تبليغاتX
نازنین گل یخ - یاد یار!
یاد یار!

فکر کردن به مرگ...در هر حال و در هر صورت تو لحظه اول که به رها کردن جسم و جدا شدن به اون میرسه غم انگیزه...به تاریکی قبر و لحظه های مخوفی که برامون گفتن که میرسیم ، چهره اش رو درد فراق از جسم با وحشت و ترسی ناگزیر عوض میکنه و تو لحظه ای که به این فک میکنی که جسم و روح جدا میشن و تو میمونی و اعمالت ته دلت یه کور سویی هست که خدا رو داری همیشه و در همه حال امیدی هست به اون و خوبیهاش.

واسه دلگرمی دادن به خودت هم که شده میگی فشار قبر که از فشار این زندگی که روزی صد بار خوردت میکنه که بیشتر نیس!! ترس از دست دادن بخشی از جسم یا سلامتی هم که همیشه با همه هست...تاریکی قبر هم وقتی نور ایمان به خدا هست ..معنی نداره...

وقتی خدا خودش تاکید میکنه کسی که منو داره هیچی کم نداره...و من هیچگاه تنهاش نمیذارم..پس اینهمه ترس کشنده برای چی؟! بذار من پیش اینهمه چشم بهت بگم خدایا ...بهت امید دارم ..امیدم اینه که تو لحظه های غم انگیز و وهم آلود اول مرگ تنهام نذاری!

و باز هم کمی آرامش از یاد خدا...مرگ هم جزئی از زندگیه...نشونه ای از بیهوده نبودن زندگی...و وجود معاد ...

ای عزیزی که عاجزم از بیان اسماء اعظمت....دوست دارم.

- یک هفته به بارون فکر کردم ...از خدا خواستمش...و لحظه ای که صدای رعد آسمون توی گوشم پیچید...ناخواسته گفتم ..باز هم صدا کن ، صدای تو زیباست.....

و باران..به اندازه 15دقیقه با شدت بارید و در تموم این 15دقیقه در حالیکه صورتم به سمت آسمان بود، ضربه دانه های درشت باران را بر صورتم شکر کردم...و به یمن باز بودن درهای رحمت پروردگار که امروز از عشقش لبریزم ، دعا کردم...حیف ! چه زود تمام شد.

 باران تمام شد و دعاهای من نه

باران تمام شد اما هنوز رحمت خدا از آسمان جاریست ..میبینی؟ ...باز هم شکر!