تبليغاتX
نازنین گل یخ
مرده ام خیلی...متحرکم کمی!

کارت حضور رو میکشم از کنار نگهبانها رد میشم یه سلام سرسری بینمون رد و بدل میشه ....بعد از یه راهروی کوچیک دستمو میذارم رو دکمه آسانسور بعد چند دقیقه صدای گوینده بالابر توجه منو جلب میکنه ...طبقه همکف٬ طبقه همکف٬ طبقه همکف...متوجه میشم از اولش همین جا بوده فقط من اینجا نبودم....درو باز میکنم...تو آینه روبرو مقنعه و صورتمو برانداز میکنم...صورتم بر خلاف دلم خیلی آروم به نظر میرسه ...حلقه اشکی که تو چشام محبوسه به چشام برق خاصی داده....سعی میکنم با چرخش و حرکت چشام اونو دور کنم.....در باز میشه...بی توجه میزنم که برم بیرون....با یکی از کارمندا که با تعجب بهم نگاه میکنه روبرو میشم تقریبا جلومو گرفته ...سلام میکنه...چون نمیتونم رد شم برای فرار از نگاههای نزدیک٬ اطرافو نگاه میکنم ٬متوجه دیوار روبرو میشم "طبقه سوم" ٬ هنوز به مقصد نرسیدم..میپرسه چرا اینجا؟ ...با تاخیر واضحی ضمن دادن جواب سلام ...٬ برمیگردم به آسانسور ...

بازم با همون تاخیر و برای اینکه جواب ندادنم حمل بر بی توجهی نشه با صدایی که خجالت زدگی توش پیداست میگم : همون اشتباه همیشگی!!! اونم با خنده میگه..آره پیش میاد..

پ.ن: به همه چی فک میکنم و به هیچی....

پ.ن:کی گفته نباید غمگین بود...موقع غم آدم به چون و چرایی همه چی بیشترفکر میکنه...شاید نتیجه فکر کردنها اونی نباشه ما میخواییم...اما توش همیشه به بدیهای خودت بیشتر پی میبری!! به ضعفها ٬ عیبها...خوبیهای دیگران و اینکه خوب بودن که تحملت کردن ٬ ارزش محبتی که تو سخت ترین لحظه ها هم یادآوریش یه بهونه میشه برای تاب آوردنها ٬ به اونی که محبت میکنه بی اونکه دیده بشه..نوازشمون میکنه بی اینکه دستشو ببینیم...به اونکه اشکامونو پاک میکنه بی اونکه تحویلش بگیریم٬ به اونیکه صاحب خونه دلهامونه...اما همه رو راه دادیم و صاحبخونه شدیم...اونم به رومون نمیاره!!!!!!!

میگن اگه تو دلت با گلی که تو خونه داری حرف بزنی حتی از فاصله دور میشنوه!! من با گلم خیلی حرف میزنم..دیشب وقتی تو سکوت باهاش حرف میزدم انگار اون بود که بهم گفت ...شک نکن که خدا از من شنواتره...این گوش شنوایی که نجوای درون تو رو میشنوه ..اون داده..

احساس نادونی کردم نسبت به اونیکه از موضع قدرت دل رحم و مهربونه اونم نه به بنده هایی که مطیعن به مخلوقاتی که دشمنی آشکار میکنن با ولی نعمتشون!!!!به اونیکه فقط خودش میدونه چقققققد بزرگه!  غصه هامو میدم بهش آرامش میگیرم...به نظر من معامله خوبیه...

من و دلتنگی من.

اینروزا انگار کسی از اینورا رد نمیشه......قصه اش شده مثه قصه دلم که چند وقتیه گذر عزیزترین کسانم هم غبارشو پاک نمیکنه........سرد و ساکت....بی همدم...نه از نوع تنها..از نوعی که مرهم هیچکی دردشو دوا نمیکنه..موقع حرف زدن اونایی که غمخوارن یا حالا ادای آدمای غمخوار رو در می آرن....من نگاهم به لبهاشون خیره میمونه بدون اینکه حتی یک کلمه شو بشنوم...گاهی حتی وضع از اونم بدتره و به سختی خودمو کنترل میکنم تا به حرفای بی سر و تهش اعتراض نکنم....

مهمونی های افطارهای ماه رمضون: بعد از کلی تماشای بازی بچه ها و قربون صدقه  رفتن و در آغوش گرفتنشون ، به خودم نهیب میزنم بسه، دیگران چی فک میکنن...با غصه میرم تو یه اتاق میشینم و معده درد رو بهونه میکنم تا بتونم فاصلمو از بچه ها حفظ کنم ، ولی باز بیشتر از اینکه تو جمع بزرگتها باشم حواسم به بچه هاست..عرفان که اصلا بهره ای از زیبایی نبرده ،با همون اداهای بچه گونه دل همه رو برده!! با اداها و صدای دخترونش ..با شیطنتها و محبتهای پر از سیاستش!! محمدرضا و محمد حسین بزرگتر از اونین که بشه بهشون گفت بچه گمونم 9 سالی دارن !! اما من حواسم به کارهای اون دو تا هم هست....عجب استعدادی دارن تو تقلید از بزرگترهاشون...قد آدم بزرگا فهمیده به نظر میان...به هر بهونه ای باهاشون همصحبت میشم. مهدیه و خواهرش هم خیلی فسقلی و دوس داشتنی ان...من هر چند ثانیه به بهونه مرتب کردن موهاشون میبوسمشون...

 روز عید فطر مسافرت به قصد دیدار اقوام همسر«خونه پدربزرگش»: من کنترل توجه ام جایی که چند تا بچه باشن مشکل میشه با اینحال سعی نمیکنم خودمو از این محیطها دور کنم....یاسین همش 6 ماهشه و دوست داشتنی.....سعی میکنم تابلو نباشم و این مستلزمه توجه به چیزی غیر از یاسینه ....تلویزیون!!!!با اون برنامه های مزخرفش که حتی ادای توجه بهش کار سختیه به همون سختی ادای توجه نکردن به بچه ها. خونه عموی همسر که میریم مریم با پسر 5 ماهش علی اونجا هستن بدم نمیومد ببینمش ...اخه خیلی تعریف خوش اخلاق بودنشو شنیده بودم! و همینطور هم بود...اونجا چون راحت تر بودم زمان زودتر گذشت و ما بالاخره برگشتیم خونه!

  تعطیلات بعد عید فطر: تلفن مهسا و دعوت به عروسیش....اومدن اکرم از شمال برای اینکه من و اون با هم بریم عروسی ....قبل از اون به یاد 4 سال قبل به دیدن نسرین که یکی از همکارهای اون سالها بود، میریم....خوب اینجا بیشتر حواسم به دوستامه حتی با وجود ابوالفضل پسر 2 ساله اکرم که بار اوله میبینمش و عارف پسر3 ساله نسرین که هر دوشون ، بعد از همین سالهای سخت در انتظار فرزند بودن من، متولد شدن...خوب باز هم ناخودآگاه به خودم میگم نازی.. اکرم و نسرین شاید ظاهراً فرق نکرده باشن، اما متفاوت از وقتین که تو میشناختیشون...اونا الان مادر شدن! و این زنها رو خیلی عوض میکنه!!!  اکرم میگه اونایی که پیش تو از بچه هاشون حرف میزنن درک ندارن....نسرین هم تائید میکنه....بعد اونشب اونارو به خونه خودم دعوت میکنم...

تو خونه ما و بعد از چند دقیقه با هم بودن ، اکرم و نسرین از بچه هاشون حرف میزنن منم ساکت ، بدون اینکه حرفی داشته باشم نگاشون میکنم...!

به اونا حق میدم اصلا هم فک نمیکنم که درک ندارن! اونا مادر هستن نمیتونن از وروجکی که همه دنیاشونه حرف نزنن!!

مطب دکتر متخصص داخلی: در حالیکه به برگه بلند بالای آزمایشهام نگاه میکنه ،خانوم مشکلی نداری....از بیماریت بگو...من توضیح میدم که بیماریم بی مقدمه و بدون هیچ علائمی بروز میکنه دوره یکی دو روزه داره و بعدش فروکش میکنه...

منم هر بار تو اورژانس ها و گاها با یه روز بستری به سلامتی میرسم و باز تا دوره بعدی!!! همه چیزو فراموش میکنم...به چند تا متخصص هم مراجعه کردم که جز یه مشت دارو بی اثر هیچ نتیجه ای نگرفتم!!

به سوالهای دکتر جواب میدم....تشخیصش به مذاقم خوش نمیاد و با سوالات و فرضیه هام سعی میکنم بهش بگم که افسردگی انگی نیس که برازنده من باشه...من همیشه میتونم حفظ ظاهر کنم...به زیبایی و تغذیه ام بها بدم ..به سلامتیم اهمیت بدم...حرف بزنم و درد دل کنم!! من فک نمیکنم افسردگی این بلا رو سرم بیاره...

چند روزه حالم گرفته تر از همیشه است! فک میکنم زیادی حفظ ظاهر کردن و عدم توجه به میل باطنیم این بلا رو سرم آورده!!

ای کاش میشد چیزی غیر از بچه رو دوس داشتم!! مثلا دوست داشتن خدا در حدی که منو بی نیاز کنه! اما خودشم مثه من میدونه که نمیشه آدما به هم محتاجن، به محبت از سوی همنوع خودشون!! عشق مطلق به خدا چیزی نیست که خودش هم بخواد...اونم دوس داره آدمها عاشق هم بشن....فرزنددار بشن....و خداپرستی براشون تبدیل به خودپرستی نشه!

ای کاش بلد بودم بی بهونه دوست بدارم ...حتی آدم بزرگایی که به جرم رنگ و ریا لایق عشق نیستن!

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!

ماه مبارکی که آرامش تو لحظه لحظه هاش موج میزنه ...ماهی که تفکر و اندیشیدن اونم از نوع برتر از عبادت بخشی از روزهاشو آذین میکنه ..وقتی که خدا بیشتر از همیشه با بنده هاش خلوت میکنه و درهای جهنمو میبنده و از سر محبت ..دست نوازش به دلمون میذاره و تکرار میکنه مرا بخوان تا اجابت کنم شما رو...حتی تویه گناهکار رو...شبهای پر از اقرار به بندگی و اعتراف به گناه...خداحافظ...ماه مهربون. میری اما اثر غبار روبیت انشالله تا سال بعد ضامن رابطه دل ما و معبوده.

 

اول مهر!

صبح با عجله از خونه میزنم بیرون و موقع بستن در آپارتمان، متوجه واحد کناری میشم که یه پسربچه با روپوش مدرسه و کیف با کمک مامانش کفشاشو میپوشه که بره مدرسه. از همون لحظه من یاد مدرسه رفتنم می افتم ..اونم کی؟ کلاس اول!!! یادمه اونموقع مدیرا و معلما به نظرم آدمای گنده ای بودن که من موقع نگاه کردنشون باید سرمو تا اونجایی که میتونستم بالا بگیرم...یادمه همیشه اشکم دم مشکم بود و برای کوچیکترین مشکلی گریه میکردم.فکر میکردم اگه کاریو ناقص یا ناشیانه انجام بدم یعنی اصلا بلد نیستم، یعنی صفر! حالا اینکار نوشتن و خوش خط نوشتن بود یا نقاشی...یادمه وقتایی که گریه میکردم معلمم برای اینکه باهام حرف بزنه و آرومم کنه ...مجبور بود بشینه...ولی جالبه ما آدما فک میکنیم همیشه همینقدی بودیم!! با همین قد با همین چهره!!

وایسادم که ماشین بگیرم...دوست دوران دبیرستانمو میبینم....اول به این فک میکنم که اسمش چی بود...دست یه دختر کوچولو تو دستشه...آها لیلا بود...اون و دختر کوچولو با خنده عرض خیابونو میدون....لبخند تلخی رو صورتم میشینه هنوز محو تماشای اون دو تام که  یکی دیگه از دوستامو میبینم ..اونم دست پسرکوچولوشو گرفته..موهای پسرش اینقد بلنده که اگه نمیدونستم فک میکردم دختره!

به سختی نگاهمو از اونا برمیدارم هنوز لیلا وایساده خوب که نگاه میکنم میبینم زل زده به من ...انگار اونم منو شناخته!! حیف وقت ندارم  تاکسی وامیسته و من با عجله همراه با دلی بهانه جو سوار میشم ، صدای راننده که بلند ذکر میگه...گاهی منو از فکر درمیاره و باز به چشم بر هم زدنی انگار تو این دنیا نیستم.

خدایا چند تا پاییز دیگه ممکنه منم بتونم دست یه فرشته ای رو بگیرم و ببرم مدرسه....اگه خوش شانس میبودم...منم امسال باید یکی از همین جقله های دوست داشتنی رو میرسوندم پیش دبستانی! 

راز و نیازهای شب قدر همتون قبول باشه!