تبليغاتX
نازنین گل یخ
فراموشکار شدم.....وحشتناک!

فراموشکار شدم.....وحشتناک! تا حالا فک میکردم مهم نیست اما الان گاهی منو میترسونه.....گمونم باید وقت بیشتری برای خودم و اوضاع زندگیم بذارم!!!

نارضایتی از کارهای انجام نشده خونه که بعضیش از دستم بر میاد و بعضیش نه.... احساس ناآرامی و تنهایی تو خونه جدید که باعث میشه تو خونه آرووم و قرار نگیریم و نگرانی از رفت و امدهای بیش از توانم ..خوب دلیل سردرگم شدنم مشخصه ، کم خوابی و کسالت همراه با کارکردن متوالی با کامپیوتر و کم شدن روابط دوستانه عمیق و نداشتن نظم آنچنانی تو محیط خونه و نداشتن الزام برای انجام بعضی وظایفم و عدم دسترسی در مورد بعضی دیگه باعث ایجاد این مشکلات شده.

قبول کنید ،نه اصلا برای چند دقیقه خودتونو جای من بذارید ، عدم حضور یه شخص سوم تو زندگی کم کم باعث بروز بی تفاوتی ها و یکنواختی ها میشه...و ذهن آدمو بسته میکنه....حتی عبادت هم رنگ شوق و عشق رو از دست میده و شبیه بردگی میشه.....تلاش هم میکنی...اما انگار دور از جون شیطان بهت نزدیکتره تا خدا و خودت....

مثلا ممکنه ازت بخواد بری دنبال تجمل و سرگرم کردن خودت به دنیا....یا بری دنبال دوستایی که به خاطر داشتن بعضی خلقیات ناپسند رهاشون کردی...حالا اون دروغ میگه تو نگو...حالا اون غیبت میکنه تو سکوت کن...حالا اون دائم داره ترغیبت میکنه به چنین و چنان لباس پوشیدن تو نپوش!!!!

اغلب پاشو از گلیمش هم درازتر میکنه و در مورد مسائلی که حساسی بصیرت رو ازت میگیره...بیشتر و یه کم بیشتر ...همینجور ادامه میدی ..متوجه هم نمیشی چه غلطی باید بکنی به جز اخم و کوبیدن در به هم و بد بیراه گفتن به آدم و عالم  

بعضی وقتا هم که شیطان با افکار منفی میاد سراغت که میشه گفت شده عادت!! نمونه اش ۲-۳ تا پست قبلیم٬ حالا هی بگید عبادتی که عادته فایده نداره یعنی این افکار منفی بهتره!.......البته اولی بی فایدست دومی مضره!

پشت کامپیوتر نشستن هم که باعث غرزدن مضاعف شده ...

دلم میخواد یه هفته تعطیل باشم ، مثه زنهای خونه دار زندگی کنم...خونه تمیز ،کارهای انجام شده و ردیف ، خواب راحت و استراحت کافی... نماز سر وقت و باحضور قلب همراه با درد دل با خدا که آدمو از درد دل با نامحرم بی نیاز میکنه..تحمل نکردن گرما و سرمای طاقت فرسا به مدت 8-9 ساعت... نخوردن غصه قسط های آخر ماه... نشنیدن متلکهای زنهای خونه دار که فک میکنن تو خودتو بهتر میدونی... شاید هم داشتن آرامش..اما فقط یه هفته ، بعد یه هفته گمونم خونه هم منو زنده زنده بخوره...

دلم یه کاری میخواد که فعالیتش بیشتر و کمبودهاش و ساعت کاریش کمتر باشه. خوب اینم میشه آرزوی من ..اونم از نوع آرزوهایی که گمون نکنم دست نیافتنی باشه... دیگه دیگه....دلم یه تغییر هیجان انگیز میخواد...دیگه باور کردم میتونی غصه هاتو تو بوق و کرنا کنی اما شادیهاتو نه!! چون زود غم بیدار میشه و جاشو میگیره........پس آروم شادی کن! یا همون بی تفاوت باش!؟!

غر زدم؟!! نه میخوام بدونم به حرفای دل یه نفر میگن " غر "؟  اگه اینجوره من به جای حرفای دل یخیه من باید بنویسم غرغردونی.

 

امروز پنجم مرداد ماهه....

اومدم بگم درسته که فراموشکار شدم...شاید زندگی عرصه رو بهم تنگ کرده باشه...و..و.. بگذریم..هیچکدوم اینا دلیل نمیشه که امروز رو فراموش کنم...

۳۲ سالگیت...مبارک!

قادیکلا

عاشقان عیدتان مبارک باد!

 

 

 

چند هفته است میرم کلاس زبان ، آخه چند وقتی میشه هیچ اطلاعات جدید مفیدی وارد مغزم نشده..و این باعث شده احساس خوبی نداشته باشم....گاهی به این مساله فک میکنم که چرا هنوز وقت نذاشتم تا مجسم کنم برای 5 سال بعد چه چیزهایی باید داشته باشم...چه اهدافی...به انضمام همه نکات کوچیک و بزرگش....البته اگر از اتفاقها و مسائلی مثه مرگ که از رگ گردن بهمون نزددیکتره فاکتور بگیریم...میگن هدف گذاری و فک کردن به آینده و خواسته هامون به ما کمک بیشتری میکنه تا در به دست آوردنش موفق بشیم!

- پنجشنبه و جمعه رو شمال بودیم...سفر به یاد موندنی بود.....با دوستان خونوادگیمون که بعضیشونو زمان زیادی بود که ندیده بودیم...دیدارشون باعث مسرت بود..و با همه اینکه برنامه مسافرت دلخواه من نبود سعی کردم خوش بگذرونم....روز جمعه رو توی جنگل و کنار یه رود گذروندیم..البته 3-4 تا بچه باعث میشد مادرها زیاد وقت آزاد برای شرکت تو بازیها نداشته باشن...و من هم بیشتر وقتمو رو در حال قدم زدن وسط رود گذروندم...هوا اغلب خوب بود ولی تو بعضی ساعات هرم خاصی داشت و کلافگی و گرمازدگی همه رو شاکی میکرد..

- از شنبه هم طبق روال گذشت فقط پریشب خونه عموی همخونه خبر بدنیا اومدن بچهء دخترعمه اش رو هم شنیدیم .. خیلی خوشحال شدیم..طفلی بعد از دست دادن 2 نوزاد بالاخره تونست بعد زایمان سوم بچه اشو بغل کنه......از زایمان قبلیش که  یه دختر کوچولو رو  بعد 20 روز زندگی تو دستگاه از دست داد، خیلی بیتاب بود.

عمو هادی هم بود ، حسابهای پرداخت ما با دریافتیهای اون نمیخونه و کمی مشکل ساز شده، اگرچه مشکل جدی نیس اما آخرش اینه که ما باید کوتاه بیاییم و رو حرف بزرگتر حرف نذاریم....همین اختلاف حساب باعث شد بعد از برگشتن به خونه ، تا 2 نیمه شب سرگرم درآوردن حساب کتابها بشیم اونم بی نتیجه!!

- و دیشب مثه خیلی شبهای دیگه برای فرار از تنهایی و سکوت خونه بهزاد و هانیه رفتیم و به امیر کوچولو سرزدیم ، ماشالله بچه شیرین، شیطون تا حد زیادی ناقلا و باهوشیه ، عکسهای شمال هم که تو دوربینشون بود فوق العاده شدن...مخصوصا فیلمی که بهزاد به روش دوربین مخفی گرفته تا همه خودشون باشن ...امان از سوتیهای من و هانیه!! خدارو شکر که در حد غیبت کردن پشت سر مردا بود.

 

...و فردا هم یه مهمونی بزرگ خونه پدربزرگ هست که حضور و فعالیت ما رو میطلبه...و راستش کمی ...فقط کمی .. تنبلیم میاد...هنوز معلوم نیس موفق به گرفتن مرخصی بشم یا نه؟!!

 

نبسته ام به کس دل!

مدتیه که مشکلات تو خونه زیاده و بعضی از مشکلات پیش اومده به اطرافیان مربوطه ٬ همش با خودم درگیرم چون به نظرم با اینکه دلم میخواست این مشکلات حل بشه اما اون انعطاف پذیری رو که باید نشون ندادم....چند بار با نیما صحبت کردم تا مسائلو نادیده بگیره اما اینبار یه سماجت و اسرار خاصی داره روی قهر با پدرش!!!

مشکل هر چیه ٬ مثه همیشه تو حرفاش طوری وانمود میکنه که یه ربطی به من داره!! اما وقتی میپرسم به طور واضح نمیگه قضیه چیه؟! و جالب اینه که ۲ شب قبل که خونه پدربزرگ با پدرش روبرو شدیم با اینکه من با تردید سلام کردم و با تردید دستمو بردم برای مصافحه...اما اون خیلی واضح منو ندیده گرفت و به نیما دست داد و احوالپرسی کرد....منم همون لحظه تا بناگوش قرمز شدم و مثه همیشه از ناراحتی چشمهام سیاهی رفت که بعدش به سردرد وحشتناک تبدیل شد....همش هم این سوال تو ذهنم بود که مشکلش با من چیه؟...اصلا قضیه چیه که من بیخبرم و ....جالب اینه که حتی از اینکه من به نشونه دلخوری و اعتراض تا آخر شب به اتاق پذیرایی نرفتم...و نیما هم از اتاق اومد بیرون و دیگه به اتاق برنگشت ٬ شاکی هم شده!!

 دیروز وقتی در حال عبور از نزدیکی محل کار پدرشوهرم بودیم٬ چشمم خورد بهش...مونده بودم با برخورد قبلیش الان چه کنم؟!!  اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد...درسته که اون همیشه دشمنی که با من داره رو کم و بیش نشون میداد اما الان هر چی هست داره جدی میشه!! و از اون بدتر رابطه ای رو که تا بحال با صبوری و سکوت حفظ کرده بودم از دست میره...

گاهی فک میکنم مشکل از کم حرف بودنمه! یا شاید از حسادتیه که اون نسبت بهم داره! واسه خیلیها خنده داره که پدرشوهرم به من حسادت میکنه..آخه اغلب مادرشوهراشون حسودن!

با خودم قرار گذاشتم که کم حرفی رو کنار بذارم!!!!! خجالتی بودنم رو هم همینطور!!! البته این خلقیات رو اغلب وقتی بین اقوام هستم دارم ..گمون نمیکنم تو محل کار کسی فک کنه که خجالتیم یا کم حرف!

پ.ن: اینروزها این آهنگو زیاد گوش میدم و زیر لب زمزمه اش میکنم...

نبسته ام به کس دل            نبسته کس به من دل      

چو تخته پاره بر موج             رها ٬رها٬ رها من

ز من هر آنکه او دور             چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک            از او جدا ٬جدا ٬جدا من

ستاره ها نهفتم                  در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست            هوای گریه بامن.....هوای گریه با من....

پ.ن ۲: ممنونم از اینموریکس و دعای خیرش.....

سیاه سفید..

باز اینجا برق رفته و من در تاریکی عمیقی به صفحه پر نور مانیتور که به طرز آزاردهنده ای روی شیشه عینکم منعکس میشه خیره شدم....چند دقیقه طول نمیکشه که چشام درد بگیره! اما باز تنهایی منو تسلیم کامپیوتر و پناهنده اینترنت میکنه!

 

اینروزها ذهنم درگیر ِ مسائل و نکاتیه که بودن و نبودنش فرقی نداره..انگار پر از خالیه!!!...چیزی از فکر کردن بهشون عایدم نمیشه جز اینکه از خودم خسته شدم...از اون منی که تو جسمم فرمانرواست....!!

گاهی از خودم میپرسم این من خودمم؟ یا من مکانیزه شده ام؟..انگار یکی برام یه برنامه ثابت نوشته که همیشه رو همون حلقه ها شرطی میشه..و تو همون شرایط میافته تو حلقه تکرار یا تو حلقه های تکرار شبیه هم قفل میکنه....

واقعا خسته ام...فک میکنم و میگردم دنبال اینکه چیا ممکنه منو از این منه روتین خلاص کنه؟!

متاسفانه هیچوقت خودم شخصیتی نداشتم که بتونم یه جمعو متاثر کنم.اما تاثیرپذیریم عالیه! پس باید دنبال اتفاقهای تاثیرگذار باشم که تا حدی از دست خودم بر بیاد....
یه چیزی موندگارتر و طولانی تر از یه پیک نیک....باید یه نفر باشه حالا هر کی ، که منو سر شوق بیاره .

خوب اگه این یه نفر باشه ، با داشتن نشاط و اشتیاق به رضایت از من میرسم؟

متاسفانه الان همون یه نفر کمه تو زندگیم...همونی که یه مدت مهسا بود...یه مدت محبوبه...یه مدت هم قصیده و مریم و فاطمه........لعنت به این فاصله ها...لعنت به من..!!

خوب که فک میکنم میبینم اونا مثه خودت بودن...همسن و سال ..همدرد و حال. فک نمیکردی دردشون بی دردیه...راحت بودی باهاشون!!!!

اوهوی منه بی چهره درون من ، به خودت بیا .... درست که فک کنی میبینی من همیشه از تافته جدا بافته بودن بدم میومد..حالا همونیم که دوست نداشتم.پس گمونم به همین خاطرِ که دوستت ندارم ! شاید این مثه بقیه نبودن آزارم میده....همه ممکنه همینطور باشن آیا؟

امروز مال من نیست.

میلاد بانوی مهر و مادر خوبیها فاطمه زهرا بر همه بانوان مبارک.

این روز رو تبریک مخصوص میگم به مادرهای عزیز و از همه عزیزتر مامان گلی خودم .....

.

پای تبلیغات تلویزیون....همونی که تبلیغ کارت هدیه پارسیان رو با اون همه زیبایی و با حضور اون دو تا فرشته کوچولو داره نشون میده.....من محو بازی مادر و بچه ها...نگاهم همراه با لبخند و قربون صدقه بچه ها رفتن به تلویزیون...

نیما: ای خدااااااااا....هیچکی نیست که همبازی ما بشه!

تازه فهمیدم اون حواسش به باباهه است...بی هوا طرح کشیده لبخندم همراه با تلخی کامم از رو صورتم محو میشه!! تو دلم میگم...کی هس که به من کادوهای کوچولوی بچه گونه بده....مثه اون هدیه ای که من و محمود(دادشم) تو اولین باری که تونستیم روز مادر رو درک کنیم به مامانم دادیم!!

یه نقاشی...یه کارت تبریک!!

از اینکه ذهنم درگیر این ماجرا شده از دست نیما عصبانیم با دلخوری میگم: اگه تو گذاشتی من یه لحظه بدبختیهام یادم بره!!

تموم شب همین شد بهونه اشک ریختن هام.....اگه اون الان به زور صحبتهای این و اون و دیدن رابطه پدر و فرزندی بین دوستاش درک کرده که دوس داره یکی بهش بگه بابا...من از روز اول تو دلم یه حسی بود...یه حس گنگ غیر قابل کنترل همراه با علاقه شدید درونی به آغوش کشیدن یه نوزاد یه بچه..............بدون اینکه برام مهم باشه دیگران ممکنه چه حسی به بچه شون داشته باشن!!!!!!!!!!!!!! مزاحم..دردسر..دست و پا گیر....مخل آسایش....هر چی..هر چی...هر چی....

اصلا امروز هیچی نمیتونه خوشحالم کنه! دست از سرم بردارید. 

یا اله العاصین!

خدایا تو که هر چیو میخوای داری

هر کسی رو بخوای داری...یعنی

هر کسی رو  بخوای هدایت میکنی

هر کسی رو نخوای رهاش میکنی و از رحمتت دور میکنی

تویی که عجیب و شگفت انگیز همه چی تحت فرمانته.....

تویی که از قدرت و منزلتت لذت میبری

تویی که اینهمه آدم سجده ات میکنن...حالا میگیم آدما عاصین...خوب اونا به کنار، اینهمه فرشته پاک و بی غرور سجده ات میکنن.

خدایا اینهمه شلوغ و پلوغ دورو ورت....کی گفته تنهایی؟......تو تنها نیستی!....تو یگانه ای ،احدی، بی همتایی ، بی شریکی...اما تنها نیستی...

فک کن از بس که امورات این دنیا دسته شخص شخیصه شماست.....اداره کردن اینهمه کهکشان و آسمون و ماه و ستاره و آدم و عالم و ماوراء ...میدونم اینقد مسلطی که بدون اینکه براشون وقت بذاری مثه ساعت کار میکنن... ولی خدائیش آدما رو چی؟...اونا که تنظیم کردنی نیستن؟!!

اونا که به خاطر عشق و احساس نظم سرشون نمیشه ...آره میدونم این دید ، ناقصه برای خدای کاملی مثه تو!!!

اما فکر کن یکی مثه من همیشه باور داشته و شنیده که تو میشنوی منو...که تو درک میکنی منو..که تو اجابت میکنی منو....

خدایا خسته ام ...دلم داره میمیره!!

یه کم...فقط یه کم نازمو بخر!!

بهت احتیاج دارم!

به تو برای دل ریشم، برای عقل ناقصم، برای بندگی کردن احتیاج دارم...

خدایا!!! آه از این دوری و فاصله بین من و تو که بی تابم میکنه......

شاید تنها این حسه که باعث میشه شوقمو به تو درک کنم...صدات کنم و باهات درد دل کنم.

اما تو چطوری ....چطوری شوقتو به من نشون میدی؟!!

اگه مشتاقمی چرا دردی میدی که قهر کنم؟ بعد دردی میدی که از ناچاری بیام تو دامنت با یه حس نامانوس بپرستمت و عاجزانه بندگیتو کنم.....اونم چی!! به گفته خودت میدونی حتی وقتی قهرم دوسِت دارم..و جز تو کسی رو ندارم!!!

خدای خوبم...اینم قبول که همه خوبیها از توئه و بدیهایی که پیش میاد تقصیر خودمه!! آره هست ..

اما وقتی پامون لغزید از تویی توقع داریم ،که ما رو دعوت به خودت کردی ..که به دو دست دعای فرشتگانت نگهمون داری!!

خدایا خودتم بی واسطه با ما حرف نمیزنی...همیشه این وسط یه واسطه هست یه فرشته شایدم چند تا...پس ایراد نگیر اگه گاهی ما برای حرف زدن با عزیزی مثه تو واسطه میگیریم...

خدایا اینقد که میرم یه حرفیو راحت باهات بزنم خودمو توبیخ و توجیه میکنم....خودت میدونی...چی میخوام بگم و چی میگم...حق بِده ، به ترسیدنهای کودکانه ما....

میدونم میگی ترستون موقع نافرمانی کجاست؟خدایا باز هم حق بده به نترسیدن های احمقانه ما...خوب! خودت ما رو به عفوت امیدوار کردی.

خدایا تا ما راه تو رو داشتن رو پیدا کنیم...کلی به بیراهه زدیم..کلی بتخانه و ویرانه رو در جستجوی تو گشتیم.

خدایا ببین که ما چطور در پی دوستانت میریم که شاید به ما نظری کنی!

اگرچه بی انصافیه ما هر روز و هر لحظه که یادت کنیم تو نزدیکی مثله نفس................

خدایا ، گمراهم هدایتم کن.

خدایا گنه کارم، بیامرز مرا.

خدایا کج فهمم ، بصیرت و دانایی بده.

خدایا عجولم ، بهم شرح صدر عطا کن!

خدایا همونطور که بیشتر از تحملم ، از من نمی خواهی... برام پیش نیار!

خدایا ...به حق اینهمه توانایی که داری به ما بنده های ضعیف رحم کن.

خدایا ...من گمان خوب به تو دارم چهره تلخی دنیا رو نشونم نده!!

خدایا تنهام، تنهاترم نذار!

خدایا بی دلم،عاشقم کن!

خدایا غرور و عجب رو از من بگیر برای اینکه همان بشم که تو میخواهی.

خدایا من هیچوقت چیزیو که میخواستم نداشتم..خودت برام یه روز تو همین نزدیکی قرار بده که تو اون روز زندگی بهم لبخند بزنه!

انگار تو به من لبخند زدی. پس بهتر بگم

خدایا منتظر لبخند توام..........لبخند مهربان تو!  به من لبخند بزن مهربون!