تبليغاتX
نازنین گل یخ
یا سریع الرضا به حق موسی الرضا(علیه السلام)

امروز به معنای واقعی تنهام. ساعت دو مدیر و اون همکارم رفتن و از صبح هم یکی از همکارا مرخصی بوده ساعت 3:30 بود که همکار دیگه ای هم رفت.من این طبقه تنهام. البته تو طبقات دیگه آمد و شد میشه. سکوت با اراده من هم شکسته نمیشه. دارم سعی میکنم به یاد بیارم این بوی آشنایی که فضا رو پر کرده چیه.به یاد میارم که بوی پاییزانه  ایه که روزای اولی که اومدم اینجا ، تو هوا موج می زد. من برد به اولین روز کاریم 3 سال قبل بود. آخرین روز آبان همین ماهی که توشیم. من وارد این شرکت شدم که هنوز پا نگرفته بود. وحشتناک ترین جایی که میتونستم تصور کنم محلی بود که میز منشی بود و من هنوز نمیدونستم ٬ همونجا کنج عزلت منه !! اون روزها با دلتنگی و گریه های من گذشت. و اگه زودتر به نت وصل نمیشدیم شاید اینکارو رها میکردم.  فک کنید  9 ساعت بشینی پشت یه میز بدون اینکه همکاری بهت نزدیک باشه ، بدون اینکه بتونی احساس وجود داشتن بکنی بدون دور شدن افکار رنگ و وارنگ در مورد مطلوبیتی که کار قبلی برات داشته. خوب یادمه روزی دو سه بار به نسرین که هنوز تو شرکت قبلی شاغل بود زنگ میزدم و باهاش صحبت میکردم تا از تنهایی دربیام. الان مدتها از اون زمان گذشته و زمان بهم  نشون داده که شاید بهترین اتفاقی که ممکن بود برای من پیش نیومد اما به نوبه خودش اتفاق خوبی بود!

پ.ن: من به خدا امیدوارم اگر جسمم و روحم دوام بیارن! اگه جسمم با روحم دست به یکی نکنن برای از پا درآوردنم. اگه روزای تکراری فقط وقایع بد برای ثبت شدن نداشته باشن. اگه دلی داشتم که با وی گفتمی گر مشکلی بود ( چه دامنگیر یارب منزلیست...)

بعد نوشت: دیشب که خونه خاله مهمون بودیم فهمیدم الهه 3 ماهه بارداره . من 3 ماه پیش شک کردم و از داداشش که همسر بنده باشه پرسیدم خبریه ؟! گفت اگه باشه به ما میگن. حالا دیشب تازه فهمیدم همه میدونستن جز من !! ناراحت شدم...خیلی هم ناراحت شدم.

خودم میدونم که دیگه اتفاقات کم اهمیت هم ناراحتم میکنه. تازه فهمیدم دلم روز به روز داره تنگ تر میشه، سعه صدرم کمتر،خودخواهی هام بیشتر، امروزم که میلاد آقا اما رضاست از صبح که چشامو باز کردم بی اختیار اشک ریختم. سوختم...و سوختم و ناله کردم.

خسته شدم از دیوارهای بلندی که روزگار اطرافم کشیده و از قاب کوچیکی که از آسمون برام مونده ... خوب معلومه که از همون قاب کوچیک میتونم خدا رو ببینم و از همون قاب کوچیک پرنده های آرزومو رها کنم تا شاید ریسمان نجاتی برای چنگ زدن برام فراهم بشه.

کما

بعد از یکی دو روز بارون باریدن و مطبوع شدن هوا٬ امروز خیلی سرد شده من دستهام کاملا بی حس شدن و به سختی رو دکمه های کیبورد حرکت میکنن.

اول همین خطم که یادم میاد سری قبل موقع پست مطلب چطور نوشته هام قبل از ثبت پرید!. صفحه ورد رو باز میکنم به جای صفحه ی پست جدیدِ بلاگفا اینجا به نوشتنم ادامه میدم. اغلب تکمیل یه پست بیشتر از 2 ساعت طول میکشه چون نمیتونم همشو بی وقفه بنویسم و بین نوشتن و اصلاح چندین بار برای انجام کارها و امور اداری میرم و میام.

زمستونا تو این طبقه خیلی سردِ و مثه تابستونای گرمش غیرقابل تحمل میشه!. از حالا شمارش معکوس برای جابجا شدنمون شروع شده! آره قراره  شرکت یه اثاث کشی داشته  باشه! هنوز نمیدونیم قراره اوضاع بهتر بشه یا بدتر. در هر صورت دوس دارم خوش بینانه به قضیه نگاه کنم.

 اینروزا تو یه عالم دیگه ای هستم. انگار این "من" اینقد غیرقابل پیش بینی شده که خودم هم با احتیاط باهاش حرف میزنم. باید آسه برم آسه بیام که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی "من". آماده ی بهم ریخته و با کوچکترین ناملایمت هجوم افکار اونو به مرز دیونگی میرسونه!

برخلاف همیشه که به انتقادهای من گوش میداد وسعی میکرد قابلیت پذیرش اشتباه و شکست رو داشته باشه الان تا میام لب از لب واکنم و بگم حواست کجاست...میتوپه که هیچی نگو!!!!منم بادیدن اینهمه آشفتگیش سکوت میکنم.معده درد اذیتش میکنه و غذا خوردنش با بی میلی و از روی اجباره!  

با همه این تعاریف به لطف خدا ،احساس میکنم از اون دوران بیخبری و منگی دراومده. چرت زدنهاش کم شده. خوابش هم سبک شده و برای بیدار شدن اذان صبح منو حرص نمیده.

واقعا احساس میکنم یه مدت تو این دنیا نبودم...بودنم مثه یه خاطره خاک گرفته به نظرم میاد...فک نکنید اینایی که میگم واسه خیلی قدیماست. نه! برای همین 1 ماه گذشته است.

دیروز کتاب زبان رو ورق میزدم که همه صفحاتش به نظرم تو کلاس حضور داشتم و حضور نداشتم...یعنی چیز زیادی یادم نمیومد...برای منی که همیشه بیشترین یادگیریم تو کلاس بوده خیلی عجیبه که تو کلاس بودنم با نبودم هیچ فرقی نداشته!!

گمونم "من" هم از همین یکماه کمرنگ و بی حال ناراحته. دیگه تقصیر من نیست، تقصیر این دکترهای فوق تخصصه که معلوم نیس نسخه ای که تجویز کردن تا چه حد مناسب حال بیماره و در جهت بهبود بیماره یا گرفتن شادابی زندگیش! در هر صورت اینروزها تو این هوای مرطوب پاییزی حسم مثه کسیه که بعد یه مدت کما ٬دوباره به زندگی برگشته.

پ.ن1: به حیات خلوت عزیز: این دو سه روزه فکرم مشغول بود و نشد که پیامی بفرستم. تبریک منو بپذیر.

پ.ن2: دنیا خیلی کوچیکه ،خیلی کوچیک.ای کاش این کوچیکی اونقد باشه که شامل حال من و تو هم بشه.

مدیر!

در یک هفته نبود مدیر٬ من باصطلاح کیفول شدم.همش چرت زدم و همش خسته بودم.کارهای زیادی انجام دادم.اما حوصله چت نداشتم. دردم به طبیبان مدعی گفتم و چه بسا کارهای سخت که انجام دادم برای رفع کسالت.از بیرون رفتن با آبجی کوچیکه و خرید روسری و کیف و مانتو و شلوار بگیر تا قطع کردن قرصها و....

خیلی حرفها رو نوشته بودم قبل از سند پرید اما الان بخشی از یک نوشته ی قدیمیو میذارم حتی یادم نیس قبلا تو وبلاگ بوده یا نه!

یادآوری:

روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم كدامينم

آن من سرسخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم؟

 تو شلوغی شهر بازی رو یه نیمکت دنج نشستیم و فقط صداهارو میشنویم ، آهی میکشم و میگم حالم اصن خوب نیس نمیدونم چی رو دلم سنگینی میکنه...

شروع میکنه به مسخره بازی و میگه شامی که خوردی بهت نساخته.....

با تحکم بیشتری میگم....تو عادت داری همه چیو به شوخی بگیری...اَه..منو باش با کی درد دل میکنم!

صدای قهقهه بلندش تو گوشم میپیچه ... سرشو میذاره رو شونم و با تمسخر میگه خوب درد دل کن نازنینم ...تو باید حرف بزنی که من بشنوم...

با صدایی شبیه زمزمه میگم ...آهان....شدت اشتیاقت واسه شنیدن حرفام ، غصه هامو زائل کرد وبی اختیار رومو برمیگردونم...

اونم صاف میشینه صداشو نازک میکنه و ادای بچه هارو در میاره و میگه مامان دیگه باز چی شده...

وقتی تحویلش نمیگیرم....اونم صورتشو به یه سمت دیگه برمیگردونه....

میگه میشنوم اما گوش نمیده....سطحی و با شیطنت و خنده میخواد از همه چی بگذره...اگه قضیه خیلی جدی بشه مستاصل میشه و میگرده دنبال یه پناهگاه..هیچ انسانی کامل نیست...اما یه مرد باید کامل باشه!!یا سعی کنه کامل باشه...یه زن هم همینطور....من رابطه بالغ با بالغ رو تو زندگیم میخوام ..اما اون تو رابطه بالغ و کودک زندگی میکنه.