تبليغاتX
نازنین گل یخ
عاشقان عید مبارک

سید بن طاووس در کتاب "اقبال الاعمال " روایتی از امام رضا (ع) در شأن عید غدیر آورده است که به فرازهایی از آن اشاره میشود :

"همانا که این روز، روز کامل کردن دین است . وروز خواری شیطان است .و روزی است که اعمال شیعیان و دوستداران آل محمد (ص) پذیرفته می شود و گناهانشان آمرزیده می شود . وآن روزی است که جبرییل (ع) فرمان می دهد تا کرسی کرامت خدا مقابل بیت المعموربر پا شود و از آن بالا رفته وفرشتگان همه آسمان ها به گردش آمده وحضرت محمد (ص) را می ستایند وبرای پیروان آن حضرت ، ودو ستداران آنان از نسل آدم استغفارمی کنند . وروزی است که دعا در آن مستجاب می شود .و روز بسیار صلوات فرستادن است . و روز عید اهل بیت است .روز دست برداشتن از گناهان کبیره وغیر کبیره است.و…. هر کس برای روز غدیر ، خود را زینت کند خداوند همه خطاهای اورا می آمرزد .

  سرخوش آن عیدی که آن بانی نور

از کنار کعبه بنماید ظهور

قلب ها را مهر هم عهدی زند

از حرم بانگ انالمهدی زند

هیچ کس مثل تو نیست!

حرف امروزم٬ حس اینروزهامه٬ حسی که دوس دارم از این به بعد بارها به خودم یادآوری کنم.

شخصیتها از همیشه روشنتر و نزدیکتر شدن به من، وقتی دراز میکشم تو این پهلو اون پهلو شدنهای قبل خوابم ،تصویر کسی مثل برق تو ذهنم چشمک میزنه ، میخواد محو بشه من اما با سماجت رهاش نمیکنم ، وقتی دوباره برمیگرده برام جالبه که،عطر مخصوص اون آدم ،میاد تو دماغم ، بوی چه ادکلنیه؟ ادکلن سیگار چه بویی داشت،حرکاتی که عادتش بود،تکه کلامهاش، تشویشش ،شادیش ،غمش ، بیماریش! همه با سرعتی وصف ناشدنی به روحم هجوم میارن و منو چنان سرشار میکنن که بعد از خواب فک میکنم زمان به عقب برگشته.

روز عید قربانه؛ پای تلویزیون دراز کشیدیم ،فیلم که تموم میشه به نیما میگم یادته مراسم عروسیمون عید قربان بود؟

-نننننه ! شوخی میکنی؟

آره دیگه اونسال عید قربان تو نیمه دوم بهمن ماه بود. شروع میکنه به حساب کتاب...

- آره ؛برخلاف همیشه که کمی گرفته میشد،اینبار ذوق زده بود،باز یه تصویر تو ذهنم چشمک زد ،خودش بود با اون موهای ریخته رو پیشونی بلندش ، بوی تنش ، که اولین و آخرین عطر تنیه که تو ذهن من نقش بسته و هر تشویشی در کنارش به آرامش رسیده ،بی کلام،فقط با چند تا نفس عمیق، با اون چشمای روشنش که انگار همیشه از شدت هیجان برق میزنه ،غریب بود برام،هنوز هم عادت نکردم.

فک میکنم اولین باریه که متوجه میشم چقدر عوض شده ،چقدر چاقتر ، کم موتر. ولی هنوز وجودش، عطر تنش همونقدر آشناست؛ اولین و آخرین...

شرمندم مثه همیشه غر زدم

گاهی از خودم میپرسم کی به من اهمیت میده؟! بعد به خودم میگم شاید به دیگران اهمیت نمیدی! شاید کمی بی تفاوت شدم، اونم به خاطر این نیس که نخوام ٬به خاطر اینه که دائم مریضم٬آدم وقتی با بیماری دست و پنجه نرم میکنه تو بغرنجترین لحظات فک میکنه چقدر تنهاست ٬حتی اگه همه باشن ٬با نبودنشون هیچ فرقی نداره٬در واقع فرصت درک محبتشونو نداری!!! تو اون لحظه ها از همه نزدیکتر اول خداست بعدشم مرگ...

یادمه دفعه اولی که حالم بد شد٬تموم پرسنل یه درمانگاه بالای سر من اینور و اونور میدوییدن٬راه به راه سِرم..آمپول...گرفتن فشار خون..نوار قلب ٬ نمیدونید چه وضعی بود٬دکتر مضطرب و آشفته بود٬من نایی برای توجه به اطراف نداشتم ٬ نمیدونستم چمه ٬اما تو یه لحظه اونم وقتی که میخواستن نوار قلب بگیرن و پرستار و دکتر واسه یه لحظه تنهام گذاشتن ٬من خیلی راحت چشمامو بستم٬جمله ای شنیدم با صدایی شبیه صدای خودم ٬مرگ حقه!

چشمام بسته بود اما نور سفیدی چشممو میزد ٬احساس کردم دارم سبک میشم ، دردی حس نمیکردم٬هنوز این حس دلچسب کامل نشده بود که صدای مادرم که خودشو بالای سرم رسونده بود و گرمای  دستش که به  صورتم میکشید و با حالت گریه صدام میکرد منو کشوند به دنیای درد ٬چشامو به سختی باز کردم ٬فقط نگاش کردم٬ پدرم با فاصله کمی با حالت بهت زده ایستاده بود ٬ بماند که این بار اول، تازه شروع ماجرای بیماری دنباله دار من بود و من بی خبر!

کم کم ماجرای به هم ریختن حال من شد قصه همه!! و عادت من!! از سالی یه بار شد سالی دو بار ،سه بار و این اواخر تو یکماه 4 بار!! جز مصرف آرامبخش هیچ چاره ای ندارم! جالب اینه که خودم نمی تونم قبول کنم که حالم خوب نیس یا اعصابم خرابه...

اگرچه پدر مادرم تنها پای ثابت عیادت از من هستند ،اما این فقط درد منو بیشتر میکنه ، حس اینکه من با مشکلاتم چقدر غصه به دلشون میریزم ،هر بار هم به اون لحظه روشنی که بار اول دیدم فکر میکنم، بین خودمون بمونه ،راستش خیلی وقتها واسه از دست دادنش غصه خوردم...

یادمه دوشب قبل از افتادن اون اتفاق، خواب دیدم که تو یه باغ بزرگ و سرسبز نه چندان دنیایی به دیدن مادربزرگم رفتم ، من بودم و پدرم. من با سماجت میخواستم پیش مادربزرگم تو اون جای زیبا و دنج و پر از آرامش بمونم ، اما مادربزرگم نمیخواست که من اونجا بمونم با تاکید خاصی بهم میگفت: به تو میگم همراه پدرت برو ،الان واسه چی میخوای اینجا بمونی!!! هزار تا کار نکرده داری ، تازه پدرتو تنها نذار!!!!   آخر خوابو ندیدم اما اونطور که معلوم شد، مادربزرگم موفق شد منو برگردونه...

بگذریم، از ماوراء و به نظر یه عده خرافات....

شما جای من، به نظرتون کنترل بیماری که براتون ناشناخته است ممکنه؟مادر همسر تلفن زده به جای عیادت اومدن!!!

خاله جان به خودت بر ِس این که نشد وضع همش مریضی!! همه سرگردونِتن...بچه که نیستی ، خودت میدونی چته؟!!!(اوه....یادم رفته بود که بگم ،ببببله ،بعد از گرفتن آخرین مدرک دکتری افتخاری خاله زنک بازی ، همه بیماریهای دنیا رو تشخیص میدم!!) راس میگه مریض شدن من عمدیه! گذشته از اون خدا رو خوش نمیاد اونو به زحمت بندازم برای سالی یه بار هم که شده زحمت بکشه و تلفنی زنگ بزنه،اصلا کی توقع داره اون والاماقامان بیان عیادت!! من سگِ کی باشم تا وقتی خواهرای همسر هستن ابراز وجود کنم!

ماجرای شبی که حالم بد شد و بعدش مستحق شنیدن پندهای حکیمانه خاله جان شدم.... خواهرشوهرم باردار...مادرشوهر و نامبرده...میشینن روبروی من همش از آرزوهاشون برای نوه اولشون حرف میزنن!! نمیخوام بدجنس باشم...اونا هم آرزو دارن...واسه همین فقط با لبخند(هر چند تصنعی) حرفاشونو تایید میکنم...شب میام خونه حالم به هم میخوره !!!

هفته بعدش خونه اونیکی خواهر همسر که از ماه عسل برگشته بود! سوغاتی ها رو باز میکنیم...من قبول دارم که از قبلش سر درد داشتم،کادوی خواهرشوهر بارداره ِ لباسهای خوشگل و کوچولوی  نی نیه و شلوار بارداریه، خواهرشوهره داره لباس نی نی هارو باز میکنه، من احساس میکنم هوا گرمه ، صورتم داغه، دهنم خشکه،به سختی دهنمو باز میکنم و با صدایی که به احساس درونم همخونی نداره،خیلی واضح و هیجان زده میگم مبارکه! حالم دست خودم نیس، خیلی سعی میکنم دیگران نفهمند چه حالی دارم ، که آرش به دادم میرسه: نمیخواد حالا بازشون کنی.

 صداش یه لحنی داره که معلومه به خاطر من و نیما داره میگه، نمیدونم متوجه حال من شد یا نیما رنگ و روش پریده بود ، دوباره حس معلق بودن دارم،من نمیدونم چی میشه که یه مرد میتونه درکمون کنه،اما یه زن -اونم زنی که به قول خودش درد منو درک کرده- تموم وقت داره قلب منو چنگ میزنه.

من و بی قراریها

میرم موسسه زبان برای ثبت نام ترم جدید و با استاد هم راجع به نمره ام صحبت میکنم. 2 نمره از میان ترمم رو کم کرده و من بی حواس وقتی بهم میگه 2 نمره به همه اضافه کردم...اگه فک میکنی نمره ات کمه تجدید نظر کنم. میگم نه.اشکال نداره!!!!!!!!! تموم راهو به خودم کلنجار میرم که یادت رفت که چقد ناراحت شدی واسه نمره ات.حالا میگی نمره مهم نیس!
وایسادم واسه تاکسی سوار میشم.راننده جوون یه گردش سر 180 درجه!! داره و بهم نگاه میکنه.من خودمو میزنم به اون راه و بیرونو نگاه میکنم ...به نظر من اصلا آشنا نیس!

تو عالم خودمم که متوجه میشم اگه همونجا پیاده بشم مسیرم نزدیکتر میشه...سلانه سلانه به سمت خونه خاله میرم...سر دوراهی که میرسم میگم از این ور برم میرسم به خونه پدری....از اینور برم میرسم به خونه پدرشوهری...و تو فکر تفاوتهای این دوتام که گوشیم صداش درمیاد...کجایی دیر کردی؟...سر کوچه ام الان میرسم!.

وارد خونه که میشم واقعا نای سلام و حال و احوال ندارم..اولش فک میکنم فقط عصر اونجاییم اما کم کم موندنی میشیم. سعید هم میاد ...انگار قراره علی هم بیاد اما فعلا تنهاس..منم حالم خیلی خوش نیس..اصلا با دیدن آیناز که چندی قبل فهمیدم بارداره ِ ..حالم دگرگون میشه...بد...

میرم وضو میگیرم تا بتونم به خلوتی برم و کمی به خودم دلداری بدم. میام مهر بردارم ، صدای خواهر زاده سعید از تو فیلم ضبط شده شنیده میشه ..من بدترم میشم...مثه فشنگ میرم تو اتاق ...بعد از نماز مغرب بود که صدای زنگ اومد و علی هم رسید. تسبیح رو بر میدارم...به جای تسبیحات خیلی واضح چرت و پرت میگم...

دلگیرم..دلسوخته ام ....دلخسته ام...دلی که دست تو بوده...دلی که جای تویه...دلی که سرشار از توئه..دلگیره..دلخسته اس...دلسوخته اس...چرا؟ چی شد؟ چطور؟ تو قادری..تو کاملی...تو شادی دل منی...تو طفلمی...تو بزرگمی...تو یادمی..تو یارمی...چی شد؟چرا؟ کجا اشتباه کردم؟...اصلا اشتباه کردم؟..  امتحانه؟..امتحانه؟؟ ...رد شدم!..رفوزه ام!..بس نیس؟!!! بس نیس؟!!! بس نیس؟!!!! تو رو به خودت....من بدم؟....آررررره من بدم...اما باورم اینه که تو خوبی.....خوبی؟.....اگه تو خوبی باید منم خوب باشم... خوبم؟....من توام...نه نیستم !! چون بدم.....معلومه که رد شدم...کجایی؟دور شدم؟من که همینجام ببین ..من دور نشدم...تو نیستی...هستی؟....من هستم؟...نه نسیتم مرده ام... نه نمرده ام.. چون هنوز می سوزم... صدات میکنم...اجابتم کن... خوندمت...اجابتم کن... بنده خلقم کردی که بندگی کنم برای تو.... تا تو خدایی کنی... خدایی کن...بزرگی کن....اجابتم کن... به حق حقیقت وعده هات ... دونه های اشک همراه دونه های تسبیح سقوط میکنن ....و دونه های تسبیح تموم میشه....اشکهای من نه...بغضمو فرو میخورم ...

برمیگردم به پذیرایی آلبومای عکس توجهمو جلب میکنه.آیناز و علی به یه آلبوم نگاه میکنن ... نیما به یه البوم...سال 82 ..یکماه از ازدواجمون گذشته...تو اون عکس به دخترکی بازیگوش شبیه ترم تا یه غرغروی عبوس...دست پدرشوهرم که انداخته دور گردنم توجهمو جلب میکنه...به نظر شبیه حلقه دار نمیاد .. اما الان دیدنش تو عکس هم داره خفه ام میکنه....نیما میگه ببین من چقد مو داشته ام...منم تو دلم گفتم ببین چشام چه برقی داره..چقد سرحاله..چه راحت از همه بدیها گذشته و با تموم وجود لبخند میزنه ...همونی برقی که تو دنبالش میگردی...همونی که زمان و اطرافیانت از تو و من گرفتن!

تو همین فکراییم که زنگ میزنن ..وقتی المیرا میگه آرشه...آیناز با اکراه از کنار علی بلند میشه و میره تو اتاق..وقتی برمیگرده میشینه کنار آرش . علی میخواد یه آهنگو بلوتوث کنه...اسم بلوتوثت چیه؟ ...سعید شروع میکنه مثه همیشه...اه ، این چه اسمیه...اسم بهتری نبود..من بهش اخم میکنم..و به علی نگاه میکنم و میپرسم سند کردی؟ علی رو به سعید میگه بی سلیقه چه اسمی بهتر از این اسم؟!! لبخند تشکری میزنم و فکر میکنم سلیقه آدما چقدر متفاوته! به همین اندازه خدا متفاوته!!!! تو ذهن ما آدما.....

پ.ن مرتبط غیر ضروری: سعید و علی برادر هستن و پسرعموهای نیما ،آیناز، المیرا هستند.
پ.ن: دوستام میگن اینقد غصه ها رو تو خودت نریز...فک نکن بده که بعد از ۶ سال دلت نمیخواد بچه های دیگرانو ببینی...به خودت حق بده! من اما.........هنوز