به به ..عجب بهاری! دلم میخواد امسال ، یه سال متفاوت و خوب باشه ...دوست دارم تغییر کنم. میخوام به هیچی و هیچکی فکر نکنم!!!!!!(بشنوید اما باور نکنید)
نه اینکه به هیچکی فک نکنم..میخوام دل به هیچکی خوش نکنم. میخوام کاسه داغتر از آش نباشم. میخوام با بدیهای دیگران کنار بیام و به خوبی خودم ببخشم
..اینکه چرا من اینقد راحت دیگرانو و اشتباهاتشونو میبخشم. نمیدونم اما هر چی که هست اغلب باعث میشه دودش تو چشم خودم بره! از این اخلاقم کفرم میگیره! 
اما خوب خداروشکر اگر اصولا غمگینم ، غصه بدیهای دیگران اونم واسه 10 سال قبل نیس.غصه بدیهای آدما تو امروز و دیروزه!
از همه بیشتر غصه گم شدنم تو روزمرگیهاست. کم حواسم کرده! از استعدادم هم دزدیده.تازه میفهمم چرا بچه ها راحت یاد میگیرن. باورم نمیشه من همونیم که فقط کافی بود یه مطلبو یه بار بشنوه، سریع کل مطلبو میگرفت.این کم شدن حافظه ام مثه موریانه افتاده به جون ریشه اراده ام . خیلی سعی میکنم باش بجنگم ، اما به نظر نمیاد خیلی موفق باشم.
نمیدونم چرا گاهی این حس بهم دست میده. هر چی زور میزنم دلم بچه بخواد، نمیخواد!! هر چی سعی میکنم تو رویاهام مادری کنم ،برخلاف همیشه نمیتونم ، تو رویاهام هم حوصله که ندارم هیچ خدا رو هم شکر میکنم که قد این حرفا نیستم. "مادر"! مگه کم حرفیه که به بچت بگی مامانی اینروزا حوصله ی تو رو ندارم تا اطلاع ثانوی برو پی کارت!!!! اما راستش ته دلم از خودم دلخور میشم که چرا باید اونا رو تنها بذارم ! حواستون که هست بچه های رویاهامو میگم دیگه
. البته این مساله در سال چند بار پیش میاد و بقیه روزهای سال برعکس میشه!!
بگذریم که امسال بهار با مسافرت شروع شد. از لذت و خوشگذرونی هامون که بگذریم خستگیش تو تنم موند. دیروز امتحان ترم 5 زبانو دادیم..فعلا نتیجه معلوم نیس اما اگر بدونید با چه وضعیتی درس خوندم.فکر کنید ساعت 7 بعدازظهر اونم بعد از کلی خستگی کار و استرس امتحان برسید خونه در حالیکه شام 25 تا مهمون دارید!
اونوقت در اثر بیملاحظه گی یک نفر مجبور شی تا 2 نصفه شب بشینی خذعبلاتی رو بگی که دوس نداری. هم گناه کبیره میشه.هم دل خود آدمو به درد میاره! حالا یه ساعت هم بعد از خوابیدن٬تو رختخواب نگران حرفای زده و شنیده بودم بماند!
تصور کنید من نبودم که صبح اومد سر کار..یه کوه خستگی ، با یکی که هنوز تو راه رسیدن به پادشاه ششم خوابه راه افتاده تو خیابون که بیاد سرکار! تموم راه هم چشماش باز بود اما داشت میرفت که خواب پادشاه هفتمو ببینه!
الانم از صبح تموم کارهای نکرده ای که خیییییلی وقته تو انجامش دودل بوده انجام داده و نشسته داره پستی رو مینویسه که الان بیشتر از ده روزه تو نوشتنش تنبلی کرده!
در عجبم از کار خودم!
در هر حال آرزوی سالی خوب وسری سبز به خوشرنگی و تازگی برگهای نورسیده بهار برای همه دوستای خوبم آرزو دارم.![]()
پ.ن: ثنا هم 2 ماه و 2 روزشه ، فکرش قلقلکم میده..داداشیم بابا شده!!!! وقتی به اون فسقلی میگه دخمری..دخمر بابا ، دلم غنج میره..خنده داره اما یاد پدر خودم میفتم!
