هوای نسبتا سرد اتاق باعث میشه کمی بیشتر فرو برم زیر کرسی وای چه لذتی داره خوندن شعر تو این حال....من دارم زمزمه میکنم...زمان انگار همونجا متوقف شده هیچی از قبل و بعد اون شب یادم نمیاد.....رسیدم به یه شعر از مهدی سهیلی.....
لذت زمزمه اش و رفتن تو رویاهای لطیف....نگاهمو رو لبخند مهربون مادربزرگ ثابت میکنم....چقدر ناز خوابیده...با گونه های برجسته مهربونش..با پوستی که توی سن 80 سالگی هنوز هم براق و صافه!! و چروکهای کمرنگ دور چشمش و چند خط موازی گوشه لبهای قیطونیش، تو خواب هم لبخند میزنه.....از رویاهام میام بیرون و محو صورت دلنشین اون میشم...چند دقیقه نگذشته یاد خواب چند شب پیشم میافتم و یه هو ته دلم خالی میشه نکنه تعبیر خوابم........نکنه مادربزرگ دیگه چشاشو ...؟!
یه هو نیم خیز میشم و تو همون حالت و در حالی که سعی میکنم آرامشمو حفظ کنم آروم صدا میکنم ننجون.....ننجووووووووون.......چشماشو باز میکنه و میگه : ای جووون!!
یه نفس راحتی میکشم از دست خودم عصبانی میشم که فکرای بیخود زده به سرم و اونو از خواب ناز بیدار کردم.... دارم دنبال یه حرفی میگردم واسه گفتن...که خودش گفت چیه گرسنه شدی....پاشو شامو بیاریم. منم میگم باشه و ..
نمیدونم چقد این خاطره که میشه گفت آخرین با هم بودنمون بود رو تو ذهنم تکرار کردم...زنگ صداش ، چهره دلنشینش و خاطراتی که از زندگیش تعریف می کرد و اینکه چطور از یه زندگی مرفه و ثروت و از همه بدتر محبت پدربزرگی که ما ندیدیمش محرو م شده و خاطرات مرگی تلخ که باعث شد 28 سال بدون اون و تنها زندگی کنه و قصه صبوری هاش....از نگرانیش میگفت و اینکه خانواده ای داره که همه عمر درازی دارن و اینکه چرا اینقد دوریش از پدربزرگ طولانی شده ، میگفت چند بار تو خواب دیدم وقتی میخوام برم پیشش بهم میگه کجا میایی ٬ بچه ها هنوز بهت احتیاج دارن!!! ..............و ترس من از نبودن اون که نتونست جلوی اتفاق 2-3 روز بعدو بگیره!
تا چند سال از 13 بدر بدم میومد...از عید هم همینطور.....دیگه هیچی مثه قدیما نشد. آدما ناگریزن از رفتن و ...رفتن هر کدومشون ، مثه گم شدن یه تیکه از پازل دوست داشتنیه زندگیمونه.
درسته که مادرم هم میتونست، مثه خیلی از زنهای دیگه از مادربزرگم که مادرشوهرش بود، بد بگه..اما علاقه بیش ازحد ما و همینطور بی آلایشی هاو خوبیهای مادربزرگ باعث میشد مادرم همیشه بگه مادربزرگت درک بالا و روح بزرگی داره و البته با اون سن و سالی که داشتن اصلا مثه بعضی از پیرزن و پیرمردا خسته کننده نبود...هنوز همه کاراشو خودش انجام میداد و دست از کار و فعالیت برنمیداشت،این حرفا و تعریفا واسه بعد رفتنش نیس ، همیشه این حس خوبو نسبت بهش داشتیم ، زیاد بهش سر میزدیم و وابستگی ها هم زیاد بود و عجیب نبود که بین 28 تا نوه و 30-40 تا نتیجه خونواده ما نورچشمیهاش باشیم، با اینکه امسال 10 سال از نبودنش میگذره اما هنوووووووز توی همه این گیر و دارها و آشفتگیهای زندگی یه گوشه دلم و یه گوشه خیالم برای اونه، بگذریم که توی خوابم هم زیاد سراغم میاد!!
ساعت از یک گذشته و من هنوز خوابم نبرده..نمیدونم چرا یه هو به یاد اینا افتادم..راستش دلتنگشم آروم و با یه حس عمیق میگم ننجون دلم برات تنگ شده و چشامو میبندم و یه بوس از دور میفرستم واسه صورت ماهش..یه فاتحه میخونم و اشکامو پاک میکنم...

...قربونت برم نفیس جوووووووونم! 







.....
....دلم نمیخواست ناراحتت کنم!!! ولی خوب همون برخورد و بعدشم عذر خواهی ضایع من...باعث شد غرورشو بذاره کنار،

اینم واسه اونیکه که با هم یه نقشه خفن کشیدیم ٬ قرار شده جلو وجدانم رو بگیرم تا لوش ندم ...و الا ممکنه سرمو زیر آب کنه ...چطوری قهرمان؟
.......