سلام
بنویسم؟ ننویسم؟....یه مدت دست از نوشتن بردارم!!.....به اینکه چه موضوعی برای نوشتن مناسبه فکر میکنم...! موضوع زیاده...از ایستادن های اول صبح کنار خیابون بگیر تا برگشتنهای دو سه مسیره لعنتی. از نگاهها و محبتهای قلمبه راننده و پزشک و پرستار و خدمه بگیر تا عابرین ناشناسی که با عشقی معادل اقوام درجه یک سلام میکنند و ناخواسته وادارت میکنن که چشمت را به جمالشان روشن کنی و خنده های شیطنت و چشمکهای آماده و بیکاری و خوشی که زده زیر دلشون و از طرفی پسربچه خسته ای که یه بغچه را محکم تو بغلش گرفته و تمام سر و صورتش پر از گرد و غبار گچه و لباسهاش به حدی توی گچ تفت داده شده که با تماس با لباست مثه برخورد جوهر با کاغذ جا میذاره و تو دلت نمیاد بهش چیزی بگی...ودلی که میگه اگه این پسر من بود!! نمیذاشتم اینجور کودکیشو لابه لای دیوار خونه ها گِل بگیره!
میشه نوشت از ماهیت زندگی که باید براش یه دلیل پر از معنویت و عشق بتراشم و تو زندگی واقعی یه ذره به معنویتها توجه نکنم که چی؟...چرا؟...چون فقط بتهایی هستن که ما برای اوقات فراغت و درد و رنجمون ساختیم !! ![]()
از آدمهایی که تو فاصله چند سال دیگه نمیشناسمشون...گاهی به نزدیکی و عزیزیه یه (؟؟بذارید نگم چون درد خودمو بیشتر میکنه)....کسی که عاشقانه میپرستیدمش و الان باید خودمو قانع کنم که باید دوستش بدارم..دنیاست که آدمها رو بد میکنه ..؟ آیا؟!!
موضوع زیاده اما ارزش نوشتن و گفتن نداره وقتی گوش شنوایی نیست..وقتی من نتونم کاری بکنم..وقتی قدرت شنا خلاف جهت آب رو ندارم! هیچوقت از آدمهای همیشه شاکی خوشم نمیومده اما الان خودم به همین درد گرفتار شدم و با کوچکترین مساله ای که ممکنه به هیچی جز تربیت غلط ربطی نداشته باشه به زمین و زمان بد و بیراه بگم...
پ.ن: عزیزم نیست ،و من قبل از این چند وقت ٬ خیلی وقته که استرسهای ناجور سراغم میاد که هر چی میگردم براش دلیلی پیدا نمیکنم.
چرا وقتی یکی میگه علی به فقر شکوه و افتخار بخشیده!! همه (من جمله خودم ) یه صدا میگیم علی٬ علی بود! ما نمیتونیم باشیم!.. مگه ادعای شیعه علی بودن رو نداریم؟! به نظرتون شیعه بودنمون عمروعاص وار نشده؟ ![]()

