تبليغاتX
نازنین گل یخ - یه روز نسبتا خوب
یه روز نسبتا خوب

صبح زود با صدای زنگ در از خواب بیدار میشم ، هنوز کاملا بیدار نشدم که درو باز میکنم....یه ظرف تو دستشه و من مبهوت دارم فک میکنم این چیه که یادم میاد دیشب با اصرار راضیم کرده که امروز صبح کله پاچه بخوریم...صورتش نزدیک صورتم میشه هنوز دور نشده که شاکی و کلافه در حالیکه دستمو روی گونه ام میکشم میگم اااااااااه ، ریشاتو بزن دیگه!

-  اونم مثه همیشه بدون اینکه اصل مطلب براش مهم باشه میگه خانوم گله من سر صبحی پا شده و بد اخلاقی میکنه، خشگلم، هزار دفعه گفتم خوش اخلاق باش ..دنباله حرفشم میگه چایی دم نکردی؟!

-    بی میل نگاهش میکنم و ابروهامو میندازم بالا ، و با صدای گرفته مخصوص بعد ازخواب آروم میگم: نه ... الان دم میکنم.

تا من چایی رو دم کنم سفره پهنه ...از تو آشپزخونه میرم سمت خواب و یه نگاه به ظرف میندازم و میرم جلوی آینه به مردمک چشام نگاه میکنم هنوز عادی نشده یادمه دیروز هیچی از عنبیه ام دیده نمیشد و تو خیابون با چشمای بسته نزدیک بود تصادف کنم واقعا خدایا بر هر نعمتیت شکری واجب ، موهامو برس میزنم و جمعش میکنم. هوای صبح کمی سرده و منو وادار میکنه لباس خوابمو عوض کنم و یه بلوز بپوشم ، صدای نیما از تو سالن میاد ...حالا اگه اومدی تو..

میرم سر سفره با بی میلی به غذای مورد علاقه اون نگاه میکنم . میدونم این قیافه من الان ممکنه اونو هم بی میل کنه وقتی نگام میکنه یه لبخند زورکی تحویلش میدم ظرفو از دستش میگیرم و میگم دست درد نکنه.

هنوز نصفشو نخوردم که احساس دگرگون شدن میکنم و میگم من دیگه نمیتونم بخورم.... و میرم چایی میریزم که شاید با خوردنش بهتر شم.

سفره رو جمع میکنیم و بعد از خوردن چایی ، از اونجایی که اخلاقشو میدونم که برای هر کاری که انجام میده باید ده بار تشکر و تمجید و تعریف کنم تا خیالش راحت بشه که کاری که انجام داده خوب و درست بوده ....بازم ازش تشکر میکنم. نگاهم رو صورتش خیره مونده و رفتم تو فکر حرفی که چند روزه تو دلم قلمبه شده و نمیتونم بهش بگم...میخواستم بگم ولی گفتم حیفه این احساس رضایتی که از صبح بهاری متفاوتش داره خراب کنم. در حالیکه حاضر میشم ذهنم کاملا درگیره همون موضوعه.

قبض تلفن رو میگیرم و در حالیکه غر میزنم که پول حرف زدن مستاجر قبلی رو هم ما باید بدیم که چیه ........

نمیذاره بقیه حرفمو بزنم و بعد از بوسه خداحافظی تا پارکینگ با همیم و بعد از هم جدا میشیم.

تا نور به چشمم میخوره باز چشامو میبندم و یادم میاد بهتر بود عینکمو برمیداشتم...هنوزم مشکله دیدم کاملا حل نشده. میرم سمت خیابون و با احتیاط رد میشم اما خدایی سخته با چشمای نیم بسته از خیابون رد شدن ها..

صبح ساعت 9 بود ....صدای زنگ تلفن که میره رو پیغامگیر یادم میاد که باید گوشی محل کار رو از رو پیغامگیر بردارم ، همزمان یه میس کال دارم و شماره خونه مامان اینا....

شماره خونه رو میگیرم و مادرم که میگه کجایی تو ؟...چرا جواب نمیدی....من که انگار منتظر شنیدن خبری باشم بی مقدمه میگم خبریه مامان؟

آره خبر خوش! از ته دلم گفتم خدا رو شکر...هزار مرتبه. و در حالیکه میخندم میگم خوب شد صبح به نیما حرفی نزدم!

پ.ن: گاهی میدونی یه کار اشتباهه ولی بازانجامش میدی .شاید اون اشتباه به کوچیکی ارسال یه اس ام اس سند تو آلی برای کسی باشه اما معلوم نیس دامنه اش به چی ختم شه!!!! وای از این سادگیهای من...امان از خوش باوریهام و فریاد از این همه بی صداقتی...

 

پ.ن: دیشب شب رویایی بود یه جورایی خاطرات خوب یادمون اومد. با بهرام و هانیه نیمه شب گردی رفتیم و یاد اونوقتایی که با هم میرفتیم شهر بازی و وقتی هیچکی تو پارک نبود از اون سرسره بلند ملقب به آبشار با چه ذوق و شوقی بالا میرفتیم و با چه سر و صدایی تا پایین میومدیم..تموم فریادهایی که تو دلمون میموند اونجا رها میشد ...البته دیشب در اون مکان به احترام اونروزها فقط چند دقیقه سکوت کردیم و حسرت خوردیم..آخه با وجود امیر که خواب بود نمیشد بریم!!! چقد خوبه که کیفیت زندگی با حضور دوستان خوب بهتر میشه.