تبليغاتX
نازنین گل یخ
19 اردی بهشت

تو این فاصله که آپ نکردم...گذشته از روزمرگیها ٬ کارهای زیادی داشتم برای انجام دادن.... یه مسافرت برای دیدن زندایی و نی نی شون . یه سفر برای دیدن خاله ها و بچه ها و انجام پاره ای از کارها.

الان که ازشون حرف میزنم میتونم بگم که هر دو تا سفر یکی دو روز بیشتر طول نکشیدن اما در کنار بقیه بودن خیلی خوش گذشت . بعد از مدتها فرصت پیدا کردم که با خاله جونم که یار غار و حافظ اسرار درونی من بوده و هست ٬ خلوت  کنم و باز از اون حرفهای مگو برای هم بزنیم. با این تفاوت که قبلا اون شنونده ای بود که فقط گوش میداد اما الان اونم درد دلهایی برای گفتن داشت.

باورش سخته اما باید باور کرد.باید قبول کرد که زندگی رسم خوشایندیست که یک مرغ مهاجر دارد.

دیگه اینکه سرما هم خوردم که با وجود تزریق 4 تا آمپول پنی سیلین و مسکن هنوز سرفه میکنم.چه میشه کرد از بستنی نمیتونم بگذرم!! اینروزها فاصله بین سرماخوردنهام خیلی کم بوده که این برای من بی سابقه است تو یه سال بیشتر از 4 بار سرماخوردگی نسبتاً شدید.

خدایی تو این وضعیت فکر آنفولانزای خوکی هم که دست از سر کچلمون برنمیداشت.شانسه دیگه از خوکش دوری میکنیم بعید نیس آنفولانزاش یقه ما رو برای انتقام نگیره.

- وای که بهار چه فصلیه همه عالم آیینه ایست که رخ دوست در اون جلوه گری میکند به ناز.

 یا مدبر الیل و النهار. یا احسن الخالقین .یا ولی المومنین. یا جمیل. یاحبیب و یا طبیب  .انی احبک.

این اسما الحسنی و اوصاف که گفتم اینروزها در ذهنم چرخ میخورن..هر بار به بهانه ای یکیشون بر زبانم جاری میشه..

 پ.ن: الهی نامه

الهی تا تو لبیک نگویی کجا من الهی گویم.

.

الهی دردمند ننالد چه کند، درمانم ده تا بیشتر بنالم.

.

الهی به حرمت سر و سامان گرفتگانت این بی سر و پا را آواره ات کن.

سیسمونی!

دیروز بعد از اولین جلسه زبان انگلیسی که زودتر از موعد هم تعطیل شد متوجه شدم شام خونه آیناز دعوتیم و در واقع این شام بعد از بردن سیسمونی ترتیب داده شده . اصل مهمونی که فقط خانوما دعوتن هم امروز عصره. همون ساعت نوبت دکتر دارم اما میخوام نوبت دکتر رو عقب بندازم تا به هر دوشون برسم. دوس ندارم با نبودنم فرصت بدم یه عده حرفایی بزنن! البته دیشب به اندازه کافی وقت بود تا تک تکشون وسایل کوچولوشونو بهم نشون بدن و من هم الحمدلله انگار تو مد بیخیالی بودم..با لبخند هزار بار برای هر کدوم از وسایل به 10 نفر سوا سوا تبریک گفتم...خلاصه زنداداش شونم نظرمو میپرسیدن!!( البته بعد از خرید)..اونم چی هی ازم میپرسیدن زنداداشت چی داشت...منم که خدایی اصلا دقت نکردم..هر چی بود یا نبود.اولش که نگران زنداداشمو و زایمانش بودم بعدشم که همه حواسم به دختر کوچولوی نینازمون بود. همش باید میگفتم نمیدونم...دقت نکردم...!!

قبل اینکه فامیل شوهرم بشن و من بخوام بگم که زیادی کنکاش میکنن خانواده خاله جانم بودند و من همیشه میگفتم اینا زیادی تو مسائل دیگران کنجکاوی میکنن.باور ندارین از آبجی یا مامانم بپرسید..خوب دیگه قسمت!

حالا فکر کنید عصر از سر کار باید برم مهمونی!!! و صبح خواب موندم تازه وقتی بیدار شدم از یه طرف باید غذا بپزم از یه طرف دنبال برداشتن دفتر و دستکهایی باشم که برای رفتن به مطب دکتر نیاز دارم و از طرفی دوش بگیرم و موهامو سشوار کنم که عصر خیلی ژولی پولی نباشم ٬ لباس هم بردارم که اونجا عوض کنم. بببله...موفق شدم ساعت ۸ تو تاکسیم نزدیکیای محل کارم..دیگه دیرم نمیشه ! ما اینیم دیگه!

- امروز قراره زندایی کوچیکم هم بره برای زایمان ..الحمدلله یه هو دور و برمون پره نی نی میشه !

- امان از خوابهایی که میبینم..گمونم تموم آدمهایی که حتی یه بار تو یه کوچه شلوغ از شعاع یک کیلومتری من رد شدن شبا میان به خوابم .فکر کنید وقتی بیدار میشم چهره هزار تا آدم آشنا و غریبه و نیمه آشنا پیش چشممه. جالبه حسهایی مثل دلتنگی یا دوست داشتن هم تموم روز باهامه !!!

- برام دعا کنید امروز هم خوب بمونم.. برام دعا کنید تا وقتی خدا نخواسته دلم آروم بگیره. برام دعا کنید خدا هم راضی بشه و..برام دعا کنید منم یه روز شما رو واسه دیدن سیسمونیهای کوچولوم دعوت کنم.