تبليغاتX
نازنین گل یخ

سلام

آقای اینموریکس از داستان ۵۵ کلمه ای صحبت کردند و از طرفی من هم که چند وقتیه دوس دارم مطالب کوتاه که روزنوشت هم نباشن ٬ بنویسم استقبال کردم. این شما و این داستان ۵۵ کلمه ای گل یخی

در سکوت نیمه شب ، زن ،خسته و تنها، روشنایی رو خاموش میکنه، وهجوم تاریکی مطلق به چشم و سایه هایی موهوم و وحشتناک . محتاط و با حرکت دستها به اطراف چند قدم به جلو بر میداره. حسه حضور یه ناآشنا چشمهای به تاریکی خو کرده را به سمتش میچرخونه و قبل از اینکه قادر به تشخیص بشه به درون کشیده میشه....فریادش در گلو خفه میشه و بعد از تقلای بی حاصل زمزمه ای میشنوه .... نترس در آغوش منی...منم " تنهایی".

 

پ.ن: اللهم عجل لولیک الفرج.همه شاد بودند ٬اما بعضی لبریز از تمنای دیدار. سید بهم میگه اصلا نمیشه که شیعه امامش رو نبینه ...میبینیم اما نمیشناسیم. من با تردید...مثه اونهایی که برامون آشنان بدون اینکه تابحال دیده باشیمشون.

آفرین..آشنا اما ناشناس!

- مثه همه نگاههای ماخوذ به حیای گذرا؟....مثه اون بوی خوشی که میپیچه ٬ بوی عطری که تو هیچ عطاری نیست...مثه اون شهاب سبز سیدی؟...مثه اون انگشترای عقیق سرخ و کهربایی؟..مثه اون شال سبز؟ مثه اون دست مهربان؟ مثه همه اونهایی که یه بار دیدی اما انگار یه عمره منتظرشونی؟ مثه اون خال سیاه بر گونه..؟ مثه اون چهره های نورانی؟ اما کی میدونه؟ 

مهمون حبیب خداااست!

من کمتر از ۳۰ دقیقه است که رسیدم و نیما با دست پر میاد خونه من میپرسم چه خبره اینهمه ...میوه ها رو میذاره تو سینک و میزنه رو پیشانیش و میگه یادم رفت بهت بگم شب مهمون داریم .من خشکم زده هنوز خودمو جمع و جور نکردم که صدای زنگ و ورود اولین مهمونا بعد ده دقیقه هم  که آرش و الهه و خواهرش با ظرفهای پیتزا وارد خونه میشن که باصطلاح شام امشبه .نمیدونم اومدن بابت دزدیدن موتور دلداریمون بدن یا در مورد پرده جدید نظر بدن.

حس خوبی ندارم از اینکه تو خونه من کسی دیگه ای شام بده اما از اونجایی که به گفته نیما خودشون کمی فقط کمی با پررویی اصرار داشتن بیان خونه ما و از طرفی خودشون اصلا خونه نیستن تا ما بعد ۵-۶ ماه یه سر بریم خونه شون لابد واسه اینکه روشون بشه بیان و اینکه من بهونه ای واسه نبودنم تا ساعت ۸ نداشته باشم پیشنهاد دادن که شام با اونا.حالا به هر جهت دور هم بودن خوبه!!!! آرش میگه انشالله دست آقا دزده براتون اومد داشته باشه و یه چهارچرخ بخرید. من با یه لبخند میگم : ای بابا . درسته که ترجیح میدم منفی بافی های ذهنمو کسی نشنوه ولی شاید واقعیت اینه که چون چند روز پیش که آرش و الهه خونمون بودن و از سر سهل انگاری نیما اون رفت پشت کامپیوتر و عکس من رو دسکتاپ بود خیلی بیشتر از قبل ازش خجالت میکشم.

صبح ساعت ۷:۳۰ من برای بیرون اومدن از خونه عجله فوق العاده ای دارم ...که صدای زنگ تلفن منو برای چند لحظه به فکر میبره٬ لابد بازم نیماست چیزی جا گذاشته میخواد با خودم ببرم که بیاد ازم بگیره. گوشیو برمیدارم یه صدای ناآشنا بعد از یه سلام خشک و پرسیدن منزل ...میگه بیایید..موتورتون پیدا شده. من نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه. تصمیم گیری رو میذارم واسه بعد از رسیدن به محل کار. و با عجله و در حال دویدن میرسم سر خیابون ..بعد از نشستن تو ماشین خبرو به نیما هم میگم و صدای شاد اون به من میگه باید خوشحال باشم. شادی کمتر از یه لحظه از تو دلم میاد و میره....فکر اینکه مبادا دزده هم باشه یا فکر اینکه فقط پلاک موتور رو بعد 7-8 روز پیدا کرده باشن و..و..

بماند با چه مکافاتی مرخصی ساعتی میگیرم و میریم . تو آگاهی کلی منتظر میشیم تا بگن برید تو پارکینگ و موتور رو ببینیم ، من و نیما واسه یه لحظه به هم نگاهی کردیم و لبخند رضایتی نشست رو لبمون . اولش موتورمونو از بین بقیه نشناختیم  مگه از روی پلاکش ، تقریبا 30 درصدش مونده بود. با این حال از اینکه دزده اونجا نبود تا ببینمش کمی آروم بودم. نمیدونم چرا فکر دیدن یه دزد بهم حس سرزنش همراه با دلسوزی القا میکنه و دلشوره بهم دست میده.

چون کارها طول کشید ما خیلی منتظر شدیم تو همین حین و بین داخل پاسگاه یه آقا دزده ، که از قضا دزد موبایل بود آورده بودن بی انصاف هر چی موبایل مدل بالا بود دزدیده بود!! اصلا وضعیتش برازنده یه انسان نبود ، به دست و پاهاش غل و زنجیر بود .  یه خانم جوون و زیبایی هم بود که انگار داشت برای دفاع در مقابل اتهام به دزدی چیزایی مینوشت .اگه از من میپرسیدن به قیافه هیچکدوم نمیومد که از درون اونقد خالی باشن که ....دلم میخواست از دزده که با مدرک جرم دستگیر شده بود و قیافش بیشتر شبیه آدمهای ساده و فریب خورده بود تا یه دزد بپرسم چرا؟ دوس داشتم ببینم چی تو زندگی یا سرنوشتش بوده که اونو به این سمت سوق داده؟! بی اختیار پرده اشک جلو چشمام رو گرفت و به نیما گفتم از اینجا بریم، پلیس جوون متوجه کلافگی من شد، پرونده و فرمها رو در حالی بین همکاراش تقسیم کرد که به آقا دزده گفت بره رو صندلی که رو به دیوار بود بشینه و ظرف 5-6 دقیقه از اونجا زدیم بیرون!

در هر صورت به بقیه خبر دادیم تا کمتر غصه بخورن.یکی از دوستهای نیما که برای بار اول میدیدمش هر جایی قرار بود بریم ما رو رسوند . موقع خداحافظی به نیما گفتم فهمیدی چی شد..خدا دید ممکنه توقع پیدا کنیم یه چهار چرخ برامون ردیف کنه .خواست بهمون بگه همین موتور هم زیادی خشگل بود دادم اوراقش کنن همینه باش سر کنید تا ....بعدا...!!! و صدای خنده ما

پ.ن:

خدایا اگه دعاها اثر داره ، به حرمت همه بندگان پاکت نه به خاطر بنده عاصی ای مثه من؛ یه دزد هم شده توبه کنه. حالا دله دزد باشه یا شاه دزد. یه طمعکار هم که شده توبه کنه. یه گرفتار گناه زبان هم شده توبه کنه و توبش توبه نسوه بشه. یه مال یتیم خورده هم که شده بعد توبه اموال رو به جای حقش برگردونه.

یه غمگین شاد شه. یه مشکل دار بی مشکل شه. دعای یکی که همیشه سرش به سمت تو بلنده به امید اجابت مستجاب شه. یه عاشق بی منت و بی زحمت به عشقش برسه . یه بی سواد با سواد شه. یه کور دل بصیر شه. یه گمراه هدایت شه. یه فقیر نزدیک به کفر دارا شه. یه همیشه ناراضی راضی شه. که چی بشه؟؟؟ که یه خدانشناس ، توفیق شناختت رو پیدا کنه. آمین . تو اجابت نما ای پروردگار عالمین.

مبعث مبارک!

امروز یکشنبه است.....تعطیلات هم گذشت با همه خوبیها و تلخیهاش....دلم نمیخواد از اتفاقات گیج کننده این روزها بنویسم....اما.

عید مبعث....................سال 80 ...من با چادر سفید در حالیکه لباس عروس مادرم رو تن کردم.....با هزار امید و آرزو ...بعد  از خوندن چند آیه از قرآن که اتفاقا سوره نور هم هست ...قرآن رو میبوسم و به مادرم که داد میزنه چی شدی آژانس رسید جواب میدم اومدم.....پشت در محضر پر از نقل و صدای هل هله و شادیه....من اما باز دل تو دلم نیس.....استرس عجیبی دارم ..که گاهی با یاد خدا به آرامش میرسم و گاهی انگار توسل به هیچ چیز تو تموم دنیا برای به آرامش رسیدن کمکم نمیکنه....ساعت 11 صبح ما وارد اتاق عاقد میشیم....با 5 نفر دیگه که از قرار یکیشون از سردرد بعد مستی رنج میبرد و نه من و نه همسرم راضی به بودنش تو جمعمون نبودیم ...و همون یه نفر هم تونست روزمونو خراب کنه.....ساعت 12 با دلخوری وعدم اعتمادی عمیق از اتاق خارج میشیم  ، در حالیکه حس دلسوزی که همراه با این احساسهاست  برام گنگه و باعث میشه از خودم بدم بیاد...باز عاجزم از بیرون کردن این حس از دلم....اون روز شد تلخ ترین روز عمرم....اتفاقی که اون روز رو تلخ کرد قابلیت فراموش کردن رو داشت اما اتفاقات بعدش و از همه مهمتر منفی بافیها و عدم گذشت همسرم که همه یه جوری به این روز مربوط میشدن قابل گذشت نبود و البته با ادامه دشمنیهای اون شخص تو زندگیمون قابل گذشت هم نیست.....

7سال بعد

عید مبعث .............سال 87... من با همسرم هنوز دو نفریم با یه عالمه خلا های عاطفی جور واجور...عصر هر دو خسته و بی حال ... از زیر کولر خوابیدنهای زیاد و.....

بیماری دو نفر تو اقوام باعث شده که همه دور و بریها برن به عیادتشون و ما قراره 5شنبه بریم، بنابراین از عصر روز گذشته از خونه بیرون نرفتیم. یا پای تلویزیونیم یا کامپیوتر.من دارم یه فیلم به زبان اصلی میبینم ، اولش برای تقویت زبان بود اما بعدش محو موضوع فیلم... به سختی و با کلی تشویق همسرم رو که وابستگی شدیدی به من داره ، راضی میکنم از خونه بزنه بیرون برای رفتن به باشگاه واسه بازیه فوتبال ...نیم ساعت نمیشه که برمیگرده ....با صدایی که به وضوح میلرزه صدام میکنه...من بی حوصله چشممو از صفحه کامپیوتر برمیدارم و میگم تو که هنوز نرفتی....؟ اون با همون صدای لرزون و کمی هم مبهوت میگه...موتور نیست...من از پشت کامپیوتر بلند میشم به سمتش میرم  و در حالیکه چشمهامو تنگ میکنم ، ابروهامو به هم نزدیک میکنم و به  صورت رنگ پریده و لبهای سفیدش خیره میشم و میپرسم چی؟؟؟

- میگم موتور نیس همه پارکینگ مجتمع رو هم دور زدم......

- من با ناباوری....کار محسن نیس ؟ از اون بعید نیس واسه شوخی جابجاش کرده باشه.....

- اون با تردید ..آخه هیچ جا نیس...اون که دیگه با خودش نمیبره موتور رو....

من مات و مبهوت..... چشمهامو یه دور میچرخونم دور اتاق و میشینم ....دو سه روز پیش سر قفل نکردن موتور دعوا کردیم نه؟ حتما باز قفل نبوده ؟

- اون دست پاچه ...اگه حلال باشه برمیگره غصه نخور.....

- من عصبی ..اگه مال من و تو حلال نباشه پس هیچکی حلال نمیخوره..اگه پشت گوشتو دیدی موتور هم میبینی!!!!

اون کلافه تر از من ...میگی من چه کنم....با صدایی که شبیه زمزمه بود.. اینم یه عیدی دیگس واسه عید مبعث!!!!

حرفش منو دلخور و پریشون میکنه....من با حرص....کاری که همیشه میکنی ..مواظب اموالت نباش وقتی هم که دزد برد ، بشین و با منفی بافیهات رو اعصاب من پاتیناژ برو....

-من منفی بافم یا تو؟......

-من واقع بینم... منفی باف توئی.....

من برمیگردم پشت کامپیوتر...و اون میگه حالا چیکار کنم...؟

-اینو هم از من میپرسی و من ناچار براش توضیح میدم چیکار کنه....باز دلم میسوزه...باز از خودم بدم میاد!!

و زمزمه میکنم....خدایا واقعا این یعنی چی.....اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی!!!  

خدایا دیگه ظرف سالم ندارم...لیلی جان قربونت برم...دست بردار!

 

پ.ن: دیروز عصر با حال نذار در حال برگشت از عیادت اقوام و تحویل گرفتن یه امانتی ...پشت یه اتوبوس این جمله رو میخونم....." از خدا بخواه"...چیو باید بخوام خدایا...از کجا شروع کنم؟.... آها گفتن نمک غذاتونو هم از خدا درخواست کنید...من میگم زندگیم نمک زیاد داره خدایا شیرینی زندگی میخوام....به این فک میکنم اونایی که قبلا خواستم چی شد؟