر میکنم..... اَه..هیچ تاکسی وانمیسته ...یه مسیر کوتاهترو انتخاب میکنم....از تاکسی که پیاده میشم یادم میاد باید دارو بگیرم...تا داروخونه راهی نیس...پیاده میرم...دارو رو از پیشخون برمیدارم و میام بیرون به ساعتم نگاه میکنم . پونزده دقیقه وقت دارم تا تموم شدن مرخصیم..هوس پیاده روی میکنم...اونم تو حاشیه پارک ...حالم گرفتس...آروم زمزمه میکنم  اِرحَم...یا ربّ ارحم...یا رب ارحم عبدک ضعیف..

اشکم جاری میشه...دیگه دسته خودم نیس...نمیدونم چرا وقتایی که اینجور گریم میگیره، گریه ای که دیگه از دست من خارجه ، دلم "اونو" میخواد ، در حالیکه اون بود که اغلب پیش من درد دل میکرد گمونم کل ماجراهای زندگیشو ، عشقاشو ، دوستاشو ، اقوامی که  براش مهم بودن ..و..برام تعریف کرده بود..حتی مسایل خصوصی شو هم بهم  میگفت و من سنگ صبور بی عاطفه ای بودم البته سعی میکردم کمکش کنم...فقط برای اینکه دوس داشتم اگه یه روزی منم تو چنین شرایطی بودم ، دیگران باهام همین برخوردو داشته باشن ... اصلا.... نمیدونم چرا با اینکه از هیچ لحاظی بهش اعتماد نداشتم، و اون موقع ها درد دلامو با اون نمیگفتم ؛ الان تو اینطور مواقع دلم شونه های پهن و بزرگ اونو میخواد از احساس دوگانه ام نسبت به اون لجم میگیره...اشکامو تند تند قبل از رسیدن عابرایی که از دور میبینمشون پاک میکنم . یه نفس عمیق آه گونه از دست دلم میکشم و با ماسک لبخند و آرامش وارد محل کارم میشم...و یه روز پرکار رو پشت سر میذارم همراه با استرسی که نمیدونم مدتش از 2 هفته به یه عمر تبدیل میشه یا نه!!

 

دیروز به زهرا دوست دوران دانشجوییم زنگ زدم که تولدشو تبریک بگم ..متوجه شدم تولد سمیه است نه اون!! .هر دوشون دی ماهی هستن...بعد زنگ زدم به سمیه اونم بعد ۴-۳ سال....داشت پس میفتاد..که چطور یادت مونده...چطور شد زنگ زدی..گفتم اینروزا دلتنگم ٬ دلتنگ روزای خوب و دوستای خوب ...اول با پسرش صحبت کردم....۵ سالشه.اگر میخوای ارزش ۵ سال رو بدونی از مادری بپرس که یه بچه  ۵ ساله رو با اشتیاق میبره مهد و برمیگردونه٬ خانوم خانوما همیشه به من میگفت تو از همه مون زودتر ازدواج میکنی..از همه هم زودتر مامان میشی..از اون مامانا که بچه های لوسی دارن!!! ولی حالا !!! ..وقتی باهم گفتیم و خندیدیم تازه یادم اومد چقد خنده هاشو دوس داشتم..

سلام

میلاد امام هادی ( علیه السلام )و عید غدیر رو به همه تبریک میگم!

فریاد درد

آآآآآآآآآآه.... قد هزار بغض فریاد دارم

فریادهای شکسته در گلو که با وعده گلستان شدن آتش هم ، راضی و آرام نمیشود.  

با هول دیدن شکافتن دریاها و شق القمر هم خیال سکوت ندارد ....

حتی وحشت دیدن زنده شدن مردگان هم نمیتواند ساکتش کند  ....یا انداختنش وسط طوفان نوح یا فرستادنش زیر باران  سنگهای ابابیل... حول روز رستاخیزو ..به این امید که ترس ساکتش کند اما باز آرام نشد.

وعده بهشت به او دادند ..بی تاب شانه بالا زد و خود را به در و دیوار کوفت...پر و بالش زخمی بود ، دیدنش در آن حال و تلاش مذبوحانه بی نتیجه اش برای از بین بردن بغضی که رها نمیشد، دل هر بیننده ای را به درد میاورد.

برای مهار امواج سهمگین غمها به اندیشه نشستم..و در سکوت، ندایی درونی و ملکوتی ما را به خود خواند ٬ انتظارش را میکشیدم ٬ بغضم شکست و اشکهایم امان از من گرفتند و به سان کودکی که خود را در آغوش مادر رها میکند و به آرامش میرسد در جوار یادش و در طلب رضای او آرام گرفت....زیر لب آرام طوری که خودم و خودش بشنود گفتم دوستت دارم ...عاشقت هستم ...بغض های نا آرامم به جای رهایی در فریاد در اشکهایی گرم و لطیف بر گونه ام نشست و تمام بی تابیها و گله مندیهای طلبکارانه  به یکباره به محفلی از می ناب و معشوق بکام و دل سرخوش بدل شد....چه کودک تخصی بسیار وعده ها به او دادم اما بهانه جویی کرد..ولی به یادی و به وصالی کوچک دل خوش شد ...آری ، کودکم راست میگوید...هر که دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روزگار وصل خویش...

بنده وعده هایت نیستم خدای مهربانم

بنده ترسان از خطر هم نیستم....

بنده عاشقت هستم که قهر و غضبت دلم میشکند و تاب نمیارد کم توجهی تو را و در باورم نمیگنجد که تن و روح شکننده  و ضعیفم را شکنجه کنی و صدای دوستت دارم ها را نشنوی....

نه بازرگانم که با تو معامله کنم و نه برده ای بی چون و چرایم....عاشقم و به رسم خویش دوستت دارم...حتی اگر دوستت دارم هایم بهانه جویی از لحظه ای بی  تو بودن باشد. میخواهم بنده ای آزاده باشم برای آزاده ترین و بهترین و یگانه پروردگار بی همتایم و میدانم تو نیز دوست میداری . 

 

- اینم یه جورایی حرف خودم از زبون یه شاعر (که نمیدونم کیه؟)

 

هنوز روی درختا، فقط جای کلاغه
گلا پرپرن ای وای
یه دیوونه تو باغه
دلم یه گله آتیش
تنم کوره داغه
ولی تو همه دنیا
دریغ از یک چراغه
دریغ از یک چراغه
ازون گوشه دنیا
به این گوشه رسیدم
نگین دنیا قشنگه
قشنگیشو ندیدم
هنوز غم تو وجودم
عذاب سینه سوزه
نگین گریه رو بس کن
نگین دنیا دو روزه