تبليغاتX
نازنین گل یخ - داستان کوتاه: "جشن تولد"
داستان کوتاه: "جشن تولد"

رنگ و روی زردش خستگیشو به رخ میکشه ،بعد از سلام و حال و احوال با بقیه، مونده که باید چه کار کنه.هر کسی سرش به کاری گرمه مادر خونه در حال آماده کردن آخرین پرده است برای نصب ..دختر بزرگتر در حال آشپزیه..دختر وسطی با بچه ای که رو دلش داره وایساده سر سجاده..دختر کوچیکه هم از سر و کول داداشش میره بالا..داماد دومی هم داره تلویزیون نگاه میکنه...

هر طور شده سرشو به کاری گرم میکنه..اما به پچ پچ های اطراف هم بی توجه نیست. آبجی کوچیکه و داداشه راه میفتن میرن بیرون، تو این فاصله پرده آخر هم نصب میشه و شام مهیا..

زمان دیر میگذره و بعد از یکی دو ساعت در حالیکه یه دستشون شیرینیه و یه دستشون کادو وارد اتاق میشن..دیگه حتما حدس زده چه خبره اما اثری از شادی تو صورتش نیس..به نظر بیشتر خجالت زده میاد .. یکی میپرسه :شمع تولد چند سالگی گرفتید؟

-  29 سالگی ..

- اون که 28 سالشه..داداشه میگه من به اون گفتم حساب کن..

- اون یکی میگه زن توئه سنشو از اون پرسیدی؟

اون ساکته و فقط با تاسف به همسرش نگاه میکنه..پدر همسرش میگه تو نمیدونی خانوما سنشونو کم میکنن؟!!!!

- داماد اولی ازش میپرسه مگه با من همسن نیستید..

-  نه یه سال از شما کوچیکترم..من آخرین جمعه ی سالم شما اولین روز بهار و تلخندی میزنه!
داماد اولی میگه..پس 28 سالتون هم نیس من 28 سالمه!

- اون که دلخوریش دیگه پیداست با همون لبخند میگه چه میدونم تازه میگن خانوما سنشونو کم میکنن!!

بعد از شام کم کم بساط تولد و میچینن و واسه خالی نبودن عریضه یه آهنگی هم میذارن ، کیک رو با شمعی که پایشو برداشتن تا بشه 6 میارن...کادوها..روبوسی..عکس

اما هنوز رد غم تو صورتشه..همسرش بادی به غبغب انداخته که انگار شاخ غول رو شکسته و مرتب زیر زبونی میگه دیدی چه سورپرایزت کردم. رو به آبجی هاش میگه کادویی که گرفتم قشنگه؟! ...شیرینیش خوب بود؟ خواهرها هم هی ازش تعریف و تمجید..

اون اما ساکته هر بار که ازش میپرسه با لبخند جواب میده آررررره ، مرسی خیلی خوب بود..اما از تکرارش کلافه نشون میده.

توی اتاق کنار بخاری خواهر بزرگه دوباره میپرسه خوب بود..اون میگه آره..من اما همیشه بهش میگم فقط خودت، فقط خودم...دوتایی تولد یا سالگرد ازدواج رو جشن بگیریم.

- نه اینکه فقط امسال بود...بعدش باز خودتون دوتایی بگیرید..

اون بعد یه مکث با تامل آره خوب.. اگه یادش بمونه!

پ.ن: ۲۸ ساله شدم.