تبليغاتX
نازنین گل یخ
هدف

امروز 25 فروردینه..دو روز دیگه تولدشه!..میخوام چیزی رو بهش کادو بدم که به خاطرش مشکلات زیادی داشتم. در عوض راحت میشم.

کلاسهای زبان هم فعلا تو فرجه است.. هفته قبل باز یه روز سخت داشتم. دو ماهه که قرصها رو ول کردم ولی خوب اینبار شدتش کمتر بود دلیلش چی بود نمیدونم؟!! دوباره ویزیت شدم و قرصهای جدید! اسم داروها عوض میشه اما انگار تشخیصها یکیه.

گمونم اینکه دلم گرفته به خاطر قرصهاست.اما میدونم هر چی میکشم از این پشت میز نشستنه..از این تنهایی بالای 5-6 ساعته..از این وبگردیهاست. از این عبادتهای بی حضور قلبه! از فکر کردن به مشکلاتمه. قبلا حداقل چت میکردم اما الان چت هم جذابیتی نداره..هرچی کناره گیریم بیشتر میشه بدتر میشم. کاری هم از دستم برنمیاد، جز دعا.

خوب. نمیدونم نتیجه چی میشه اما امیدوارم، شدیدا هم امیدوارم بعد از ارتودنسی ، نتیجه خوبی بگیرم. اصلا به امید همونه که اینهمه درد رو تحمل کردم. 5شنبه بعد از چندماه رفت و آمد و یه سری اقدامات ، دستگاه ثابت ارتودنسی رو به زندگی پر رنجم اضافه کردم!

مامانم میگه کم خودت مریضی و کم درد داری که اینم بهش اضافه میکنی!!!!! کو گوش شنوا؟ چند سالی بود که بهش فکر میکردم و واقعا هم من دنبالش نرفتم اون اومد دنبالم. میدونم که دیره اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است!!

در حال خرید و گشت و گذار تو مغازه هاییم که یه هو میگه :ببین کی اینجاست.من هر چی بیشتر نگاه میکنم کمتر آشنایی میبینم تا اینکه بهم میگه ایناها داره رد میشه..میبینمش ، اه موهاشو چقدر بلند کرده حالا بسته اشم.چه چشمای تیزی داری!؟

اونو میبینم که سرگرم احوالپرسی با یکی دیگست. ما هم  راهمونو میکشیم و میریم. یاد اونروزا میاد تو ذهنم، چقدر پشت سرش صفحه میذاشتیم و میخندیدیم من و محبوبه .عجب روزایی بود.خودش باعث میشد  با اون اخلاقاش، از همه انتقاد میکرد شدید ، البته پشت سرشون. بهشون که میرسید خیلی هم جان نثار بود!

خوب ما هم هی لحظه ها رو پشت هم تداعی میکردیم و میخندیدیم.

یادش به خیر روزای اولی که رفتم سرکار بی مقدمه کنار میزم مینشست و از هر دری حرف میزد .منم فقط گوش میکردم. اصلا ژست مدیریتی نمیگرفت حتی بلند میشد حین حرف زدن تو کارها کمک هم میکرد!!!!

اونموقع تازه کار بودم اما با اینحال مدیر اینجوری به نظرم عجیب بود.اکثر بچه های اداری دوسش داشتن و از خوبیهاش میگفتن ، نشنیدم کسی ازش بد بگه!

روزی که محبوبه بهم گفت ، راجع به تو اینا رو گفته بیشتر خندیدم تا ناراحت بشم خوب خیلیها میگفتند من جدی و سردم! تازه وقتی گوشیو رو آیفون گذاشتیم و من باهاش صحبت کردم، باز از برخورد متفاوت و تحویل گرفتناش کلی خندیدیم. محبوبه هی میگفت عجب آدمیه!

شاید خیلی بعد از اینها بود که فهمیدم برای خیلی از آدمها ، روابط قربانی منافع میشن.دوستیها و دشمنیهای ظاهری.بی مهریها و محبتهای هدفمند!!! حسادت ٬ تظاهر و دورویی ، تفرقه و نفاق.

تحول

به به ..عجب بهاری!  دلم میخواد امسال ، یه سال متفاوت و خوب باشه ...دوست دارم تغییر کنم. میخوام به هیچی و هیچکی فکر نکنم!!!!!!(بشنوید اما باور نکنید)

نه اینکه به هیچکی فک نکنم..میخوام دل به هیچکی خوش نکنم. میخوام کاسه داغتر از آش نباشم. میخوام با بدیهای دیگران کنار بیام و به خوبی خودم ببخشم..اینکه چرا من اینقد راحت دیگرانو و اشتباهاتشونو میبخشم. نمیدونم اما هر چی که هست اغلب باعث میشه دودش تو چشم خودم بره! از این اخلاقم کفرم میگیره!

اما خوب خداروشکر اگر اصولا غمگینم ، غصه بدیهای دیگران اونم واسه 10 سال قبل نیس.غصه بدیهای آدما تو امروز و دیروزه!
از همه بیشتر غصه گم شدنم تو روزمرگیهاست.  کم حواسم کرده! از استعدادم هم دزدیده.تازه میفهمم چرا بچه ها راحت یاد میگیرن. باورم نمیشه من همونیم که فقط کافی بود یه مطلبو یه بار بشنوه، سریع کل مطلبو میگرفت.این کم شدن حافظه ام  مثه موریانه افتاده به جون ریشه اراده ام . خیلی سعی میکنم باش بجنگم ، اما به نظر نمیاد خیلی موفق باشم.

نمیدونم چرا گاهی این حس بهم دست میده. هر چی زور میزنم دلم بچه بخواد، نمیخواد!! هر چی سعی میکنم تو رویاهام مادری کنم ،برخلاف همیشه نمیتونم ، تو رویاهام هم حوصله که ندارم هیچ خدا رو هم شکر میکنم که قد این حرفا نیستم. "مادر"! مگه کم حرفیه که به بچت بگی مامانی اینروزا حوصله ی تو رو ندارم تا اطلاع ثانوی برو پی کارت!!!! اما راستش ته دلم از خودم دلخور میشم که چرا باید اونا رو تنها بذارم ! حواستون که هست بچه های رویاهامو میگم دیگه. البته این مساله در سال چند بار پیش میاد و بقیه روزهای سال برعکس میشه!!

بگذریم که امسال بهار با مسافرت شروع شد. از لذت و خوشگذرونی هامون که بگذریم خستگیش تو تنم موند. دیروز امتحان ترم 5 زبانو دادیم..فعلا نتیجه معلوم نیس اما اگر بدونید با چه وضعیتی درس خوندم.فکر کنید ساعت 7 بعدازظهر اونم بعد از کلی خستگی کار و استرس امتحان برسید خونه در حالیکه شام 25 تا مهمون دارید!

اونوقت در اثر بیملاحظه گی یک نفر مجبور شی تا 2 نصفه شب بشینی خذعبلاتی رو بگی که دوس نداری. هم گناه کبیره میشه.هم دل خود آدمو به درد میاره! حالا یه ساعت هم بعد از خوابیدن٬تو رختخواب نگران حرفای زده و شنیده بودم بماند!

تصور کنید من نبودم که صبح اومد سر کار..یه کوه خستگی ، با یکی که هنوز تو راه رسیدن به پادشاه ششم خوابه راه افتاده تو خیابون که بیاد سرکار! تموم راه هم چشماش باز بود اما داشت میرفت که خواب پادشاه هفتمو ببینه!

الانم از صبح تموم کارهای نکرده ای که خیییییلی وقته تو انجامش دودل بوده انجام داده و نشسته داره پستی رو مینویسه که الان بیشتر از ده روزه تو نوشتنش تنبلی کرده!
در عجبم از کار خودم!

در هر حال آرزوی سالی خوب وسری سبز به خوشرنگی و تازگی برگهای نورسیده بهار برای همه دوستای خوبم آرزو دارم.

پ.ن: ثنا هم 2 ماه و 2 روزشه ، فکرش قلقلکم میده..داداشیم بابا شده!!!! وقتی به اون فسقلی میگه دخمری..دخمر بابا ، دلم غنج میره..خنده داره اما یاد پدر خودم میفتم!