امروز یکشنبه است.....تعطیلات هم گذشت با همه خوبیها و تلخیهاش....دلم نمیخواد از اتفاقات گیج کننده این روزها بنویسم....اما.
عید مبعث....................سال 80 ...من با چادر سفید در حالیکه لباس عروس مادرم رو تن کردم.....با هزار امید و آرزو ...بعد از خوندن چند آیه از قرآن که اتفاقا سوره نور هم هست ...قرآن رو میبوسم و به مادرم که داد میزنه چی شدی آژانس رسید جواب میدم اومدم.....پشت در محضر پر از نقل و صدای هل هله و شادیه....من اما باز دل تو دلم نیس.....استرس عجیبی دارم ..که گاهی با یاد خدا به آرامش میرسم و گاهی انگار توسل به هیچ چیز تو تموم دنیا برای به آرامش رسیدن کمکم نمیکنه....ساعت 11 صبح ما وارد اتاق عاقد میشیم....با 5 نفر دیگه که از قرار یکیشون از سردرد بعد مستی رنج میبرد و نه من و نه همسرم راضی به بودنش تو جمعمون نبودیم ...و همون یه نفر هم تونست روزمونو خراب کنه.....ساعت 12 با دلخوری وعدم اعتمادی عمیق از اتاق خارج میشیم ، در حالیکه حس دلسوزی که همراه با این احساسهاست برام گنگه و باعث میشه از خودم بدم بیاد...باز عاجزم از بیرون کردن این حس از دلم....اون روز شد تلخ ترین روز عمرم....اتفاقی که اون روز رو تلخ کرد قابلیت فراموش کردن رو داشت اما اتفاقات بعدش و از همه مهمتر منفی بافیها و عدم گذشت همسرم که همه یه جوری به این روز مربوط میشدن قابل گذشت نبود و البته با ادامه دشمنیهای اون شخص تو زندگیمون قابل گذشت هم نیست.....
7سال بعد
عید مبعث .............سال 87... من با همسرم هنوز دو نفریم با یه عالمه خلا های عاطفی جور واجور...عصر هر دو خسته و بی حال ... از زیر کولر خوابیدنهای زیاد و.....
بیماری دو نفر تو اقوام باعث شده که همه دور و بریها برن به عیادتشون و ما قراره 5شنبه بریم، بنابراین از عصر روز گذشته از خونه بیرون نرفتیم. یا پای تلویزیونیم یا کامپیوتر.من دارم یه فیلم به زبان اصلی میبینم ، اولش برای تقویت زبان بود اما بعدش محو موضوع فیلم... به سختی و با کلی تشویق همسرم رو که وابستگی شدیدی به من داره ، راضی میکنم از خونه بزنه بیرون برای رفتن به باشگاه واسه بازیه فوتبال ...نیم ساعت نمیشه که برمیگرده ....با صدایی که به وضوح میلرزه صدام میکنه...من بی حوصله چشممو از صفحه کامپیوتر برمیدارم و میگم تو که هنوز نرفتی....؟ اون با همون صدای لرزون و کمی هم مبهوت میگه...موتور نیست...من از پشت کامپیوتر بلند میشم به سمتش میرم و در حالیکه چشمهامو تنگ میکنم ، ابروهامو به هم نزدیک میکنم و به صورت رنگ پریده و لبهای سفیدش خیره میشم و میپرسم چی؟؟؟
- میگم موتور نیس همه پارکینگ مجتمع رو هم دور زدم......
- من با ناباوری....کار محسن نیس ؟ از اون بعید نیس واسه شوخی جابجاش کرده باشه.....
- اون با تردید ..آخه هیچ جا نیس...اون که دیگه با خودش نمیبره موتور رو....
من مات و مبهوت..... چشمهامو یه دور میچرخونم دور اتاق و میشینم ....دو سه روز پیش سر قفل نکردن موتور دعوا کردیم نه؟ حتما باز قفل نبوده ؟
- اون دست پاچه ...اگه حلال باشه برمیگره غصه نخور.....
- من عصبی ..اگه مال من و تو حلال نباشه پس هیچکی حلال نمیخوره..اگه پشت گوشتو دیدی موتور هم میبینی!!!!
اون کلافه تر از من ...میگی من چه کنم....با صدایی که شبیه زمزمه بود.. اینم یه عیدی دیگس واسه عید مبعث!!!!
حرفش منو دلخور و پریشون میکنه....من با حرص....کاری که همیشه میکنی ..مواظب اموالت نباش وقتی هم که دزد برد ، بشین و با منفی بافیهات رو اعصاب من پاتیناژ برو....
-من منفی بافم یا تو؟......
-من واقع بینم... منفی باف توئی.....
من برمیگردم پشت کامپیوتر...و اون میگه حالا چیکار کنم...؟
-اینو هم از من میپرسی و من ناچار براش توضیح میدم چیکار کنه....باز دلم میسوزه...باز از خودم بدم میاد!!
و زمزمه میکنم....خدایا واقعا این یعنی چی.....اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی!!!
خدایا دیگه ظرف سالم ندارم...لیلی جان قربونت برم...دست بردار!
پ.ن: دیروز عصر با حال نذار در حال برگشت از عیادت اقوام و تحویل گرفتن یه امانتی ...پشت یه اتوبوس این جمله رو میخونم....." از خدا بخواه"...چیو باید بخوام خدایا...از کجا شروع کنم؟.... آها گفتن نمک غذاتونو هم از خدا درخواست کنید...من میگم زندگیم نمک زیاد داره خدایا شیرینی زندگی میخوام....به این فک میکنم اونایی که قبلا خواستم چی شد؟