تبليغاتX
نازنین گل یخ
مهربانترین مهربانان.

می دونستم اگه خوابم نبره فردامو خراب میکنم.میدونستم باید با چشمای پف کرده قرمز برم سر کار. میدونستم ممکنه سر کلاس فردا اصلا نای حضور نداشته باشم. اما هر چه محکمتر چشمامو میبستم بیشتر خواب ازش میگریخت..هرچه ذهنمو خلوت میکردم تا خواب بیاد ..خواب بیشتر از حضور سر باز میزد. شاید 3 ساعت بی خوابی کافی باشه برای فکر کردن به زندگیت. به تک تک روزهاش...فکری که سیال و سوار بر بال عقربه زمان با شلاق تیک تاک یادآوری رنج گذرعمر و ناکام بودنها، با یادآوری و گوشزد اشتباهاتی که  از نظر او جبران ناپذیرند و با لبخندی مشمئزکننده ،  پیروزمندانه دست دوستی با دیوارهای فروریخته دلم میدهد..دیوارهای باوری که روزی با افتخار و با فکری رها ساخته بودم و مشتاقانه به آن تن دادم و امروز ویرانه هایش رنجی مضاعف شده بر دردهایم که با تیشه تردید بر ریشه ی وجود کم توانم میزند هر بار..

هر بار که پررنگ بر دیوار دلم کندم خدا مهربانترین است..هزارویک دلیل داشتم برایش.. اگرچه او نگاهش هم عزیز است..اما مانده ام اکنون مصائبم را که از همه بیشتر از خودم پنهان کرده ام ، و گهگاه موجی سهمگین شده و کنجی از پرده دلم را دریده ..چه کنم؟ چه شد که بسی مهربان ..اکنون بر خرابه های دلم هم نگاه مهربان نمی اندازد...میگویند او می سازد و ما ویران میکنیم. اما نتوانسته ام ریشه اشتباهاتم را بیایم..میدانم که سختیها و شدائد آزمایشند! برای هر کس مدعی تر سخت تر..

شاید هرگز نتوانم درک کنم و بفهمم..اما میدانم تا دوباره نگاه مهربانش را بر من نیاندازد مرا از این ویرانی خلاصی نیست..هر نفس میبینم که خدایم با بندگانش بسیار مهربان است ..شکر میکنم که چنین خدائی دارم..مانده ام مگر مهر او بر من حرام است؟ اصلا عاشق گشتم ؟که عتابم میکند!؟

باز راضیم به یادش که محرومم نکرده ازعکس رخش که در آیینه جام تهی من اگر نه.. در جام لبریز دیگر بندگانش رخصت دیدارمیدهد..که مستم میکند همین و مرا دمی غافل میکند از این من بودن!

نجاتم میدهد از همنشینی با هوای نفس..نجاتم میدهد از یاری شیطان ملعون..و باز بر باریکه غزه دلم مینویسم خدا بسیار مهربان است..او مهربانترین است.

خدایا تو اگر با من مدارا نکنی تو را بنده های خوب فراوان است٬ من اگر رهایت کنم مرا خدای دیگر کجاست؟

خوش اومدی!

- اونیکه مدتیست انتظارش رو میکشیدیم اومد...یه خانوم خانومای خوجمل نازنازی...فعلا نازی صداش میزنیم.امروز قرار بود پدرش بعد از تصمیم نهایی برای انتخاب اسمش شناسنامه اشو بگیره. تا الان که دل ما رو برده. از همین حالا دوست ندارم کسی بگه بالای چشمش ابرویه. خدایا هزار الحمدلله. خداکنه یه روزی نی نی خودمو بتونم بغل کنم و از ته دل شکر بگم. حسهای مختلفی رو تو این چند روزه تجربه کردم. اما از هیچکدومش غصه نخوردم.

- 5شنیه تهران موزه هنرهای زیبا...و کاخ سعدآباد..دیدن موزه و برف زیبایی که اومده بود یه طرف خوش گذشتن با همسفرهای شادمون هم همون طرف..واقعا راه رفتن تو اون هوا و اون حال خوش و گفتن زندگی زیباست اصلا به نظر خنده دار یا دروغ یا غلو به نظر نمی یومد. اونم چی دل من که هر از چندگاهی هوای نی نیمونو میکرد...لبخندی هم به لبم می آورد. البته بعدش حسرت نداشتن همکارای به اون خوبی تو محل کار خودمون کمی منو به جلز و ولز واداشت.

- هیچ رنگی غالب نبود بر سپیدی که اطرافمونو پوشونده بود..من چمپاتمه زده بودم با چند برگ کاغذ تو دستم..اون کمی بالاتر رو یه چیزی شبیه نیمکت نشسته بود با چندتا برگه تو دستش..در آبی نگاهش غوطه ور بودم...و پیرهن آبی کم جونی که تنش بود نمیتونست برسپیدی اطراف غلبه کنه..من گمونم سپید پوشیده بودم...بوی عطر تندش منو خلع سلاح کرده بود..توان برداشتن نگاهم رو از امواج خروشان نگاهش نداشتم..مهربانی موج میزد در حساب و کتاب مساله ای که ازش سر در نمی آوردم...جاذبه ای داشت که انگار منو دعوت می کرد به آغوشش ..در حالیکه کمی خم شده بود و خودش رو به من نزدیک میکرد..برق شیطنت رو در نگاهش میدیدم..و بی نیازی از من!! قوی بود لحظه ای که در پرهیز ذوب میشدم ، گرما و جاذبه یی که از سمت آغوشش منو بی اختیار میکشید...و در آخر منی که از نزدیکی آغوشش گریختم. حسم حس کسی بود که با رنجی درونی نیازی بزرگ رو سرکوب میکنه تا به دوستی بی نیازترین انتخاب بشه..هنوز این حس ذهنمو مشغول میکنه..چند روز به سختی با خودم جنگیدم تا فراموش کنم حیله ای که منو و اون رو با هم آشنا کرد...حیله ای که شیطان اونو به ظاهر دوستی آراسته بودش و دوستی  دشمن خو بر آن دامن میزد!! و در نهایت فروکش کرد..مثل تموم شعله های بی فروغی که بر پایه ریا ساخته میشن..و آنچه مانده است اصیل بودن عشقیست -شاید شبیه به نسخه دروغینش- که در پس پرده ذهنم همچنان زنده است و نفس میکشد. و قوی تر آنیست که هرگز نخواسته ام او را با چیزی حتی با ارزش اصیلترین عشقهای خاکی معاوضه اش کنم..!!!!

پ.ن: قسمت سوم پست امروز به نظر شما شبیه یه داستان شده؟ شبیه چیه اصلا؟ فضا و مکان چی؟

رویا و زمان!

اینروزها راحت اشکم جاری میشود.راحت میگویم، نه اینکه بی دلیل.  دیدن چهره کودکان غزه ، رنج کمی نیست که اشکهای من قابلش را داشته باشند. اگرچه پیروزند اما زخمی و داغدارند.

گاهی خواندن چند خط مطلب هم اشکم را درمی آورد...مثل امروز وقتی در وبلاگ دوستی مفهوم زندگی را از نوشته های زنی که پرستار مادرش بود خواندم.انگار مساله فاصله عمیق درک نشده بین روحم و زمان را برایم حل کرد.زمان در رویاهایم ....

" در رویا هایم زمان متوقف مانده است"

"در واقعیت زمان گذشته است پرشتاب"

"همچون کودکی مبهوت گذشته و آینده را می نگرم"

" آنچه با خود می برم تجربه ای تلخ است برای آینده ای شیرین"

"بطالت و پشت کردن به خود و منتظر نشستن برای آمدنت"

همین چند روز پیش بود که دلم بهانه کودکیهایم را گرفته بود..بهانه مادربزرگم..بهانه دبستان شهید صدیقه رودباری..بهانه مدرسه ای که شبیه باغ بود، بهانه میوه های باغ عمو آنوقت که هنوز درختانش نسوخته بود ،بهانه آب بازی کنار استخر ، بهانه روزهایی که رویاهایم با واقعیت فاصله اش کم بود به قدر بستن چشمهام و گشودنش در صبحی زیبا .

تقصیر هیچکس نیس تقصیر خوابهای من است که مرا از زندگی دور میکند .تمام شب مرا به رویاهایم میبرد و صبح پذیرفتن ناگهانی هر چه نمیخواستم ها برایم سخت تر از همیشه می شود، اشک میریزد و پا به زمین میکوبید و مشت به دیوار دلم.

زمان ذره ذره تغییر را به خوردت میدهد.اگر روزها حذف شود و خاطره ها بماند ، به پرت شدن از یک قله به یک دره بسیار دهشتناک می ماند .که دل را تاب پذیرفتن نیست.

پ.ن: الحمدلله خوبم. خانواده ام در انتظار تولد یک نوزاد نشسته اند و من هم دعا گوی و نگران منتظرم. امیدوارم به زودی خبرهای خوشی در اینجا ثبت شود.نوزادی که قرار است انشالله به سلامتی پا به این دنیا بگذارد اولین نوه پدر و مادر است و من قرار است عمه او باشم. خدا کند ابر و خورشید و فلک دست به دست هم ندهند تا من عمه نخواستنی بشوم. عمه های خودم پیر بودند و سرشان به نوه های خودشان گرم بود ما بدی ازشان ندیدیم خوب توجه و مهربانی خاله ها را هم نداشتند. ولی شمایی که عمه بوده اید عمه بودن به شیرینی خاله بودنست آیا؟ آخه یکی نیست بگه آخه مگه تو خاله شدی؟!! که از شیرین بودنش حرف میزنی. 

پ.ن: التماس دعا : شما هم دعا کنید شاید کمی دلشوره انتظارم کم بشه.