از یکشنبه صبح هفته کاری برام شروع میشه.
شنبه صبح ساعت 8:30 کمی احساس ضعف دارم ، بوی نامطبوع محیط حالمو دگرگون میکنه...سعی میکنم با چند تا بیسکویت وضعیتو بهتر کنم.
خانوم تپلی که روبروم نشسته تنهاس مثه من، اما اون خانوم سبزه هه با یه خانوم و یه آقا که به نظر مادر و همسرش میان اومده.
همسرش براشون تغذیه میگیره و میاره منم دارم آروم آروم بیسکوییت میخورم ، من به این فک میکنم که ممکنه خانوم تپله هم ضعف کرده باشه.
کمی این پا اون پا میکنم . دل دل و بالاخره میرم کنارش و بی مقدمه میگم...بفرمایید ،ضعف دلتونو میگیره.
بدون اینکه به بیسکوییت نگاه کنه انگار بیشتر منتظر یه همزبون بوده باشه سر صحبتو باز میکنه -معلومه استرس داره - دفعه چندمه میایی؟ سخته؟......
منم به سوالاتش جواب میدم...برای آروم تر شدنش سعی میکنم مساله رو براش ساده کنم.
بعد از ارضاء حس کنجکاویش ٬ سکوت بینمون حاکم میشه...و همراهم شروع میکنه ٬در عرض ۱۵ دقیقه 3 بار زنگ خورد که هر بار همکارا از محل کار هستن که برای رفع مشکلات تماس میگیرن...هنوز دارم مراحل کار رو تلفنی براشون توضیح میدم که صدام میزنن برای رفتن ......
تازه استرس راهشو به دلم پیدا کرده و میاد سراغم. تلفنو میذارم رو سایلنت و وارد میشم.ساعت 10 تو اتاق ٬ استرسم تموم شده به جاش بغضه که گلومو فشار میده.
ساعت 11 اجازه خروج دارم. به اندازه همه تلخیهایی که تو عمرم داشتم تلخم. اصلا رفتار خوبی با نیما ندارم. و اون صبوری میکنه!!!! ساعت 12 نیمه شبه و باز من دارم غر میزنم و اون داره توجیه ام میکنه!
پ.ن: امروز اینو اضافه کردم
صبح تو تاکسی ٬ خانومه دختر ۹ یا ۱۰ ماهشو محکم گرفته..اون اما خودشو کش میده سمت من ..دستشو میزاره رو دستم ٬ من که نگاش میکنم میخنده...و با حلقه های کیفم بازی میکنه ٬ نگاهمو که ازش برمیدارم ٬ دوباره دستشو میذاره رو دستم ٬ و همون بازی....
بعد از چند دقیقه من بازیو عوض میکنم دستش رو دستمه اما نگاهش نمیکنم...با انگشتای کوچیکش سعی میکنه نیشگون بگیره٬ من اما بازی خودمو ادامه میدم...شروع میکنه باهام حرف زدن با زبونی که گمونم هنوز هیچکی نفهمه چی میگه...سعی میکنه بیاد تو بغلم اما مامانش اونو محکم تر میگیره...و من لپشو میکشم!!! اون مثه اکثر دختر بچه ها از اینکه تونسته توجه امو جلب کنه میخنده...من دارم پیاده میشم و در حال بستن در اما نگاه اون هنوز دنبالمه.....
طفلی ٬ نینی ناز نازی٬ شیطون ناقلا....
