پنج شنبه پرمشغله متفاوت و شادی داشتم......جشن بله برون دخترخاله بزرگم بود که آبجی کوچیکش 2 سال قبل ازدواج کرد...مراسم با شکوهی بود...قسمت جالب قضیه فامیل شدن با یکی از شاگردای سابقم بود که تازه اون شب فهمیدم چقد شیطون و پر انرژیه...نه که اونموقع معلوم نباشه ها همون وقت هم یه نفری کل کلاس رو بهم میریخت معلوم بود عاشقه ..طفلی...میگن با معشوقش ازدواج کرده و الان ازش جدا شده!!
با اینحال هیچی از انرژیش کم نکرده بود .. حدود 1-2 ساعت وسط مجلس رقصید و رقصوند از پیر گرفته تا جوون... هر از چند گاهی هم به یاد اونروزا شوخی و خنده ای ...
اینروزا یاد جوونیا ، یاد روزای تلخ رو هم با خودش آورد...بی اختیار قطرات اشک گونه هامو خیس میکنه.. هیچ وقت فک نمیکردم گذشتن 5-6 سال اینقد راحت باشه!! میگن وقتی خدا روز سخت میده طاقت و صبرش رو هم میده اما
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود لیک به خون جگر شود!
تازه با همه این احوال از بد روزگار لعل شدنی هم در کار نبود فقط گریه های سخت مخفیانه بود و تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی!!! باور نمیکنید اما کمتر کسی به اندازه من تنهایی رو لمس کرده....
بگذریم..امسال اول سال تا اونجایی که یادمه من اول رفتم خونه خاله اینا.....تو دقیقه نود سال 86 ، دخترخاله بزرگه نامزد کرد ، آبجی کوچیکشم با همسرش داره میره کربلا.....پسرش هم که خونه خرید.....حساب کنید چه کرده قدم ِ من!!!! اگرچه من عادت دارم تا کار ، محکم کاری نشده حرفی نزنم آخه هنوز 4 روز از سال مونده، خوب دیگه این یه دفعه رو نا پرهیزی کردم. البته به قول نیما من قدمم واسه همه جز اون و خودم اومد داره!!
باور کنید اعتقاد راسخی به این حرفا ندارم و لی اینقد این خاله خانباجیا میگن که ما هم میخواییم کم نیاریم دیگه!!! ![]()
جمعه ای رفتیم به دخترخاله و مادرشوهرش و.. التماس دعا گفتیم و 2 تا نامه هم نوشتم ...وااااااای مهم ترین مساله شادی آفرین این هفته یادم رفته بود ...اونم رای دادن بود...![]()
![]()
پ.ن: یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده !
