میدونم برای روزنوشت دیره.از همه دوستانی که سر میزنند و جویای احوالم هستند ممنونم ..اما روزمرگیها هم دیگه حوصله منو ندارن و از زیر قلمم فرار میکنند. مدتیه احساس تنهایی خیلی به من نزدیک شده اونقدر که فکر میکنم تو این دنیای به این بزرگی هیچ کی نیس که بتونه منو درک کنه.حسه غریبیه.حس اینکه اونقدر بی حس و حالی که شبیه یه مجسمه متحرکی با لبخندهای تصنعی که اصلا جایی تو دل کسی باز نمیکنه.
حسم حس کسیه که تو یه محفظه شیشه ای دوجداره زندگی میکنه. نه کسی صدایی داره و نه کسی شنونده صداشه. حضور و رفت و آمدم هم کمرنگ شده. دیگه به سختی میتونم خودمو وادار به داشتن حسی شبیه شادی و آرامش کنم.
جالبه خیلی از عکس العملهام و رفتارهام قبل از اینکه بخوام تصمیمی بگیرم بطور ناخودآگاه بروز داده میشه !!گاهی تا حد شاخ درآوردن پیش میرم! گمونم باید با دکترم در میون بذارمشون!!
هنوز سرفه میکنم...داروهای این دکتر هم اثر نکرد!!! هنوز صبحها نفسم بالا نمیاد.
آیه یأس نمیخونم..توان هیچ تلاش مفیدی ندارم فقط زور میزنم تا حداقل برنامه های قبلی رو مثل ربات انجام بدم.
بیا ربطش بدیم به خستگی بعد از مسافرت..
اووووووه...
راستی من مسافرت بودم ..اونم کجا...زیارت آقا امام رضا(علیه السلام)..اونجا که هستم...جور دیگه ام. انرژی هست آرامش هست.
اما خوب الان دو روزه که برگشتم و هنوز خسته ام!! هنوز به این فکر میکنم چرا اینقدر خالیم...
من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن....
.
.
.
من خالی از عاطفه و خشم!!!!
خالی از خویشی و غربت !!!
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !
عشق آخرین همسفره من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهاییه من!
ای دریغ از من که بی خود مثل تو ، گم شدم گم شدم تو ظلمته تن.......
ای دریغ از تو........
که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من!
وای گریمون هیچ!!
خندمون هیچ !!
باخته و برندمون هیچ!!
تنها آغوش تو(؟؟) مونده غیراز اون هیچ !!!.........
ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ !
در تو می بینم همه بود و نبود بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد .......
بی تو میمیرم.................
مثل قلبه چراغ نور تابوندی !
کی منو از تو(؟؟) جدا کرد؟؟

