تبليغاتX
نازنین گل یخ
بهار آمد!

میدونم وقت این حرفا نیس تو این روزای قشنگ، اما میخوام به عنوان یه جمع بندی از سالی که گذشت اینارو تو وبلاگ داشته باشم.

بهار هم با استقبال یا بی استقبال میاد و میره...مثه خیلی اتفاقهای خواسته و ناخواسته زندگی. به این فکر میکنم که سال قبل اینموقع چه دغدغه هایی داشتم و امسال چی؟

هر سال دعامون اینه که تا سال دیگه اینموقع فلان بشه و بهمان...اما سالها بی توجه به آرزوهامون راحت میان و بهمون راحتی میرن! ناکامیها سستمون میکنه و دست از آرزوهای کوچیک هم برمیداریم.


باور کردم فرقی نمیکنه که به چی فکر کرده باشی اتفاقا همونجوری میفتن که سرنوشتته!!! آرزو ، سازماندهی افکار!!!! تئوریهایی هستند که برای من جواب نمیدن!

دعا رو هم که میگن..وظیفه تو دعا گفتنست و بس

دربند آن مباش که نشنید یا شنید!     اینم که تکلیفش معلومه!

اگه بخوام سالی که گذشت رو ارزیابی کنم...باید بگم..سالی بود سرشار از تفریح و گردشهایی که تو چند سال زندگی مشترکمون کمتر بوده یا کیفیتش به خوبی امسال نبوده. از این جهت میشه ارزیابی مثبتی داشت !

اما سالی بود که به من خیلی سخت گذشت، به من درونیم.. به منی که پشت خنده ها و حفظ ظاهرها امسال کم آوردنش جسممو هم به استیصال کشوند.

سالی بود پر از اتفاقهای ناخواسته . کشمکش و درگیریهای درون مرزی و برون مرزی(مرز خانواده)،تلخ در حد مرگ!!(مرگ نه زندگی)...البته همینها هم مزید بر علت، باعث بدتر شدن وضع روحی و جسمیم  بود.. گمان نکنم عوارضش به این زودیها خوب بشه..

در بین تلخیها اتفاقهای شیرین هم بود.. من جمله اضافه شدن یه نی نی به افراد خونواده هر دو طرف ..هم خانواده پدری و هم پدرشوهری- البته انشالله اضافه شدن دوم تو نیمه اول سال بعد اتفاق میفته )، ازدواج خواهرشوهرم و البته همه اینها در عینی که از یه روی سکه خیلی شیرین بود روی دیگه سکه اش باعث تنها و تنهاتر شدن ما شد.

هربار میخوام خودمو به شرایط عادت بدم ،میگم شاید در کمتر از ده سال دیگه ،همین افراد کمی که اطرافم موندن،  سرگرم زندگی و بچه های خودشون بشن...اونوقت چی؟ مثه دوستام..حتی وقته اینکه به تلفنت با دل و جون جواب بدن ندارن چه برسه به رفاقت گرمابه و گلستان!

شاید الان دغدغه ها و دردلاشونو به من میگن، شاید هنوز گوشه ای از زندگیشونم ،  اما تا کی؟

دلتنگ نیستم..اما سال نو شادم هم نمیکنه... بهار که میاد امید رو هم میاره..با شکوفه ها و باران....حسهای خوب جون میگیرن و حسهای بد برای مدتی هم که شده از یاد میرن!

امیدوارم سال 88 سالی سرشار از شادیها، خوش اقبالیها، عبادتها و بندگیهای بدون آزمایش سخت براتون باشه.. امیدوارم روزمرگیها باعث نشه کسی به مردن عادت کنه!.فراق ،دلی رو به اضمحلال نکشونه، سیاست هم کسی رو مجبور به ترک وطن نکنه.اقتصاد هم سروسامون بگیره و..و..

با بهترین آرزوها برای همه دوستان خوب وبلاگی...و اونایی که همیشه به یادشونم.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت.

داستان کوتاه: "جشن تولد"

رنگ و روی زردش خستگیشو به رخ میکشه ،بعد از سلام و حال و احوال با بقیه، مونده که باید چه کار کنه.هر کسی سرش به کاری گرمه مادر خونه در حال آماده کردن آخرین پرده است برای نصب ..دختر بزرگتر در حال آشپزیه..دختر وسطی با بچه ای که رو دلش داره وایساده سر سجاده..دختر کوچیکه هم از سر و کول داداشش میره بالا..داماد دومی هم داره تلویزیون نگاه میکنه...

هر طور شده سرشو به کاری گرم میکنه..اما به پچ پچ های اطراف هم بی توجه نیست. آبجی کوچیکه و داداشه راه میفتن میرن بیرون، تو این فاصله پرده آخر هم نصب میشه و شام مهیا..

زمان دیر میگذره و بعد از یکی دو ساعت در حالیکه یه دستشون شیرینیه و یه دستشون کادو وارد اتاق میشن..دیگه حتما حدس زده چه خبره اما اثری از شادی تو صورتش نیس..به نظر بیشتر خجالت زده میاد .. یکی میپرسه :شمع تولد چند سالگی گرفتید؟

-  29 سالگی ..

- اون که 28 سالشه..داداشه میگه من به اون گفتم حساب کن..

- اون یکی میگه زن توئه سنشو از اون پرسیدی؟

اون ساکته و فقط با تاسف به همسرش نگاه میکنه..پدر همسرش میگه تو نمیدونی خانوما سنشونو کم میکنن؟!!!!

- داماد اولی ازش میپرسه مگه با من همسن نیستید..

-  نه یه سال از شما کوچیکترم..من آخرین جمعه ی سالم شما اولین روز بهار و تلخندی میزنه!
داماد اولی میگه..پس 28 سالتون هم نیس من 28 سالمه!

- اون که دلخوریش دیگه پیداست با همون لبخند میگه چه میدونم تازه میگن خانوما سنشونو کم میکنن!!

بعد از شام کم کم بساط تولد و میچینن و واسه خالی نبودن عریضه یه آهنگی هم میذارن ، کیک رو با شمعی که پایشو برداشتن تا بشه 6 میارن...کادوها..روبوسی..عکس

اما هنوز رد غم تو صورتشه..همسرش بادی به غبغب انداخته که انگار شاخ غول رو شکسته و مرتب زیر زبونی میگه دیدی چه سورپرایزت کردم. رو به آبجی هاش میگه کادویی که گرفتم قشنگه؟! ...شیرینیش خوب بود؟ خواهرها هم هی ازش تعریف و تمجید..

اون اما ساکته هر بار که ازش میپرسه با لبخند جواب میده آررررره ، مرسی خیلی خوب بود..اما از تکرارش کلافه نشون میده.

توی اتاق کنار بخاری خواهر بزرگه دوباره میپرسه خوب بود..اون میگه آره..من اما همیشه بهش میگم فقط خودت، فقط خودم...دوتایی تولد یا سالگرد ازدواج رو جشن بگیریم.

- نه اینکه فقط امسال بود...بعدش باز خودتون دوتایی بگیرید..

اون بعد یه مکث با تامل آره خوب.. اگه یادش بمونه!

پ.ن: ۲۸ ساله شدم.

برداشت آزاد.

از کنارش بلند میشم و میرم نزدیک بخاری میشینم. تنها خستگی نیست که منو به روی زمین نشستن دعوت میکنه..کمی هم سردمه..

با پرچونگی همیشگی در حال حرف زدنه ، مثه همه وقتهایی که خسته ام ، بی حوصله نگاهش میکنم ، مثلا اومده عیادت ناخوش احوال ، بدبخت اونکه کنارش نشسته از من هم کلافه تره! میشه از بی تابیش فهمید . با اینکه  حس حرف زدن ندارم بدم نمیاد بهش بگم بس نیس عزیزم!!خوب ناراحت میشه حتی اگه خودمون دوتا باشیم ، از روی عادت فقط گوش میدم..تازه حواس پسره به بازی منچستر و چلسی هم هست!!

سینی چایی رو که میگیره پیش روم..برای تشکر نگاهش میکنم..میشینه رو مبل نزدیک من... باز از اون اداها میاد که من خوشم میاد. یاد شوخی زندایی میافتم که بهش میگفت این ناز واداها هم واسه حاملگی اوله. نمیدونم چرا تصور خودم با این ریخت زیاد چنگی به دلم نمی زنه شاید چون من ناخواسته در مقابل تغییر مقاومت میکنم. خصلت بدی که دوس داشتم اگه درونی و نا خواسته نبود خیلی قبل تر از اینها بندازمش دور!

وسط حرفهای اونه که پسره میگه اگه سردته بخاری رو زیاد کن یا پنجره رو ببند..منم با لبخند زورکی با صدایی که به زور شنیده میشه میگم هوا خوبه ..یه هو باز خیلی گرم میشه.

نه پنجره رو ببند..اگرچه اولش شبیه لطف به من بود..بعدش شد شبیه خواهش...آخرش با خنده و شوخی گفت پاشو ببند پنجره رو دیگه!!!
از این رفتارش خندم گرفته بود که چرا از اول نرفت سر اصل مطلب...پنجره رو بستم و رفتم تو آشپزخونه واسه کمک..

هنوز داره حرف میزنه! که خانوم استکانهای چای رو که برمیداره شوخی میگه ماشالله..همیشه همینطوره؟

من کمی منصفانه!! نه، خوب...بعضی مواقع. منم عادت کردم ٬خدا نکنه یه روز کمتر حرف بزنه ، خونه سوت و کور میشه! دو نفر که  بیشتر نیستیم.. باید صداشو بشنوم حالا یا آواز بخونه یا حرف بزنه!

روشو سمت من میکنه ...دستت درد نکنه دیگه !!! یه دفعه بگو قناریتم..بعضی وقتا هم طوطی سخن گو!

درد دل!

روبروی هم نشسته ایم...زمانی فکر میکردم داشتن درد مشترک با کسی یعنی خیلی مثل هم فکر کردن اما حالا که نگاه میکنم به او، اصلا شبیه هم نیستیم..میگوید با هیچ کس درد دل نمیکنم! (عجب توانایی بزرگی) ... دوست میشوم اما حرفی نمیزنم از دردهای دلم.. باز مرا یاد زهرا انداخته است...قبلا فقط فرم دندانها و طرح لبخندش مرا یاد زهرا می انداخت...اما حالا میبینم مثل زهراست.سه سال دوست بودیم..شب و روزمان را در خوابگاه با هم سپری کردیم، اما هرگز حرفی از مشکلاتش با ما نمی زد..شاید مشکلی نداشت..اما مگر می شود..باور نمی کنم!

من اما دلم گرفته بود از یاد زهرا... نگاهم به اوست دلم پیش زهرا... دروغ چرا آرزوی من این بود که می توانستم اینگونه باشم..اما سفره دل لعنتی من همیشه باز بود..نه از حرافی من..نه! از بس که مشکلاتم بیش از تحملم بود..قاطی بودم..از صبح تا به شام دندانهایم را روی هم میفشردم..حرص میخوردم..و میان حرص خوردنهایم فرصتی برای درک خودم یا مشکلاتم نداشتم میخواستم به هر نحوی شده حلشان کنم...سخت بود ولی چه میشد اگرمنهم میتوانستم ظاهری متفاوت داشته باشم..گمانم کمتر کسی است که مرا بشناسد و درد روزهای قدیمم را نداند... اگرچه اکنون مثل گذشته نیستم...نمیدانم اما به نظر نمی آید مشکلاتم کمتر شده باشد ، تحملم بیشتر شده انگار...یا به عبارتی تمام شده ام و باقیمانده ام نای بیشتر از این ندارد!

به او نیک مینگرم حرفهایش مرا یاد مهمانی چند وقت پیش می اندازد، که نامزدش نمیدانم بگویم تابلو یا بیهوا میرود و کنار دخترعموی متاهلش مینشیند، علی سرش گرم موبایلش است اما دخترعمویش که خود را از بند شوی سخت گیرش آزاد دیده از این حرکت علی هیجان زده ..بلند بلند حرف می زند و میخندد و سوالاتی را از علی می پرسد،صدای خنده اش تمام اتاق را پر کرده انگار میخواهد عمدا لج مهلا را درآورد..مهلا سرش را میبرد زیر گوش مادرش و با حرص چیزی میگوید..مادرش خنده ای زورکی تحویلش میدهد و طوری بلند میگوید...همینه دیگه..که علی متوجه میشود،ممکن است حرکات دخترعمو برایش دردسر ساز شود، مهلا را صدا میکند و در کنار خود ، بین خودش و دختر عمو برایش جایی باز میکند... مهلا انگار منتظر همین بود مثل کبوتری پر میگشاید و مزاحم را با حضورش دور میکند.

باز حسابی که دیگران روی علی باز میکنند.. میگویند سنگین تر از بقیه پسرهای فامیل است ،حواسم با جمله آخرش سر جایش می آید..-من دلم تنهایی میخواد چیزی که الان مدتهاست ازش محرومم.دائم یا در حال رفت و آمدم یا تو مهمونیهای مختلف..

من باز هم نمیتونم سر درد دلم را بسته نگه دارم... زمانی تنهایی رو دوست داشتم. اما الان که یادم میاد تو اون یه سال تنهایی چی بهم گذشت ..دلم نمیخواد تنهاییم بیشتر از 5-4 ساعت طول بکشه!

خوب آره منهم همین اندازه تنهایی رو میخوام شاید یه کمی بیشتر!
او درد دل نمیکند و ادامه میدهد ..هر چی را بخواهی به دستش نخواهی آورد..مهمترین خواسته ات..قوی ترینش..من به یاد فیلم راز می افتم..نکند مغز ما عملکردش صحیح نیست..یادم هست خیلی چیزها رو از صمیم قلب میخواستم و ندارم!..

اعتراف میکنم لیست اشخاص و موقعیت های نفرت انگیز هم در ذهنم بود که الان اطرافم چرخ میخورند...

من سکوت کرده ام...او درد دل نمیکند اما همش حرف میزند...من سر دلم باز است و سکوت کرده ام..

من اگر ساکت هم باشم باید بنویسم...او اما نمی نویسد درد دل نمیکند!..و می سازد!