تبليغاتX
نازنین گل یخ
باز هم دل خوش سیری چند؟

سلام

میدونید تو این روزهایی که نبودم چه حالی داشتم؟...چند روز دیوونه وار خوش بودم ، با اینکه سعی میکردم هر دو صورت قضیه رو در نظر بگیرم خواست قلبیم نمیذاشت جهت منفی رو شفاف ببینم با اینحال چون میترسیدم شادی کنم و غم بفهمه بیاد سراغم.....آروم و بیصدا شادیو تو دلم نگه داشتم.....خوب بعد از اون فهمیدم الکی خوش بودم و چند روز از شدت ناراحتی بغض نمیذاشت که حرفی بزنم....زندگیه دیگه....یه روز شادی تو رو در بر میگیره...بی چون و چرا!! و یه روز هم غم مهمون ناخونده دلت میشه ، اونم از نوع کنگرخورده و لنگرانداخته...

دیشب عروس و دوماد به همراه خونوادشون افطار خونه ما دعوت بودن...استرس مهمونی بیشتر از کارهاش بود....

و خلاصه به سلامتی تموم شد......نمیدونم چرا این تموم شد رو که گفتم اشک دوید تو چشام ...انگار جمله "تموم شد" دل منو میلرزونه.....مثه خیلی از تموم شدنهای زندگی....شاید بعضی هاش خوب تموم بشه ...بعضیهاش عالی....اما توشون تموم شدن تلخ هم هست....خدایا در همه حال امیدم اینه که تورو دارم...با اینکه میدونم تو التفاتم به عظمت تو نقصهایی هست..میدونم هر وقت توجه ام به تو بوده، توجه و پاداش تو شیرین بر مذاقم مونده...

مهمونی با حضور پدر همسربرگزار شد که مدتها بود قدم رنجه نکرده بودن!! و نگاههای سنگینش که با حساسیت من آزار دهنده تر هم شده بود تموم شب کامم رو تلخ نگه داشت...در هر حال تموم شد!

خدایا من به خودم یاد دادم تلخیه حضور دشمنی رو که باعث شادی یکی دیگه بشه تحمل کنم ...اما نگذر از اونایی که سایه بدطینتیهاشون زندگی خیلیها رو سیاه کرده! و کمکم کن خودم باشم و اینقدر از این سایه سیاه نترسم...پناه میبرم به تو از شر ناس ومن شر الخناس و وسوسه فی صدور ناس و من شر اذا حسد.

 پ.ن مرتبط : قبل از شروع مهمونی نوعروس با خنده و چاپلوسی!!: نازی مادرشوهرم و خواهرشوهرم اینقد از تو خوششون اومده ...همش ازت تعریف میکنن!!!!!

من دست پاچه و هیستریک : نظر لطفشونه..اما به خدا من کاری نکردم!!! واسه چی حالا؟

نوعروس: چه میدونم کلا دیگه از دفعه اول میگفت اما بعد عروسی بیشتر!!

خواهر نوعروس: خدا شانس بده!!!!!!!!

من گیج و ویج اما با خنده : آخی خوبه که مجرد نیستم!!! 

شب تو مهمونی کم کم داره  وهم ورم میداره که از من خوششون اومده!!! چراااا؟

تویی که ا ون گوشه نشستی و تا من دهنم وا میکنم بر میگردی طوری نگاه میکنی که من حرفم یادم میره ، بحمدلله همه جز تو انگار راضی بودن از افطاری(میشه حدس زد منظورم به کیه دیگه؟)

نرم نرمک میرسد اکنون بهار

خوب به مبارکی ، نرم نرمک میرسد اکنون بهار...صدای آرامش و نیایش ماه مبارک رمضان هم که داره میاد ...و باز من آرزوهایی که از شب قدر پارسال تا حالا بهشون رسیدم و اونایی که نرسیدم!

یادمه یه شب قدری تو  اون سالهای سیاه بعد کلی دعا برای دل رنجورم ، قسم خوردم که اگه اوضاع به همین تلخی بمونه من دیگه هیچ شب قدری شب زنده داری نکنم....ولی سال بعدش با اینکه اوضاع بهتر نبود تمنای من برای شب زنده داری اونقد زیاد بود که نشستم به توبه که خدایاااااا غلط کردم...!!!

آدم نمیدونه چرا وقتی تو حالت عادی به مقام رضا رسیده ..باز یه روزایی هست که فیلش بدجوری یاد هندستون میکنه و (دور از جون دوستان) مثه گاو نُه من شیر میزنه زیر همه چیو و دیوونه بازی در میاره!!!

باز یه دو روز که میگذره آروم میشی و میگی خدایا منو ببخش و حق بده که گاهی کم بیارم!

واقعا امروز دلم اینو میخواد...نه برای بعدها...برای همین امروز...میخوام دور باشم از همه چی...وسط یه بیابون...یا یه جنگل یا یه صحرا یا یه کوه.....یا تو شکم ماهی!! چه فرقی میکنه ...فقط فک میکنم خودبین شدم شایدم خود نبینی باعث این حالم شده و میخوام برم خودمو پیدا کنم.

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب...مثه اینکه دورتر آواییست که مرا میخواند!!!

 پ.ن: بالاخره مراسم ازدواج آبجی نیما هم تموم شد...و منو به التهاب بعد از ازدواج خودم برد. خیلی وقت بود فکرم درگیرش نشده بود!