تبليغاتX
نازنین گل یخ
آخرین جرعه این جام تهی را تو.....

انگار تموم مشکلات دنیا رو شونه امه...تموم مدت صدای یکی تو سرمه.یکی که جز من نمیتونه باشه اما عجیبه که اصلا مثه من نیس. هر چی بهش میگم بسه، زبون به دهن بگیر بذار مغزم استراحت کنه ..امان نمیده تموم شب تا صبح هم مغزمو راحت نمیذاره...گمونم برای همینه که اینروزها اینقدر خوابم میاد صبح به اصطلاح زود بیدار شدم تا واسه ناهارغذایی درست کنم ، تا دقیقه نود هم نتونستم کارامو اونجور که میخوام جمع کنم. بدتراز اون اینکه منی که کار کردنم مثه یه سرآشپز دقیق و سریع بوده امروز با صرف کلی وقت نتونستم غذای باب میل و خوبی بپزم!!! دست آخر هم با دست سوخته و بریده در حالیکه دستمال کاغذی بهش پیچیدم با تاخیراز خونه میام بیرون. مثه بچه ای که لج میکنه دلم میخواد برگردم خونه و لباسامو هر کدوم یه طرفی پرت کنم و بخوابم!!!! فقط بخوابم.......

وقتی روبروش میشینم ، به سختی بغضمو قورت میدم، این اشکهای که ازصبح دست به دامن چشمام شده!! خسته ام کرده.. سرکار هم که هستم دلم میخواد از رو صندلی بلند شم برم یه گوشه ای که کسی منو نبینه رو زمین لم بدم و زل بزنم به جایی و به حرفای اون وراج گوش بدم.

چندبار اینکارو کردم اما دوس ندارم کسی منو اینجوری ببینه... خنده داره اما دلم میخواد برم ...برم تو اتاق چیلر با اون همه سر و صدا و هوای خفه و محیط مشمئز کننده اش کنار بیام ولی تو محیط  نیمه تاریکش تنها باشم .

حرف زیاد دارم...شایدم اون وراجه حرف خیلی زیاد داره اما من حال نوشتنشونو ندارم...

بهنام بهم گفت قرصاتو بیشتر کن، یه سرگرمی برای خودت دست و پا کن..مثل نقاشی!!!! خیاطی!!! ورزشی مثل شنا ..بدنسازی..ایروبیک!!! . گفت یه دوست خوب پیدا کن برای خودت..چند تا دوست صمیمی رفیق گرمابه و گلستان!!!

با نگاه کم سو و بی اشتیاق نگاهش میکنم..میدونم چی میگه اما...بهش میگم نمی تونم توانشو ندارم! میگه وسط آتیش نشستی از گرما مینالی اگه کمک میخوای باید اول خودت تلاش کنی..

تلاش؟!

اگر هزار جور انگیزه و امید برای خودم دست و پا کنم باز یه هو مثه حباب میترکه و منو تو تنهاییم مبهوت میذاره و میره.. اصلا همین هم یه بدبختیه ..که یه زن هم باید با مشکلات جسمیش کنار بیاد هم روح غمگینشو به دوش بکشه!

موقع نماز صبح بیدار شدم ...وضو گرفتم...سمت اتاق رفتم ...همخونه با چشمهای نیمه باز میگه:  هه..مگه نگفتی نمیخونم؟ 

- ها، آره.. برگشتم یه لیوان آب برداشتم پای گلدونم ریختم.. دوباره سرمو گذاشتم رو بالش و رفتم تو عالم کابوسهای تموم نشدنیم.  

تنها تر از تنهایی

دو روزه باز احساس میکنم تنهایی و تمنای درونی بهم هجوم آورده دلتنگ و کلافه ام. میدونم قرار گذاشتم راضی باشم به رضای خدا اما جنگ درونیم اون انسجام قبلی رو در روحم متلاشی کرده. و بی پروا خواسته هامو طوری از معبود میخوام که انگار طلبکارم. میدونم دارم پامو از گلیمم درازتر میکنم.

با خودم میگم خدا درکم میکنه جنگ من جنگ غریزه است با عقل و دل..جنگ نوسانات هورمونی با زنیتم..باز صدایی در درونم سرم فریاد میزنه اینها تسلط نفسته بر دلی که ادعای دوست داشتن خدا رو داره وقتی به این نقطه میرسم استیصال به دلم چنگ میزنه و سردرگم این میمونم که خدایا چه کنم؟

خدایا طاقتم طاق شده..خدایا .........................................

موندم چرا؟ چرا شناختم از خدا اینقدر با داشته ها و بهتره بگم نداشته هام فاصله پیدا کرده.. خدایا ای کاش میدونستم کجای کارم غلطه. کاش یه لحظه بی حضور غریبه ها به دلم نزدیک میشدی و در گوش دلم زمزمه میکردی که دل دیوونم کجای کارش غلطه؟

کاش اینهمه معصیت و گناه دست آویز نبود برای نداشتنها. هر کسی بهم میرسه برای کمک به ما هم که شده میگه برای داشتن خواسته ات زیاد استغفار کن. کاهل نماز نباش. دست از معصیت بکش.

میتونید بفهمید که کم کم به خودم به چشم یه جنایتکار نابخشودنی نگاه خواهم کرد..هر بار به این نتیجه میرسم که هنوز گناه کار تر از خودم رو ندیدم چون همه از من مقدمند به خواسته هاشون. فکر میکنم چققققققدر آلوده ام که حتی خدا استغفارمو هم قبول نمیکنه!! خدایا آخه در تو نمیبینم ...این بی مهریهارو...و باز به خودم گیر میدم..به روزم به شبم به لحظه هام فکر میکنم ... . از خودم تعجب میکنم چطور یه روز سرشارم از حضور خدا و یه روز اینجور تهی.

خدایا میدونی وقتی اینجوریم چی دلم میخواد. دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم .. بخوابم تا قیامت..خسته ام. میدونی .. آره میدونم اینکه تموم لحظه هام در غفلت و معصیت میگذره خیلی نابخشودنیه.. اما تو که چاره همه دردهایی برای دل منم مرهمی بفرست.

از این در عجبم یه نفرو توی دنیای به این بزرگی برای دل من خلق نکردی.. یکی که درکم کنه و با بودنش به آرامش برسم. آخه اینهمه مشکل و اینهمه تنهایی واقعا از وسعم خارجه. روزی هزار بار میپرسم از خودم . گوشه همه برگه ها مینویسم "زمن محرومتر کی سائلی بود"؟؟

بله برون!

اول صبح اومد دنبالمون ٬ وقتی دیدمش نشناختمش.هیچ تصویری هم از اون یادم نیومد .یادمه وقتی کوچیکتر بودم خیلی رفت و آمد داشتیم ..و بیشتر از اون برادرش تو ذهنم مونده که همبازیم بود و یه هو یه روز گفتن که از پیش ما رفته...اما خوب یادمه تو عالم بچگی مهمترین ویژگی که از اونها تو ذهنم مونده بود همون موهای طلایی و چشمای قهوه ای روشنشون بود.

سوار ماشین که شدیم به سختی سر صحبت رو باز کردم و اون بیشتر حواسش به خواهرم بود . خوب منم فرصت داشتم که خوب براندازش کنم.

هنوز  کارمون تموم نشده بود که آرش(شوهر دخترخاله ام آیناز) با مادرش در حالیکه نی نی چند روزه آیناز تو بغلشون بود سر راهم سبز شدن.من اولش دستپاچه بودم ..اما بالاخره تصمیم گرفتم ازشون جدا شم و برم با اونها حال و احوالی بکنم که طفلی امیرحسین رو آورده بودنش برای آزمایش خون به خاطر زردیش.

هنوز ساعت 9 نشده بود که منو به محل کارم رسوندن و رفتن.تو این چند روزه همش در حال دعا بودم و نگران اتفاقاتی که کنترلش از دستمون خارج بود.شب وقتی عمو و دایی و پدربزرگ و بزرگترهای فامیل دور هم جمع شدن کمی از استرسم کم شد .

ساعت 10:20 دقیقه مهمونها رسیدن و صحبتها و مراسمات تا ساعت 12:30 تموم شد.خاطراتمون زنده شد..روزی که الهام چادر رو به سرم کشید و انگشتر رو دستم کرد، محمد خیلی سنی نداشت تو تموم عکسها کنارم بود..دیشب لحظه ای که الهام چادر رو به سر زهره کشید و انگشترو دستش کرد من به محمد گفتم یادش به خیر بپر برو پشت زهره هم تو عکسا باشی هم .....

درسته که اون به کوچیکی قبل نیس  و نه مثه بچگیهاش راحت..که بخواهد تو جمعی خواهرشو ببوسه...اما دلم میخواست باشه (بگذریم که خیلی زحمتها افتاده بود گردن اون و آبجی کوچیکم و حسابی خسته شده بودن). 9 سال پیش وقت نامزدی ما ، برادر بزرگم سرباز بود و الان تو نامزدی زهره برادر کوچیکم سربازه.. خواهرشوهرِ من که چادر سرم کرد الهام بود ٬خواهرشوهر زهره هم درست هم اسم اونه!!!

بگذریم از این برادرزاده وروجکم عسل خانوم که حسابی اذیت کرد.. شلوغی خونه باعث شده بود نتونه بخوابه و البته اذیت که نه ..همون که همش یکی باید اونو بغل میکرد یا باش بازی میکرد که از کلافگی دربیاد،...

خدایا به حق این ماه عزیز ٬ دل عزیزانم رو از این وصلت هیچ وقت غصه دار نکن..انشالله همه خوشبخت بشن. فکر کنید تو این وضعیت طفلی زهره برای آروم شدن با من صحبت میکرد ٬ با منی که خودم استرس داشتم..البته سعی میکردم آرومش کنم.مثل امروز که من آرومم.خدارو شکر..آبجی گلم ٬ خوشگل خانم خوشبخت باشی.