گاهی از خودم میپرسم کی به من اهمیت میده؟! بعد به خودم میگم شاید به دیگران اهمیت نمیدی! شاید کمی بی تفاوت شدم، اونم به خاطر این نیس که نخوام ٬به خاطر اینه که دائم مریضم٬آدم وقتی با بیماری دست و پنجه نرم میکنه تو بغرنجترین لحظات فک میکنه چقدر تنهاست ٬حتی اگه همه باشن ٬با نبودنشون هیچ فرقی نداره٬در واقع فرصت درک محبتشونو نداری!!! تو اون لحظه ها از همه نزدیکتر اول خداست بعدشم مرگ...
یادمه دفعه اولی که حالم بد شد٬تموم پرسنل یه درمانگاه بالای سر من اینور و اونور میدوییدن٬راه به راه سِرم..آمپول...گرفتن فشار خون..نوار قلب ٬ نمیدونید چه وضعی بود٬دکتر مضطرب و آشفته بود٬من نایی برای توجه به اطراف نداشتم ٬ نمیدونستم چمه ٬اما تو یه لحظه اونم وقتی که میخواستن نوار قلب بگیرن و پرستار و دکتر واسه یه لحظه تنهام گذاشتن ٬من خیلی راحت چشمامو بستم٬جمله ای شنیدم با صدایی شبیه صدای خودم ٬مرگ حقه!
چشمام بسته بود اما نور سفیدی چشممو میزد ٬احساس کردم دارم سبک میشم ، دردی حس نمیکردم٬هنوز این حس دلچسب کامل نشده بود که صدای مادرم که خودشو بالای سرم رسونده بود و گرمای دستش که به صورتم میکشید و با حالت گریه صدام میکرد منو کشوند به دنیای درد ٬چشامو به سختی باز کردم ٬فقط نگاش کردم٬ پدرم با فاصله کمی با حالت بهت زده ایستاده بود ٬ بماند که این بار اول، تازه شروع ماجرای بیماری دنباله دار من بود و من بی خبر!
کم کم ماجرای به هم ریختن حال من شد قصه همه!! و عادت من!! از سالی یه بار شد سالی دو بار ،سه بار و این اواخر تو یکماه 4 بار!! جز مصرف آرامبخش هیچ چاره ای ندارم! جالب اینه که خودم نمی تونم قبول کنم که حالم خوب نیس یا اعصابم خرابه...
اگرچه پدر مادرم تنها پای ثابت عیادت از من هستند ،اما این فقط درد منو بیشتر میکنه ، حس اینکه من با مشکلاتم چقدر غصه به دلشون میریزم ،هر بار هم به اون لحظه روشنی که بار اول دیدم فکر میکنم، بین خودمون بمونه ،راستش خیلی وقتها واسه از دست دادنش غصه خوردم...
یادمه دوشب قبل از افتادن اون اتفاق، خواب دیدم که تو یه باغ بزرگ و سرسبز نه چندان دنیایی به دیدن مادربزرگم رفتم ، من بودم و پدرم. من با سماجت میخواستم پیش مادربزرگم تو اون جای زیبا و دنج و پر از آرامش بمونم ، اما مادربزرگم نمیخواست که من اونجا بمونم با تاکید خاصی بهم میگفت: به تو میگم همراه پدرت برو ،الان واسه چی میخوای اینجا بمونی!!! هزار تا کار نکرده داری ، تازه پدرتو تنها نذار!!!! آخر خوابو ندیدم اما اونطور که معلوم شد، مادربزرگم موفق شد منو برگردونه...
بگذریم، از ماوراء و به نظر یه عده خرافات....
شما جای من، به نظرتون کنترل بیماری که براتون ناشناخته است ممکنه؟مادر همسر تلفن زده به جای عیادت اومدن!!!
خاله جان به خودت بر ِس این که نشد وضع همش مریضی!! همه سرگردونِتن...بچه که نیستی ، خودت میدونی چته؟!!!(اوه....یادم رفته بود که بگم ،ببببله ،بعد از گرفتن آخرین مدرک دکتری افتخاری خاله زنک بازی ، همه بیماریهای دنیا رو تشخیص میدم!!) راس میگه مریض شدن من عمدیه! گذشته از اون خدا رو خوش نمیاد اونو به زحمت بندازم برای سالی یه بار هم که شده زحمت بکشه و تلفنی زنگ بزنه،اصلا کی توقع داره اون والاماقامان بیان عیادت!! من سگِ کی باشم تا وقتی خواهرای همسر هستن ابراز وجود کنم!
ماجرای شبی که حالم بد شد و بعدش مستحق شنیدن پندهای حکیمانه خاله جان شدم.... خواهرشوهرم باردار...مادرشوهر و نامبرده...میشینن روبروی من همش از آرزوهاشون برای نوه اولشون حرف میزنن!! نمیخوام بدجنس باشم...اونا هم آرزو دارن...واسه همین فقط با لبخند(هر چند تصنعی) حرفاشونو تایید میکنم...شب میام خونه حالم به هم میخوره !!!
هفته بعدش خونه اونیکی خواهر همسر که از ماه عسل برگشته بود! سوغاتی ها رو باز میکنیم...من قبول دارم که از قبلش سر درد داشتم،کادوی خواهرشوهر بارداره ِ لباسهای خوشگل و کوچولوی نی نیه و شلوار بارداریه، خواهرشوهره داره لباس نی نی هارو باز میکنه، من احساس میکنم هوا گرمه ، صورتم داغه، دهنم خشکه،به سختی دهنمو باز میکنم و با صدایی که به احساس درونم همخونی نداره،خیلی واضح و هیجان زده میگم مبارکه! حالم دست خودم نیس، خیلی سعی میکنم دیگران نفهمند چه حالی دارم ، که آرش به دادم میرسه: نمیخواد حالا بازشون کنی.
صداش یه لحنی داره که معلومه به خاطر من و نیما داره میگه، نمیدونم متوجه حال من شد یا نیما رنگ و روش پریده بود ، دوباره حس معلق بودن دارم،من نمیدونم چی میشه که یه مرد میتونه درکمون کنه،اما یه زن -اونم زنی که به قول خودش درد منو درک کرده- تموم وقت داره قلب منو چنگ میزنه.