می دونستم اگه خوابم نبره فردامو خراب میکنم.میدونستم باید با چشمای پف کرده قرمز برم سر کار. میدونستم ممکنه سر کلاس فردا اصلا نای حضور نداشته باشم. اما هر چه محکمتر چشمامو میبستم بیشتر خواب ازش میگریخت..هرچه ذهنمو خلوت میکردم تا خواب بیاد ..خواب بیشتر از حضور سر باز میزد. شاید 3 ساعت بی خوابی کافی باشه برای فکر کردن به زندگیت. به تک تک روزهاش...فکری که سیال و سوار بر بال عقربه زمان با شلاق تیک تاک یادآوری رنج گذرعمر و ناکام بودنها، با یادآوری و گوشزد اشتباهاتی که از نظر او جبران ناپذیرند و با لبخندی مشمئزکننده ، پیروزمندانه دست دوستی با دیوارهای فروریخته دلم میدهد..دیوارهای باوری که روزی با افتخار و با فکری رها ساخته بودم و مشتاقانه به آن تن دادم و امروز ویرانه هایش رنجی مضاعف شده بر دردهایم که با تیشه تردید بر ریشه ی وجود کم توانم میزند هر بار..
هر بار که پررنگ بر دیوار دلم کندم خدا مهربانترین است..هزارویک دلیل داشتم برایش.. اگرچه او نگاهش هم عزیز است..اما مانده ام اکنون مصائبم را که از همه بیشتر از خودم پنهان کرده ام ، و گهگاه موجی سهمگین شده و کنجی از پرده دلم را دریده ..چه کنم؟ چه شد که بسی مهربان ..اکنون بر خرابه های دلم هم نگاه مهربان نمی اندازد...میگویند او می سازد و ما ویران میکنیم. اما نتوانسته ام ریشه اشتباهاتم را بیایم..میدانم که سختیها و شدائد آزمایشند! برای هر کس مدعی تر سخت تر..
شاید هرگز نتوانم درک کنم و بفهمم..اما میدانم تا دوباره نگاه مهربانش را بر من نیاندازد مرا از این ویرانی خلاصی نیست..هر نفس میبینم که خدایم با بندگانش بسیار مهربان است ..شکر میکنم که چنین خدائی دارم..مانده ام مگر مهر او بر من حرام است؟ اصلا عاشق گشتم ؟که عتابم میکند!؟
باز راضیم به یادش که محرومم نکرده ازعکس رخش که در آیینه جام تهی من اگر نه.. در جام لبریز دیگر بندگانش رخصت دیدارمیدهد..که مستم میکند همین و مرا دمی غافل میکند از این من بودن!
نجاتم میدهد از همنشینی با هوای نفس..نجاتم میدهد از یاری شیطان ملعون..و باز بر باریکه غزه دلم مینویسم خدا بسیار مهربان است..او مهربانترین است.
خدایا تو اگر با من مدارا نکنی تو را بنده های خوب فراوان است٬ من اگر رهایت کنم مرا خدای دیگر کجاست؟

