تبليغاتX
نازنین گل یخ - 7 سال گذشت!
7 سال گذشت!

قد تمام روزهای دانشجویی استرس داشتم .فکر اینکه چه جوری برم و برگردم و کارهامو ردیف کنم لحظه ای رهام نمیکرد...در بدو ورود نگهبانی راهم نداد و منو فرستاد تا یه دور شمسی قمری دور حصارها بزنم و از در اداری وارد شم. همراه من یه آقایی وارد شد..خانومه که مسئول بود پرسید با همید؟ آخه هر دومون گفتیم واحد فارغ التحصیلان...گفتم نه...وارد محوطه جدیدشدم ساختمونهای جدید با نمایی کمی شبیه ساختمون قبلی.. بعد از کلی پیگیری از دبیرخونه و انتظامات و ریاست ، تازه فهمیدم شرکت لطف کرده و نامه منو نگه داشته تا شخصا بروم تحویل بگیرم و بیارم واسه لغو تعهد . ساعت 11 حرکت کردم  وقتی رسیدم شرکت خیلی امیدوار بودم همکارایی که فقط صداشونو شنیده بودم زیارتشون کنم.

اما کلا روز روز من نبود...یکی از همکارا تو اداری بود که نامه رو تحویل داد و وقتی  نداشتم  واسه منتظر موندن تا یکیشون از جلسه بیاد و اونیکی هم که ظاهرا مشخص نبود کجاس.. نمیدونم چرا اینقدر حالم گرفته شد...خداحافظی کردم و با عجله خارج شدم.. با یه بغض گنگ.. خیلی منتظر شدم تا ریاست که کلاس داشت!! بیاد و پای نامه آزادسازی رو امضا کنه اما فرصت خوبی شد تا من به تموم جاهایی که هنوز شامل تغییرات نشده بود برای یادآوری خاطرات سر بزنم..اصلا احساسم قابل توصیف نبود...بغض میومد و میرفت..اما یکی از درون بهم  تلنگر میزد بابا وقتی اینجا بودی هم خیلی خوش نگذروندی ...به هر گوشه که میرفتم اونجا بچه ها رو میدیم..چقدر بچه هایی که الان میبینم ریزه نقلین...جدی چرا اینقد ریزه میزه ان؟... به این فکر میکنم که وقتی ما همسن و سال اینا بودیم میانگین قد بچه ها خیلی بیشتر بود، بین دوستام ٬از همه کوتاهتر من بودم با قد 159 اما اینا گمونم بلندترینشون 160باشه.

با در و دیوارها درد دل میکردم : که خیلیها بعد ما اومدن و رفتن ولی گمون نکنم منو یادتون رفته باشه..وسائل بازی وسط فضای سبز منو به خنده واداشت از اون جهت که روی تاب و الاکلنگ دخترهای 18-19 ساله بازی میکردن..سایت 1..سایت 2 الان چند تا سایت دیگه هم اضافه شده بود..سمعی بصری هم همینطور..آزمایشگاه و کارگاه هم همینطور ..گمونم به اندازه 5 کیلومتر راه رفتم..تموم محوطه رو چند بار چندبار با دلم و با تجسم تغییرات احتمالی دور زدم. کنار باغچه زیر بید مجنونی که حالا نبود ...یاد عکس یادگاری من و سمیه افتادم... کنار اونیکی فضای سبز که علاوه بر درختای قدیمیش پر از درختای زیتون بود یاد لحظه دیدار و آغوش گرم زهرا آرومم نمیذاشت..دلم میخواست جلوم ظاهر شه شاید کمی دلتنگیم کم شه... یکی از فضای سبزا نصف شده بود و بقیه اش ساخت و ساز شده بود...اون جا شبیه جنگل بود وقتی از شمشادا رد میشدی اینقدر گیاهو درخت انبوه بود که تاریکتر از حد معمول بود یاد دستهای پوران که زیر درخت توت تو دستام گره خورد و طیبه که ازمون عکس گرفت .. اما اینقدر نور کم بود که چیزی از صورتامون دیده نمیشد...ولی خوب یادمه اونروز هم توت خوردیم هم کلی دردل کردیم. دست آخر یه عکس یادگاری..

وسط محوطه جایی نزدیکی سلف و ساختمون اصلی دو تا درخت بود که یه روز من و مرضیه و مریم و اعظم و سمیه به زور چپیدیم تا یه عکس دسته جمعی بگیریم...اوه...

خیلی بد بود که عده کمی که من میشناختمشون اونا اصلا منو به یاد نداشتن...تنها استاد که هنوز اونجا تدریس میکرد هوشیاری بود...خیلی عوض شده بود و به قول زهرا از اون وضعیت لای سنج رفتگی خلاص شده بود..از بس لاغر بود یه بار زهرا اینو گفت و اینطوری صداش میکردیم البته تا وقتی استادمون نشده بود ..و استاد ترم بالاییا بود..بعدش دیگه اسم خودشو یاد گرفتیم...اما جالبه بدونید زهرا هم با یکی از همین مدل لای سنج رفته اش ازدواج کرد..دفعه اول که نامزدشو دیدم نزدیک بود از دهنم بپره و بهش اینو بگم..

خواستم برم جلو و سلام احوالپرسی کنم اما چون از صبح اوضاع به نفعم نبود دلم نخواست برم و یه دنیا خاطره قشنگی که تو کلاس محاسبات عددی باهاش داشتیمو با یه خاطره گس از امروز عوض کنم..

نمیدونم چرا(با اینکه هیچوقت به اندازه بقیه بچه ها شیطنت نداشتم )..  خیلی از دستم به ستوه میومد...اگه همه سر و صدا میکردن اسم منو صدا میزد ومنم از ترس نمره  کاری میکردم عصبانیتش با خنده جابجا شه..ولی آخر ترم پیش همه بچه ها بهم گفت 2 نمره هم اضافه بهت میدم...من با چشای گرد پرسیدم چرررررررررا؟

اونم با خنده گفت مطمئن شم دیگه تو کلاس نمیبینمت!!! خیلی بهم برخورده بود اما سرجمع خاطره بدی نشد..

از پله های طبقه دوم که بالا اومدم برای یه لحظه چشمامو بستم تا استاد راهنما پروژمو ببینم که با شادی برگه گواهینامه موقتمون بهش نشون دادم و گفتم خلاصه تموم شد...گمونم دلتنگیهام هم تموم شه از این زندون خلاص شدم...( اصلا دانشجو هم که بودم زندگی رو سخت میگرفتم.) وایستاد و خندون گفت ببینم حکم آزادیتو...برگمو نگاه کرد همیشه حس میکردم میخواد یه چیزی بگه و نمیگه..الان اگه به عقب برمیگشتم تموم اون دفعات ازش میخواستم حرفشو نخوره و اینجور تو ذهنم یه آدم مرموز نمونه. چقدر دلم میخواست هنوزم اونجا بود شاید شاید شاید میرفتم و ......

وای که هجوم ناگهانی اینهمه خاطره به مغزم ...به قلبم فشار میاورد. به این فکر میکردم 7 سال اینقدر زیاد هست که دنیا رو روی سرم خراب کنه...

با تردید و تشویش ساعت 4 پامو از اونجا بیرون گذاشتم.....با غصه...با حس بد عقب موندن از یه غافله که سرعت عبورش چشمهامو خیره کرده بود..