چند وقتی نبودم....دوشنبه بعد از 3 روز مرخصی اومدم سر کار و وقت سرخواروندن هم نداشتم اگرچه ایام مرخصی تو زیارت و تفریح دلچسب بود اما این تعطیلات 5 روزه خیلی خسته کننده و زجرآور شد برام.
رفتیم پابوس آقا امام رضا(ع) ، اونم بعد کلی طنازی کردن های آقا و امید و دلخوشی هایی که من به خودم یادآوری میکردم......بهش گفتم آقا...به خاطر اینکه هر بار دست از پا درازتر یا همون دستِ خالی میرم از پیشتون مسخره ام میکنند...یا کنایه می زنند!! من تا حالا به زیارتتون هم قانع بودم...اما از الان منم میخوام ازتون حاجت بگیرم.
سکوت کرد!!!
من بیشتر از همیشه چسبیدم به خواسته هام ....هی دعا کردم و توی هر دعائی یکیو به یاد آوردم....و ........منتظر نشستم به امید حاجت روایی!
اما لذت و شیرینی این عبادت خیلی زود به مزاجم مثه زهر شد!!
اولش فقط برای خودم تلخ شد.......لجم گرفته بود و با اون همه اندوه اشکم نمیومد.....لبه تیز قلب شکسته ام گاهی به دردهام نیشتر میزد......و قطره اشکی
باسه بروز خشمم اولش با تیغ زدن ابروهام شروع کردم ، کاری که قیافه منو خیلی از این حالت مثبتی درمیاره!! خودمونیم ها به نظرم اصلا هم بهم نمیاد ...و..و..بعدش بلند داد زدم....اصلا قهرم....همین....گریه نمیکنم....حرف هم نمیزنم...فققط قهرم!
اما ای کاش مساله به همینجا ختم میشد ، برای هر کی دعا کرده بودم......مشکل بغرنجی پیدا کرد!!!!!!!!!!!!
آقاجان من یکی کم آوردم...خود دانی! منو لال ، منو بی آرزو، منو مرده فرض کن!!
شما جای من!!
شما جای من!
من موندم و دامن یاری که باهاش قهر بودم!!!
قهر بودم اما حرف زدم باهاش...الان اما دیگه قهر نیستم...آخه امن ترین آغوش دنیا برام دامن خیلی دور و خیلی نزدیک خدا بود .. یکی از درونم میگه خدا دوست نداره تو حتی برای توسل در خونه کسی بری... میگه بشین همین جا ، هر وقت خودش صلاح دونست جوابتو میده....پارتی بازی(!!) فقط کارهارو خرابتر میکنه!
الان هم تو لاکم... شایدم تو شُک ....دلم گرفته..................خیلی! شاید خیلی عجولم اما توقع اینهمه غم که ناگهان و تو فاصله یکی دو روز پیش بیاد رو نداشتم..!!!!
پ.ن:
از همه دوستایی که سر میزنن و پستهای چند پهلو میذارن و خلاصه خیلی مهربوونن ممنونم

