امروز به معنای واقعی تنهام. ساعت دو مدیر و اون همکارم رفتن و از صبح هم یکی از همکارا مرخصی بوده ساعت 3:30 بود که همکار دیگه ای هم رفت.من این طبقه تنهام. البته تو طبقات دیگه آمد و شد میشه. سکوت با اراده من هم شکسته نمیشه. دارم سعی میکنم به یاد بیارم این بوی آشنایی که فضا رو پر کرده چیه.به یاد میارم که بوی پاییزانه ایه که روزای اولی که اومدم اینجا ، تو هوا موج می زد. من برد به اولین روز کاریم 3 سال قبل بود. آخرین روز آبان همین ماهی که توشیم. من وارد این شرکت شدم که هنوز پا نگرفته بود. وحشتناک ترین جایی که میتونستم تصور کنم محلی بود که میز منشی بود و من هنوز نمیدونستم ٬ همونجا کنج عزلت منه !! اون روزها با دلتنگی و گریه های من گذشت. و اگه زودتر به نت وصل نمیشدیم شاید اینکارو رها میکردم. فک کنید 9 ساعت بشینی پشت یه میز بدون اینکه همکاری بهت نزدیک باشه ، بدون اینکه بتونی احساس وجود داشتن بکنی بدون دور شدن افکار رنگ و وارنگ در مورد مطلوبیتی که کار قبلی برات داشته. خوب یادمه روزی دو سه بار به نسرین که هنوز تو شرکت قبلی شاغل بود زنگ میزدم و باهاش صحبت میکردم تا از تنهایی دربیام. الان مدتها از اون زمان گذشته و زمان بهم نشون داده که شاید بهترین اتفاقی که ممکن بود برای من پیش نیومد اما به نوبه خودش اتفاق خوبی بود!
پ.ن: من به خدا امیدوارم اگر جسمم و روحم دوام بیارن! اگه جسمم با روحم دست به یکی نکنن برای از پا درآوردنم. اگه روزای تکراری فقط وقایع بد برای ثبت شدن نداشته باشن. اگه دلی داشتم که با وی گفتمی گر مشکلی بود ( چه دامنگیر یارب منزلیست...)
بعد نوشت: دیشب که خونه خاله مهمون بودیم فهمیدم الهه 3 ماهه بارداره . من 3 ماه پیش شک کردم و از داداشش که همسر بنده باشه پرسیدم خبریه ؟! گفت اگه باشه به ما میگن. حالا دیشب تازه فهمیدم همه میدونستن جز من !! ناراحت شدم...خیلی هم ناراحت شدم.
خودم میدونم که دیگه اتفاقات کم اهمیت هم ناراحتم میکنه. تازه فهمیدم دلم روز به روز داره تنگ تر میشه، سعه صدرم کمتر،خودخواهی هام بیشتر، امروزم که میلاد آقا اما رضاست از صبح که چشامو باز کردم بی اختیار اشک ریختم. سوختم...و سوختم و ناله کردم.
خسته شدم از دیوارهای بلندی که روزگار اطرافم کشیده و از قاب کوچیکی که از آسمون برام مونده ... خوب معلومه که از همون قاب کوچیک میتونم خدا رو ببینم و از همون قاب کوچیک پرنده های آرزومو رها کنم تا شاید ریسمان نجاتی برای چنگ زدن برام فراهم بشه.

