تبليغاتX
نازنین گل یخ - دلم میخواد...
دلم میخواد...

دلم میخواد کاغذ و قلم بردارم و شروع کنم به نوشتن.........نوشتن حرفایی که انگار تو دلم جا تنگ کردن اما وقتی میخوام مرتبشون کنم هیچی دم دست نیس!!!

سردرگمی شروع سال جدید و پایان سال قبلی همراه با ناباوری های همیشگی من در حال بازی با روزهای بهاریه منه!! لای کتاب عیدی لیلا رو باز میکنم...سال نو مبارک...برام دعا کن.....لیلا...........

به تاریخش که نگاه میکنم یاد خیلی چیزای دیگه هم همراهش میاد تو ذهنم21/12/83......

دیروز که اومد بهم سر بزنه وقتی دیدمش انگار نه انگار که الان 2 سال و نیمه که دیگه همکار نیستیم...دستامون که بهم گره خورد همون دستهای محکم با پوست زبربود ، که دستمو گرفت....و سیاهی دور چشماش و نگاهی که هنوزم مضطرب به نظر میاد ......و همون جمله ای که همیشه بهم میگفت ...........خوش به حال اونی که دستای تو همیشه تو دستشه و صدای قهقهه های نامنظمی که غمگینی رو میشد از ته دلش شنید. دلم نمیومد چشامو از چشاش بردارم......

-    به به، چه رنگ و روت باز شده  ...

-  به به ..به به ............لیلا!!!!!!! ولی خودم فک میکنم خیلی شکسته شدم......دستامو گرفت بالا یه نگاهی به سرتا پام انداخت بعد گفت لاغر شدی اما صورتت شادابی قبلیشو داره ...وقتی میخندی گونه هات از قبل تپل تر به نظر میاد...

یادم میاد که باید تعارفش کنم تا بشینه......بعد از هر دری میگیم و میشنویم...خونه نو رو بهم تبریک میگه...

-    لیلا خیلی لوسی ، چرا نیومدی خونمون...اینجا وسایل پذیرایی مهیا نیس . میدونی چند روزه منتظرتم.

-    نتونستم بیام، امروز هم دارم میرم شیراز.......راستی کی میایی شیراز؟!!

-  یه آهی از ته دل میکشم و میگم ، هر وقت حافظ بطلبه....و در حالیکه میخندم میگم باور نمیکنی همه ازمون شاکین که چرا بهشون بیشتر سر نمیزنیم...وقتش نیست....

-    کار خوبه، اما زندگی که همش کار نیست....

-    آره ، اما...............................

ساعتها از رفتنش میگذره و هنوز سرمو که به سمت در میچرخونم ، صورتشو که قبل از ورود ، از لای در برام دالی کرد میبینم...چه حرفای قشنگ و دلگرم کننده ای زدیم....چقد دلم میخواست بیشتر بمونه، چقد یاد سالهای 83 و 84 بودم که همکار بودیم و منه لعنتی، تو کار چقد سخت گیر و جدی بودم..وقتی یادم میاد چه دادهایی که سرش نکشیدم ، خجالت میکشم...اگرچه میدونم الانم اگه برگردم به همون شرایط باز همون آشه و همون کاسه...هنوزم گاهی ادای منو درمیاره که وقتی عصبانی میشی مثه خانوم معلمایی و فلان و چنانی....یادمه به خاطر یه بارش ازم خیلی دلخور شده بود ، سعی کردم از دلش دربیارم ولی به خاطر غرورم که ناخواسته انگار همیشه هست ، پشیمونیم خیلی نامحسوس بود ..اما خوب دیگه خانومی کرده  و بخشیده که الان هر بار که از شیراز میاد منو شرمنده و از طرفی خوشحال میکنه و بهم سر میزنه. صمیمیتی که الان بینمونه اینقد برام ارزشمنده که دلم نمیخواد دیگه به عنوان مافوق همکارش  باشم دلم میخواد با هم و در کنار هم کار کنیم...اگرچه اونروزها رفتند و برگشتی ندارن...

.

.

پ.ن: مست عطر بهاری شدم انگار ٬ همون کسالتها و متفاوت بودن تو این فصل