صبح از خونه زدم بیرون دنبال کارهای اداری عقب افتاده که فقط ۵شنبه ها فرصت دارم انجامشون بدم. تا ظهر تلفنی با مادرم راجع به تصمیمم حرف زدم. شب قبلش اصلا آرامش و بی خیالی همیشه رو نداشتم. فکر میکنم تازگی خیلی نمیتونم گذشت کنم.دارم یاد میگیرم که گذشت به بدیه گناهکار بودنه.
ظهر میرم خونه شروع میکنم به جمع کردن وسائلم ...اون هم دور و برم میپلکه و هر طرف میرم با چشمهاش دنبالمو میگیره. میاد تو اتاق خواب من سر کمد لباسهامم .
اون میگه نمیایی بریم دیدن بابابزرگ.شنبه داره میره کربلاها.دیگه وقت نمیکنیم ببینیمش.
من جوابشو نمیدم. هنوز همه وسائلمو جمع نکردم که زنگو میزنن.باباست که اومده دنبالم. میاد تو یه سلام سردی رد و بدل میشه .بابا از همه جا بیخبر.من واسه سوتی ندادنه نیما میگم ..قراره بره ماموریت چند روزی نیس ..
بابا با ناباوری به هر دومون نگاه میکنه اما ساکته! وسائلمو برمیداره و میره و میگه من پایین منتظرتم. تلفن زنگ میخوره من کفشو میپوشم که نیما بهم میگه صبر کن. گوشیو میذاره و با رنگ پریده و صدای لرزون میگه: داری میری؟
من از دیدن آشفتگیش دست و دلم میلرزه اما یاد حرفهای دیشبش و حتی امروز صبحش با مادرم میفتمو و میگم خودت اینطور خواستی..
تاب نگاه کردن به چشمهای انتقامجوی منو نداره و پشتشو به من میکنه و تو همین فاصله درو میبندم و میام بیرون.
هنوز کمربندو نبستم و بابا راه نیفتاده که گوشیم زنگ میخوره و نیما پشت تلفن با صدای لرزون میگه نازنین نرو! برگرد...
- من گوشیو قطع میکنم و به عادت وقتایی که مضطربم ناخنمو میجویم. پدرم نگاهم میکنه و میگه چی شده بابا؟ چته؟
-مخفی کاریهام تموم میشه اما بازم همه قضیه رو نمیگم..
بابا بهم میگه بچه نداشتن چیزی نیست که بخوایید تقصیر رو گردن همدیگه بندازید ..خداخواسته تا وقتی هم نخواد کاری نمیشه کرد اما اگه اذیتت میکنه و زندگی برات اینقد سخت شده که بیطاقت شدی .هر تصمیمی بگیری ما ازت حمایت میکنیم.
از وقتی ناراحتیهای عصبیم بیشتر شده خانواده ام ناخواسته کمی رابطه شون با نیما تیره تر شده و همشون آمادگی این اتفاق رو داشتن.
دوباره تلفن زنگ میخوره .. نازنین نرو..اصلا بعد ناهار منتظرتم. شب نشده برگرد..
-تعجب میکنم مگه همینو نمیخواستی ؟ فکر نکردی تو که طاقت یه روز قهرمو نداری چطوری میخوای بی من زندگی کنی... دیگه خسته شدم !!
ساعت ۷ شب بیشتر از ۱۰ تا اس ام اس و ۵ باری زنگ زدن..تو مسیر برگشت از کلاس اومده دنبالم خودمو گم و گور کردم اما اینقد زنگ زد که بالاخره تسلیم شدم ..با هم رفتیم خونه بابا اینا..با اونا صحبت کرد . ساعت ۸:۳۰ خونه خودمون در حال شام خوردنیم!!!!!
- اولین ببخشیدی که تا حالا از دهنش شنیدم و بعد از مدتها یادم اومد عادت داره وقتی تو تنگنا قرار میگیره بی مهابا گریه کنه . شاید حالا اونم مطمئن شده بدون من نمیتونه !!! همون اطمینانی که من خیلی وقته بهش رسیدم و هر چی زور میزدم بهش بفهمونم با غرور نفی اش میکرد. البته منم تو این نصفه روز به خیلی نتیجه های مهمتر در مورد خودم رسیدم!!!